عصر جدید
· · خواندن 7 دقیقه رمان عصر جدید
P16
وقتی قهرمانها کنار میروند…
قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آنها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.
اما هیچکس نمیداند این جانشینان چه کسانی هستند…
فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.
اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…
چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨
و این، آغاز افسانهای تازه است…
حمایت یادتون نره 🩷 😊
نور قرمز و طلایی جعبه، آرامآرام تمام اتاق مرینت را پر کرد.
مرینت دستش را عقب کشید و با نگرانی به تیکی نگاه کرد.
— تیکی، این دیگه چیه؟! چرا یه جعبهی عجیب باید یهو وسط اتاق من ظاهر بشه؟!
تیکی چند قدم در هوا عقب رفت. برای اولین بار، مرینت ترس واقعی را در چشمان موجود کوچک قرمزش میدید.
— مرینت... من فکر میکردم این جعبه برای همیشه ناپدید شده...
مرینت با تعجب پرسید:
— یعنی چی ناپدید شده؟ تو این جعبه رو میشناسی؟
تیکی آرام سرش را تکان داد.
— این یک جعبهی جادوییه؛ جعبهای که رازهای قدیمی معجزهگرها رو در خودش نگه میداره. حتی من هم مدتهاست فکر میکردم دیگه وجود نداره.
در همان لحظه، صدایی عمیق و آرام از داخل جعبه بلند شد.
— سرانجام... جانشینان جدید بیدار شدهاند.
مرینت از جا پرید.
— وای! خود جعبه حرف زد؟!
تیکی بهآرامی کنار مرینت ایستاد.
درِ جعبه بدون اینکه کسی به آن دست بزند، باز شد. نوری طلایی از داخل آن بیرون آمد و در میان اتاق، تصویری بزرگ و درخشان شکل گرفت.
تصویر شهری قدیمی بود؛ پاریسی که با پاریس امروزی تفاوت زیادی داشت. خیابانها باریکتر بودند، ساختمانها قدیمیتر به نظر میرسیدند و مردم با لباسهایی از دورانهای گذشته در خیابانها رفتوآمد میکردند.
مرینت با دهانی نیمهباز به تصویر خیره شد.
— اینجا... پاریسه؟
صدای جعبه دوباره بلند شد.
— بله، دختر جوان. این شهر، پاریس است؛ شهری که قرنهاست زیر سایهی خطرهای پنهان زندگی میکند. اما مردم آن هرگز از وجود محافظان واقعی شهر باخبر نشدهاند.
تصویر تغییر کرد.
این بار، گروهی از قهرمانان با لباسهای متفاوت روی پشتبامهای شهر ظاهر شدند. بعضی از آنها جواهرهایی درخشان به همراه داشتند و موجودات کوچکی در اطرافشان پرواز میکردند.
— در آغاز، معجزهگرها برای محافظت از مردم انتخاب شدند. هر معجزهگر، قدرتی ویژه داشت؛ قدرتی که اگر در راه درست استفاده میشد، میتوانست از شهر محافظت کند و اگر به دست افراد نادرست میافتاد، میتوانست فاجعهای بزرگ به وجود بیاورد.
مرینت آرام پرسید:
— پس همهی این قهرمانها قبل از ما وجود داشتن؟
— بله. نسلهای بسیاری آمدند و رفتند. بعضی از آنها نامشان در تاریخ ثبت شد و بعضی دیگر، بدون آنکه کسی نامشان را بداند، از مردم محافظت کردند.
تصویر دوباره تغییر کرد.
این بار، دو قهرمان در میان آسمان تاریک شهر ایستاده بودند. یکی لباس قرمز با خالهای سیاه داشت و دیگری لباسی سیاهرنگ با گوشهای گربهای.
مرینت با دیدن تصویر خودش و کتنوار، ناخودآگاه یک قدم جلو رفت.
— این... ما هستیم!
جعبه پاسخ داد:
— شما جانشینان نسل تازه هستید؛ لیدیباگ و کتنوار. دو قهرمانی که برای آغاز عصری جدید انتخاب شدهاند.
مرینت لبخند کوچکی زد، اما هنوز نمیفهمید چرا چنین جعبهای به اتاق او آمده است.
— خب، اگه قراره دربارهی معجزهگرها بهمون اطلاعات بده، چرا قبلاً کسی چیزی دربارهاش نگفته؟
تیکی به تصویر خیره مانده بود.
— چون بعضی رازها فقط وقتی آشکار میشن که زمانشون رسیده باشه...
ناگهان تصویر قهرمانان محو شد و به جای آن، دو سایه در دو سوی یکدیگر ظاهر شدند. میان آنها، نوری درخشان قرار داشت که مانند دیواری نامرئی، راهشان را از هم جدا میکرد.
صدای جعبه جدیتر شد.
— اما پیش از آنکه راهتان را ادامه دهید، باید مهمترین قانون معجزهگرها را بدانید.
مرینت صاف ایستاد.
— چه قانونی؟
— **لیدیباگ و کتنوار هرگز نباید هویت واقعی یکدیگر را بفهمند.**
لبخند مرینت محو شد.
— چی؟! یعنی من نباید بفهمم کتنوار واقعاً کیه؟!
— درست است.
— حتی اگه بهترین دوست من بشه؟ حتی اگه سالها کنار هم بجنگیم؟
— حتی در آن صورت.
مرینت با ناراحتی به زمین نگاه کرد.
او تازه کتنوار را شناخته بود؛ پسری شوخطبع که مدام سربهسرش میگذاشت و با وجود تمام شوخیهایش، در نبرد شجاعت زیادی نشان داده بود.
با خودش فکر کرد که شاید روزی بتوانند دوستان خوبی برای هم باشند.
اما حالا حتی اجازه نداشت بداند او در زندگی عادی چه کسی است؟
صدای جعبه ادامه داد:
— هویتهای شما باید پنهان بمانند. نه فقط از مردم، بلکه از یکدیگر. اگر این راز فاش شود، دشمنان میتوانند از پیوند میان شما برای ضربه زدن به هر دویتان استفاده کنند. قدرت معجزهگرها تنها در جواهرهایشان نیست؛ بلکه در اعتمادی است که میان قهرمانان شکل میگیرد.
مرینت سرش را بالا آورد.
— ولی اگه به هم اعتماد داشته باشیم، چرا نباید هویت همدیگه رو بدونیم؟
تیکی آرام گفت:
— مرینت، گاهی برای محافظت از کسی که برات مهمه، باید چیزهایی رو ازش پنهان کنی. حتی اگه پنهان کردنش سخت باشه.
مرینت آهی کشید.
— باشه... قول میدم هویتم رو از کتنوار مخفی نگه دارم.
جعبه درخشید.
— این قول را بهسادگی نده، جانشین لیدیباگ. روزهایی خواهند رسید که کنجکاوی، ترس و احساساتتان شما را به سوی کشف حقیقت سوق میدهند. ممکن است لحظاتی پیش بیاید که بخواهید نقابها را کنار بزنید؛ اما تا زمانی که این قانون پابرجاست، باید در برابر آن وسوسه مقاومت کنید.
مرینت با شنیدن کلمهی «احساسات» اخم کرد.
— احساسات؟! یعنی چی؟! من که تازه باهاش آشنا شدم!
تیکی لبخند کوچکی زد.
— فکر کنم منظورش اینه که قهرمان بودن همیشه به معنی جنگیدن با دشمنها نیست. گاهی باید با سؤالهای خودت هم کنار بیای.
مرینت چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، تصویر دیگری در هوا شکل گرفت: لیدیباگ و کتنوار، پشتبهپشت یکدیگر ایستاده بودند و در برابر موجی از تاریکی مقاومت میکردند.
— شما دو نفر، با وجود تفاوتهایتان، باید در کنار هم از پاریس محافظت کنید. یکی از شما قدرت آفرینش را در اختیار دارد و دیگری قدرت نابودی را. اما هیچکدام بهتنهایی نمیتوانید تمام خطرهایی را که در راه است، پشت سر بگذارید.
مرینت به تصویر نگاه کرد.
— پس ما باید همیشه با هم کار کنیم؟
— بله. اما به یاد داشته باش: همراه بودن، به معنای دانستن تمام رازهای یکدیگر نیست.
ناگهان نور جعبه کم شد.
تصاویر یکی پس از دیگری ناپدید شدند و در نهایت، تنها یک نماد درخشان روی درِ جعبه باقی ماند؛ نمادی که مرینت تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
او به سمت جعبه خم شد.
— صبر کن! هنوز کلی سؤال دارم! اون دشمنی که دیشب توی آسمون ظاهر شد کی بود؟ چرا دنبال معجزهگرهای ماست؟ و اصلاً این جعبه چطوری وارد اتاق من شده؟!
اما جعبه دیگر پاسخی نداد.
درش آرام بسته شد و نور طلایی به نقطهای کوچک تبدیل شد؛ سپس همهچیز به حالت عادی برگشت.
مرینت چند ثانیه به جعبه خیره ماند.
— همین؟! داستان تعریف کرد، بهم هشدار داد و بعد ساکت شد؟!
تیکی کنار شانهاش نشست.
— فکر میکنم هنوز همهی رازهاش رو بهمون نگفته.
مرینت دستهایش را روی کمرش گذاشت.
— عالی شد! انگار قهرمان شدن بهاندازهی کافی سخت نبود، حالا باید با یه جعبهی مرموز هم سر و کله بزنم!
تیکی خندید.
اما درست در همان لحظه، نماد روی جعبه برای یک ثانیه دوباره روشن شد.
مرینت متوجه نشد.
چون نگاهش به ساعت افتاده بود.
— وای نه! من مدرسهام دیر میشه!
با عجله لباسهایش را برداشت و به سمت کمد رفت.
تیکی هنوز به جعبه نگاه میکرد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
زیر لب گفت:
— چرا حالا برگشتی؟... چه اتفاقی قراره بیفته؟
***
**آن سوی پاریس، در عمارت اگرست...**
ادرین مقابل آینه ایستاده بود و داشت ساعتش را میبست که ناگهان پلگ از داخل جیبش بیرون آمد.
— ادرین! یه چیزی هست که باید بدونی!
ادرین با تعجب نگاهش کرد.
— چی شده؟ دیگه پنیر نداریم؟
— این بار شوخی نمیکنم!
ادرین حالت جدی پلگ را که دید، دست از کار کشید.
— باشه. گوش میدم.
پلگ به حلقهی روی دست او خیره شد.
— بعضی رازهای معجزهگرها فقط برای یک نفر نیستن. وقتی جعبهی جادویی بیدار بشه، یعنی اتفاق مهمی در راهه.
ادرین ابروهایش را بالا برد.
— جعبهی جادویی؟ کدوم جعبه؟
پلگ دهانش را باز کرد تا جواب بدهد، اما ناگهان حلقهی ادرین نور ضعیفی از خود ساطع کرد.
هر دو ساکت شدند.
ادرین به حلقه نگاه کرد.
— پلگ... این طبیعی نیست، درسته؟
پلگ بهآرامی گفت:
— نه، ادرین. اصلاً طبیعی نیست.
و در همان لحظه، صدایی بسیار ضعیف از داخل حلقه به گوش رسید؛ صدایی که فقط یک جمله میگفت:
**«جانشینان... زمان حقیقت نزدیک است.»**