🌙 شب و روز ☀️
· · خواندن 3 دقیقه p17
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
از زبان راوی
شب شده بود و سالن بزرگ قصر برای شام سلطنتی آماده شده بود.
میز بلند و باشکوهی وسط تالار قرار داشت و دو طرف آن با شمعها و ظروف طلایی تزئین شده بود.
امشب تقریباً تمام اعضای خانوادههای سلطنتی دور یک میز جمع شده بودند.
پدر و مادر ادرین، برادرش فلیکس و همسرش کاگامی، دخترشان زویی، خود ادرین و همچنین پدر و مادر و برادر مرینت، لوکا، در کنار کلویی و الکساندر حضور داشتند.
مرینت کنار ادرین نشسته بود.
اما از همان لحظهای که شام شروع شد، ادرین عجیب ساکت بود.
مرینت چند بار به او نگاه کرد.
مرینت:
ادرین؟
ادرین بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ادرین:
هوم؟
مرینت:
چرا اینقدر ساکتی؟
ادرین:
چیزی نیست.
مرینت لبخند کوچکی زد.
اما خودش میدانست چیزی هست.
آن طرف میز، لوکا مشغول صحبت با الکساندر بود و گاهی مرینت هم وارد صحبتشان میشد.
هر بار که مرینت میخندید، نگاه ادرین ناخودآگاه به سمت آنها میرفت.
کلویی که متوجه رفتار ادرین شده بود، با شیطنت به او نگاه کرد.
کلویی:
ادرین، حالت خوبه؟
ادرین:
عالیه.
کلویی:
پس چرا قیافت این شکلیه؟
فلیکس خندهاش گرفت.
فلیکس:
کلویی، ولش کن.
کلویی آرام گفت:
کلویی:
نه، من فقط نگرانم. انگار یکی شامش رو با اخم میل میکنه!
ادرین چیزی نگفت.
مرینت آرام دستش را روی میز گذاشت و کمی به سمت او خم شد.
مرینت:
هنوز ناراحتی؟
ادرین بالاخره نگاهش کرد.
ادرین:
من ناراحت نیستم.
مرینت:
پس چرا از وقتی وارد سالن شدیم، حتی یک بار هم لبخند نزدی؟
ادرین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ادرین:
چون بعضیها زیادی بهت نزدیک میشن.
مرینت با تعجب نگاهش کرد.
مرینت:
منظورت الکساندره؟
ادرین جواب نداد.
مرینت لبخندش را پنهان کرد.
مرینت:
ادرین... تو داری حسودی میکنی؟
ادرین سریع گفت:
ادرین:
نه!
چند نفر از اعضای میز که صدای او را شنیده بودند، برگشتند.
زویی خندید.
زویی:
عمو ادرین چرا انقدر سریع جواب داد؟
کاگامی با لبخند آرامی به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس زیر لب گفت:
فلیکس:
فکر کنم جوابش مشخصه.
ادرین با اخم به فلیکس نگاه کرد.
ادرین:
فلیکس.
فلیکس خندید.
فلیکس:
باشه، باشه. چیزی نگفتم.
مرینت آرامتر به ادرین گفت:
مرینت:
نگران نباش.
ادرین نگاهش کرد.
مرینت:
من اینجام.
اخم ادرین کمی باز شد.
اما درست همان لحظه، الکساندر چیزی به لوکا گفت و هر دو خندیدند.
ادرین دوباره به آنها نگاه کرد.
مرینت متوجه شد و با خنده سرش را تکان داد.
مرینت:
باز شروع شد...
ادرین با جدیت گفت:
ادرین:
من فقط دارم حواسم به مهمونها هست.
مرینت خندید.
مرینت:
حتماً، ولیعهد.
و برای اولین بار آن شب، گوشه لب ادرین هم کمی بالا رفت.
شرط پارت بعد
پنج لایک و چهل کامنت