🌙 شب و روز ☀️
· · خواندن 4 دقیقه p21
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
از زبان راوی
قصر دیگر شبیه روزهای معمولی نبود.
از صبح زود، تمام راهروها پر از رفتوآمد خدمتکاران، نگهبانان، خیاطان و مهمانانی شده بود که برای مراسم سلطنتی خودشان را آماده میکردند.
گلهای سفید و طلایی از ورودی قصر تا تالار اصلی چیده شده بودند و پارچههای بلند سلطنتی از بالای ستونها آویزان بود.
در حیاط، گروهی از خدمتکاران مشغول آماده کردن کالسکهی عروس بودند.
کمی آنطرفتر، نگهبانان سلطنتی مسیر ورود مهمانان را بررسی میکردند.
حتی آشپزخانهی قصر هم از صبح آرام و قرار نداشت.
صدای ظروف، رفتوآمد آشپزها و دستورهایی که پشت سر هم داده میشد، تمام بخش شرقی قصر را پر کرده بود.
آشپز ارشد:
مراقب دسرهای مخصوص باشید! اینها برای میز خانواده سلطنتی هستند!
خدمتکار:
بله، قربان!
در تالار اصلی نیز چند نفر مشغول مرتب کردن میزهای مهمانان بودند.
صندلیهای سلطنتی با پارچههای مخصوص پوشانده شده بود و روی هر میز، گلهای تازه قرار داشت.
همه میدانستند امشب یکی از مهمترین شبهای تاریخ دو سرزمین است.
---
در بخش دیگری از قصر، خانواده مرینت برای ورود به مراسم آماده میشدند.
پدر مرینت لباس رسمی سلطنتی خود را پوشیده بود و لوکا مدام به ساعت نگاه میکرد.
لوکا:
هنوز چقدر مونده؟
مادرش با لبخند جواب داد:
مادر:
آنقدر عجله نکن. هنوز مراسم شروع نشده.
لوکا نفسش را بیرون داد.
لوکا:
من فقط میخوام ببینم مرینت چه شکلی شده.
پدرش خندید.
پدر:
طبق رسم، تو هم مثل بقیه باید تا شروع مراسم صبر کنی.
لوکا با ناامیدی گفت:
لوکا:
این رسمها هم همیشه سر بزنگاه سخت میشن!
در بخش دیگری از قصر، خانواده ادرین نیز آماده شده بودند.
فلیکس کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
کاگامی مشغول مرتب کردن لباس زویی بود.
زویی با هیجان پرسید:
زویی:
مامان، عروس رو کی میبینیم؟
کاگامی لبخند زد.
کاگامی:
وقتی مراسم شروع بشه.
زویی با تعجب گفت:
زویی:
ولی چرا؟
فلیکس از کنار پنجره برگشت.
فلیکس:
یک رسم قدیمیه. عروس و داماد نباید قبل از مراسم همدیگه رو ببینن.
زویی با شیطنت گفت:
زویی:
پس عمو ادرین خیلی کنجکاوه!
فلیکس خندید.
فلیکس:
احتمالاً بیشتر از همه.
موسیقی آرامی در تالار پیچید.
درهای بزرگ تالار باز شد و ادرین همراه خانوادهاش وارد شد.
تمام مهمانان از جا بلند شدند.
ادرین با لبخندی رسمی به مهمانان نگاه میکرد و در حالی که به سمت جایگاه مخصوص داماد میرفت، هر چند قدم یکبار میایستاد.
مهمان:
شاهزاده ادرین، این پیوند فرخنده را تبریک میگویم.
ادرین با احترام سر خم کرد.
ادرین:
ممنونم. حضورتون باعث افتخاره.
مهمان دیگری جلو آمد.
مهمان:
برای شما و شاهدخت مرینت آرزوی خوشبختی دارم.
ادرین لبخند زد.
ادرین:
از لطفتون ممنونم.
او به مسیرش ادامه داد.
چند نفر دیگر نیز تبریک گفتند و ادرین با آرامش پاسخشان را داد.
اما هرچه به جایگاه نزدیکتر میشد، ضربان قلبش بیشتر میشد.
بالاخره به جایگاه رسید.
روبهروی درهای بزرگ تالار ایستاد.
فلیکس که کمی آنطرفتر ایستاده بود، نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند زد.
فلیکس:
آمادهای؟
ادرین آهسته جواب داد:
ادرین:
فکر کنم.
فلیکس خندید.
فلیکس:
فکر میکنی؟
ادرین چیزی نگفت.
تمام حواسش به درهای بستهی تالار بود.
بعد ناگهان...
موسیقی تغییر کرد.
صدای آرام سازها در تمام تالار پیچید.
همهی مهمانان به سمت در برگشتند.
ادرین هم صاف ایستاد.
قلبش تند میزد.
درهای بزرگ آرامآرام باز شدند.
ابتدا پدر و مادر مرینت دیده شدند.
و بعد...
مرینت وارد شد.
لباس سفیدش زیر نور تالار میدرخشید و دنبالهی لباسش بهآرامی روی زمین کشیده میشد.
مرینت قدم اول را برداشت.
ادرین برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار تمام صدای تالار برایش محو شده بود.
این همان لحظهای بود که تمام روز منتظرش بود.
اولین نگاهشان در روز عروسی.
مرینت هم وقتی چشمش به ادرین افتاد، لبخند آرامی روی لبش نشست.
ادرین بیاختیار لبخند زد.
و برای اولین بار در آن روز، دیگر هیچکدامشان به رسمهای قصر، مهمانان یا تشریفات سلطنتی فکر نکردند.
فقط به یکدیگر نگاه میکردند.
مرینت آرامآرام به سمت جایگاه میآمد...
و ادرین منتظر بود تا بالاخره به او برسد.
شرط پارت بعد پنج لایک و چهل کامنت