👑دو روی عشق ⚔️ پارت ۱۱
· · خواندن 4 دقیقه آدرین شمشیر تمرینیاش را در دست گرفت و کنار مرینت ایستاد.
مرینت نگاهی کوتاه به او انداخت.
— خب، آمادهاید؟
آدرین شمشیر را بالا آورد.
— بله.
مرینت چند قدم عقب رفت و حالت دفاعی گرفت.
— پس شروع کنیم.
آدرین هم حالت گرفت.
چند سرباز که متوجه شده بودند قرار است فرمانده و شاهزاده با هم تمرین کنند، کمی عقبتر ایستادند تا تماشا کنند.
یکی از سربازها آهسته به نفر کناریاش گفت:
— فکر کنم این قسمت جالب بشه.
سرباز کناری لبخند زد.
— ساکت باش. اگه مرینت بشنوه، خودمون باید تمرین اضافه انجام بدیم.
مرینت بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— شنیدم.
هر دو سرباز فوراً ساکت شدند.
چند نفر خندیدند.
آدرین لبخند کوچکی زد.
مرینت شمشیرش را کمی پایین آورد.
— حواستون پرت نشه.
آدرین گفت:
— حواسم جمعه.
مرینت ناگهان حمله کرد.
آدرین سریع ضربه را دفع کرد.
صدای برخورد دو شمشیر در حیاط پیچید.
مرینت دوباره حمله کرد؛ این بار سریعتر.
آدرین یک قدم عقب رفت و ضربه را گرفت.
— سرعتتون خوبه، فرمانده.
مرینت بدون اینکه لبخند بزند گفت:
— فقط خوب؟
آدرین برای لحظهای مکث کرد.
— خیلی خوب.
مرینت حمله بعدی را از سمت راست انجام داد.
آدرین خم شد و شمشیر از بالای سرش رد شد.
چند سرباز با تعجب نگاه کردند.
مرینت بلافاصله چرخید و ضربه دیگری زد، اما آدرین شمشیرش را بالا آورد و جلوی ضربه را گرفت.
— تقریباً داشتید منو میزدید.
مرینت آرام جواب داد:
— «تقریباً» کافی نیست.
آدرین لبخند زد.
— پس باید بیشتر تلاش کنم.
— دقیقاً.
نبرد تمرینی دوباره ادامه پیدا کرد.
این بار آدرین جدیتر شد.
چند حرکت پشت سر هم انجام داد و مرینت مجبور شد چند قدم عقب برود.
سربازها با دقت تماشا میکردند.
مرینت ناگهان شمشیر آدرین را منحرف کرد، چرخید و در یک حرکت سریع نوک شمشیر تمرینیاش را جلوی شانه او نگه داشت.
حیاط برای یک لحظه ساکت شد.
مرینت گفت:
— تمام.
آدرین به شمشیر نگاه کرد و بعد به مرینت.
— قبول.
یکی از سربازها زیر لب گفت:
— فرمانده برد.
مرینت شمشیرش را پایین آورد.
— تمرین بود. قرار نیست کسی برنده یا بازنده داشته باشه.
آدرین شمشیرش را پایین آورد.
— ولی باید قبول کنم، حرکت آخرتون خیلی خوب بود.
مرینت سر تکان داد.
— ممنون.
سپس رو به سربازها کرد.
— خب! استراحت تموم شد. دوباره صف ببندید!
همه سربازها تقریباً همزمان حرکت کردند.
آدرین کنار مرینت ایستاد و آرام گفت:
— شما همیشه همینقدر سختگیر هستید؟
مرینت بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
— وقتی مسئول پنجاه سرباز باشم، بله.
آدرین نگاهی به صف سربازها انداخت.
— فکر کنم از امروز همهشون از شما حساب میبرن.
مرینت بالاخره نگاه کوتاهی به او انداخت.
— قرار نیست از من بترسن.
آدرین پرسید:
— پس چی؟
مرینت چند لحظه به سربازهایی که منتظر دستور بودند نگاه کرد.
— باید بهم اعتماد کنن.
آدرین چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
این جواب بیشتر از هر چیز دیگری نشان میداد که چرا پادشاه مرینت را برای فرماندهی انتخاب کرده بود.
مرینت دستش را بالا برد.
— آماده!
پنجاه سرباز همزمان صاف ایستادند.
— ادامه میدیم!
و تمرین دوباره آغاز شد.
فردا صبح
صبح روز بعد، نور کمرنگ خورشید از لابهلای پردههای اتاق مرینت عبور کرده بود.
مرینت آرام چشمهایش را باز کرد و چند لحظه به سقف خیره ماند.
هنوز کاملاً از خواب بیدار نشده بود که متوجه بوی خوشی در اتاق شد.
اخم کوچکی کرد.
— این دیگه چیه؟
از جایش بلند شد و اطراف اتاق را نگاه کرد.
روی میز کنار پنجره، یک دستهگل بزرگ قرار داشت؛ آنقدر بزرگ که تقریباً تمام سطح میز را پوشانده بود.
مرینت با تعجب نزدیک رفت.
— گل؟
دستش را جلو برد و یکی از گلها را آرام لمس کرد.
بعد چشمش به کارت کوچکی افتاد که میان گلها قرار گرفته بود.
کارت را برداشت و باز کرد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تو تمرین میبینمت، خانم فرمانده.»
مرینت چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
بعد ابروهایش را بالا برد.
— خانم فرمانده؟
دوباره جمله را خواند.
گوشه لبش کمی بالا رفت، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد.
— خیلی جالبه…
نگاهش را به دستهگل انداخت.
هیچ اسمی روی کارت نبود.
اما نیازی هم به اسم نداشت.
مرینت تقریباً مطمئن بود فرستنده چه کسی است.
کارت را دوباره داخل گلها گذاشت و زیر لب گفت:
— شاهزاده…
بعد دستهگل را برداشت و روی میز دیگری گذاشت.
چند لحظه ایستاد و به آن نگاه کرد.
برای اولین بار از زمانی که فرمانده شده بود، چیزی در اتاقش وجود داشت که هیچ ارتباطی با ارتش، قانون یا وظیفه نداشت.
مرینت لبخند خیلی کوچکی زد.
— باشه… تو تمرین میبینمت.
سپس به سمت کمد لباسهایش رفت تا برای یک روز دیگر از تمرینهای سخت آماده شود.
اما این بار، برخلاف روزهای قبل، هنگام رفتن به سمت حیاط تمرین، یک فکر کوچک مدام در ذهنش تکرار میشد:
امروز آدرین چه نقشهای دارد؟
***
اینم یک پارت خیلی طولانی که بابت دیر دادنم معذرت بخوام
حدود ۱۴۰۰۰تا کاراکتر
**
شرط بعدی
۳۰کامنت
۴لایک
