p27

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

🩷 🩷 این پارت  امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 

راوی

زنگ آخر مدرسه که خورد، صدای جمع کردن وسایل در کلاس پیچید.

بچه‌ها یکی‌یکی از کلاس بیرون می‌رفتند.

لوکا کیفش را روی شانه انداخت و رو به مرینت گفت:

— من می‌رم. فردا می‌بینمت.

مرینت لبخند زد.

— خداحافظ لوکا.

لوکا چند قدم رفت، اما ناگهان برگشت و به ادرین نگاه کرد.

— ادرین؟

— بله؟

لوکا با لبخند گفت:

— بعضی حرف‌ها رو نباید زیادی عقب انداخت.

ادرین چند لحظه به او خیره شد.

— فهمیدم.

لوکا سری تکان داد و از کلاس خارج شد.

مرینت که حرفش را شنیده بود، خندید.

— فکر کنم لوکا خیلی چیزها رو می‌فهمه.

ادرین گفت:

— متأسفانه بیشتر از چیزی که باید.

هر دو خندیدند.

چند دقیقه بعد، کلاس تقریباً خالی شده بود.

مرینت کیفش را برداشت.

— خب... منم باید برم.

ادرین آرام گفت:

— مرینت؟

او برگشت.

— بله؟

ادرین کمی مکث کرد.

این بار برخلاف روز قبل، خبری از تردید طولانی نبود.

— می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.

مرینت منتظر ماند.

ادرین لبخند کوچکی زد.

— اولین باره که می‌خوام این جمله رو به کسی بگم و واقعاً مطمئنم که منظورم چیه.

مرینت آرام پرسید:

— چه جمله‌ای؟

ادرین چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— دوستت دارم، مرینت.

مرینت برای چند ثانیه چیزی نگفت.

لبخندش آرام‌آرام روی صورتش نشست.

بعد نگاهش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت:

— منم دوستت دارم، ادرین.

ادرین لبخند زد.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند آینده چه شکلی خواهد بود.

نمی‌دانستند چند روز سخت در انتظارشان است، چه اتفاقاتی قرار است بیفتد یا این احساس در سال‌های بعد چطور تغییر خواهد کرد.

اما لازم نبود بدانند.

برای آن روز، همین کافی بود.

مرینت کیفش را برداشت و کنار ادرین از کلاس بیرون رفت.

در راهرو، نور عصر از پنجره‌ها روی کف مدرسه افتاده بود.

ادرین گفت:

— پس... فردا هم کنار هم می‌شینیم؟

مرینت خندید.

— فکر کنم دیگه عادت کردی.

— شاید.

— پس باید تحملم کنی.

— فکر کنم از پسش بربیام.

مرینت سرش را تکان داد.

— مغرور.

ادرین خندید.

— خودت گفتی.

آن دو در کنار هم از در مدرسه بیرون رفتند.

نه با یک وعده‌ی بزرگ.

نه با نقشه‌ای برای تمام آینده.

فقط با یک احساس ساده و صادقانه که بالاخره جرئت کرده بودند آن را به زبان بیاورند.

و برای مرینت، دختری که مدت‌ها از وابسته شدن می‌ترسید، همین اتفاق کوچک معنای بزرگی داشت:

گاهی لازم نیست از آینده مطمئن باشی.

گاهی فقط باید اجازه بدهی یک اتفاق خوب، همین امروز، اتفاق بیفتد.

پایان