آخرین گلوله فصل۲ پارت ۱۷
· · خواندن 2 دقیقه تام هنوز روبهروی مرینت ایستاده بود.
— جک تهدیدم کرد.
مرینت چیزی نگفت.
تام ادامه داد:
— گفت میتونه برای شرکت پرونده درست کنه. چند تا مدرک جعلی درست کنه و طوری نشون بده که انگار من توی شرکت تخلف مالی کردم.
مرینت چند لحظه فقط به پدرش نگاه کرد.
— و تو فکر میکنی واقعاً انجامش میده؟
— آره.
مرینت آهسته روی مبل نشست.
— چقدر مطمئنی؟
— از لحنش معلوم بود شوخی نمیکنه.
مرینت سرش رو پایین انداخت.
چند دقیقه هیچکس چیزی نگفت.
بعد مرینت بلند شد.
— من باید یکم فکر کنم.
تام گفت:
— مرینت، عجله نکن.
— نمیکنم.
کیفش رو برداشت و از خانه بیرون رفت.
وقتی به پارک رسید، ادرین هنوز آنجا نبود.
چند دقیقه بعد از دور پیداش شد.
همین که به مرینت رسید، از حالت صورتش فهمید اتفاقی افتاده.
— چی شده؟
مرینت نشست.
— بابام گفت جک تهدیدش کرده.
ادرین کنارش نشست.
— چه تهدیدی؟
مرینت همهچیز رو تعریف کرد.
ادرین چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
— خب، پس باید مدرک پیدا کنیم.
— اگه پیدا نکنیم چی؟
— پیدا میکنیم.
— ادرین…
— مرینت، ازدواج راهحل نیست.
مرینت نگاهش کرد.
— شاید برای من نباشه.
— پس برای کیه؟
— برای بابام.
ادرین اخم کرد.
— تو نمیتونی زندگی خودت رو به خاطر یه تهدید نابود کنی.
مرینت آهسته گفت:
— شاید بتونم.
— نه.
— ادرین، من چهار سال از خانوادهام دور بودم. نمیخوام دوباره به خاطر من اتفاقی براشون بیفته.
ادرین چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
— حداقل بذار من یه راه دیگه پیدا کنم.
مرینت لبخند غمگینی زد.
— کاش میشد.
— میشه.
— امیدوارم.
چند لحظه کنار هم ساکت موندند.
بعد مرینت بلند شد.
— من باید برگردم خونه.
ادرین هم بلند شد.
— مرینت…
مرینت برگشت.
— هنوز تصمیمم عوض نشده.
ادرین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
وقتی مرینت به خانه برگشت، تام در سالن نشسته بود.
همین که دخترش وارد شد، از جایش بلند شد.
— به نتیجه رسیدی؟
مرینت چند لحظه ساکت موند.
بعد آرام گفت:
— آره.
تام منتظر ماند.
— من با جک ازدواج میکنم.
چهرهی تام درجا تغییر کرد.
— مرینت…
— میدونم چی میگی.
— پس چرا؟
مرینت نفس عمیقی کشید.
— چون نمیخوام جک به خاطر من برای تو پرونده درست کنه.
تام سرش رو تکون داد.
— من اجازه نمیدم.
— این بار تصمیمم رو گرفتم.
تام چند لحظه به دخترش نگاه کرد.
اما هیچکدام نمیدانستند که در همان شب، ادرین تصمیم گرفته بود تسلیم این تصمیم نشود.
او هنوز نمیدانست باید دنبال چه چیزی بگردد.
فقط میدانست یک چیز قطعی است:
باید قبل از اینکه دیر شود، راهی برای متوقف کردن جک پیدا کند.
****
میخوام زجرتون بدم
مرینت میخواد با جک ازدواج کنه
