روزی روزگاری عشق
· · خواندن 4 دقیقه p26
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
🩷 🩷 این پارت امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷
POV مرینت
صبح، وقتی چشمهایم را باز کردم، چند ثانیه فقط به سقف خیره شدم.
اتاق همان اتاق همیشگی بود.
تخت همان تخت.
میز مطالعه همان میز.
کیف مدرسهام همان گوشهی اتاق قرار داشت.
حتی صدای ساعت هم مثل همیشه بود.
اما یک چیز فرق کرده بود.
من.
چون برای اولین بار بعد از مدتها، وقتی به مدرسه فکر میکردم، اولین چیزی که به ذهنم میرسید درس و امتحان و تکلیف نبود.
ادرین بود.
حرفهای دیروز دوباره در ذهنم پخش شد.
«من تو رو خیلی بیشتر از یک دوست دوست دارم.»
و بعد جواب خودم.
«تو برای منم دیگه فقط یه دوست نیستی.»
صورتم داغ شد.
بالش را برداشتم و چند ثانیه صورتم را داخلش پنهان کردم.
— وای مرینت...
صدای مامان از پشت در آمد.
— مرینت؟ بیداری؟
سریع نشستم.
— آره مامان!
در باز شد و مامان سرش را داخل آورد.
— چرا امروز اینقدر زود جواب دادی؟
— من همیشه زود جواب میدم!
مامان چند ثانیه نگاهم کرد.
— مطمئنی؟
— بله!
— پس چرا صورتت قرمزه؟
دستم را روی صورتم گذاشتم.
— هوا گرمه!
مامان نگاهی به پنجره انداخت.
— مرینت، پنجره بازه.
— خب... برای من گرمه!
مامان خندید.
— باشه. فقط صبحانهات سرد نشه.
وقتی در بسته شد، دوباره به کیفم نگاه کردم.
دارویم طبق عادت در جیب داخلی کیفم بود.
کیف را برداشتم و مطمئن شدم همهچیز سر جایش است.
بعد نفس عمیقی کشیدم.
امروز باید ادرین را میدیدم.
و نمیدانستم باید مثل همیشه با او رفتار کنم...
یا نه.
---
وقتی وارد مدرسه شدم، حیاط تقریباً پر شده بود.
چند نفر کنار در ورودی ایستاده بودند.
لوکا کنار یکی از نیمکتها ایستاده بود و با گوشیاش چیزی را نگاه میکرد.
همین که مرا دید، دستش را بالا آورد.
— صبح بخیر، مرینت!
لبخند زدم.
— صبح بخیر.
لوکا چند قدم جلو آمد.
— حالت خوبه؟
— آره.
بعد با دقت نگاهم کرد.
— چرا اینقدر مضطربی؟
— من مضطرب نیستم.
— هستی.
— نیستم.
— هستی.
— لوکا!
خندید.
— باشه، باشه. چیزی نگفتم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدایی از پشت سرم آمد.
— صبح بخیر.
خشکم زد.
لازم نبود برگردم تا بفهمم چه کسی است.
ادرین.
آرام برگشتم.
— صبح بخیر.
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردیم.
دیروز وقتی تنها بودیم، حرف زدن راحتتر بود.
اما حالا...
جلوی لوکا...
همهچیز عجیب شده بود.
ادرین لبخند کوچکی زد.
— خوب خوابیدی؟
— آره... تو؟
— منم.
لوکا به هر دوی ما نگاه کرد.
بعد یک ابرویش را بالا برد.
— خب...
من فوراً گفتم:
— چی؟
— هیچ.
ادرین خندید.
— لوکا، چرا اینجوری نگاه میکنی؟
— من؟ هیچی.
لوکا چند قدم عقب رفت و گفت:
— من میرم کلاس.
بعد رو به من کرد.
— مرینت، بعداً میبینمت.
— باشه.
وقتی لوکا رفت، سکوت عجیبی بین من و ادرین افتاد.
ادرین دستهایش را داخل جیبهایش گذاشت.
— فکر کنم امروز یکم عجیب رفتار میکنیم.
لبخند زدم.
— فقط یکم؟
خندید.
— خب... خیلی.
هر دو خندیدیم.
و همان خنده باعث شد کمی آرامتر شوم.
ادرین گفت:
— میخوای مثل همیشه کنار هم بشینیم؟
چند لحظه مکث کردم.
بعد گفتم:
— آره.
— مطمئنی؟
— ادرین...
— بله؟
— اگر هر پنج دقیقه یک بار بپرسی مطمئنم یا نه، خودم میرم صندلی آخر کلاس میشینم.
ادرین خندید.
— باشه، قول میدم.
— قول نده. فقط کمتر سؤال بپرس.
— چشم!
با هم وارد کلاس شدیم.
من پشت میزم نشستم.
ادرین هم کنارم نشست.
برای چند ثانیه هر دو به دفترهایمان نگاه کردیم.
هیچکدام حرفی نزدیم.
بعد ادرین خیلی آرام گفت:
— مرینت؟
— هوم؟
— اینطوری نمیشه.
— چی؟
— ما دیروز کلی حرف زدیم، امروز داریم مثل دو نفر که تازه همدیگه رو دیدن رفتار میکنیم.
لبخند زدم.
— چون نمیدونم باید چیکار کنم.
— منم نمیدونم.
— پس حداقل در این یکی با هم همنظر هستیم.
ادرین خندید.
— فکر کنم این شروع خوبیه.
معلم وارد کلاس شد و همه ساکت شدند.
درس شروع شد.
اما برای اولین بار، من به جای اینکه از تغییر بترسم، داشتم سعی میکردم از لحظهای که داشتم لذت ببرم.
نه آینده را تصور کنم.
نه از اتفاقات بد بترسم.
فقط همین امروز.
همین کلاس.
همین صندلی.
همین دوستی که حالا اسم دیگری هم پیدا کرده بود.
---
زنگ تفریح
من و ادرین کنار حیاط نشستیم.
لوکا هم کمی بعد به ما ملحق شد.
— خب، امروز چه خبر؟
ادرین گفت:
— هیچ.
لوکا به من نگاه کرد.
— مرینت؟
— چی؟
— تو چیزی نمیخوای بگی؟
— مثلاً چی؟
لوکا لبخند زد.
— نمیدونم.
ادرین با خنده گفت:
— تو زیادی کنجکاوی.
— من؟
— بله.
— من فقط دوست دارم بدونم چرا امروز هر دوتون مثل آدمهایی رفتار میکنید که یک راز بزرگ دارن.
من تقریباً از جا پریدم.
— راز؟! چه رازی؟!
لوکا خندید.
— من که نگفتم چه رازی.
ادرین دستش را جلوی صورتش گذاشت تا خندهاش را پنهان کند.
من با اخم نگاهش کردم.
— نخند!
— ببخشید!
لوکا سرش را تکان داد.
— خیلی خب، من چیزی نمیپرسم.
بعد کمی مکث کرد و گفت:
— فقط خوشحالم که دوباره حالت خوبه، مرینت.
لبخندم آرام شد.
— ممنون، لوکا.
لوکا به ادرین نگاه کرد.
— و تو هم کمتر نگران باش.
ادرین گفت:
— من نگران نیستم.
لوکا خندید.
— آره، معلومه.
ادرین با نگاه اعتراضآمیزی به او خیره شد.
— لوکا!
هر سه خندیدیم.
و همان لحظه فهمیدم چیزی که بیشتر از همه از آن میترسیدم، لزوماً اتفاق نیفتاده بود.
هیچچیز خراب نشده بود.
من هنوز مرینت بودم.
ادرین هنوز ادرین بود.
لوکا هنوز همان دوست شوخطبع بود.
فقط حالا بین من و ادرین، احساسی وجود داشت که دیگر مجبور نبودیم پنهانش کنیم.
و شاید...
شاید قرار نبود این تغییر ترسناک باشد.
شاید میتوانست قشنگ باشد.
حتی اگر آرامآرام پیش میرفت.