رمان عصر جدید

P15

وقتی قهرمان‌ها کنار می‌روند…

قهرمانان پاریس باید جانشینان خود را انتخاب کنند؛ کسانی که قرار است جای آن‌ها را بگیرند و میراثشان را ادامه دهند.

اما هیچ‌کس نمی‌داند این جانشینان چه کسانی هستند…

فرزندانی که شاید حتی از قهرمانان امروزی هم قدرتمندتر باشند؛ نسلی تازه که قرار است با ورودشان، عصر جدیدی از قهرمانی را آغاز کنند.

اما این فقط یک انتخاب ساده نیست…

چون قرار است قهرمانانی ظهور کنند که تاریخ پاریس هرگز مانندشان را به خود ندیده است. ✨

و این، آغاز افسانه‌ای تازه است…

حمایت یادتون نره 🩷 😊 

صبح روز بعد...

نور طلایی خورشید آرام‌آرام از پنجره‌ی اتاق مرینت وارد شد و روی تخت افتاد.

مرینت کمی تکان خورد و پتو را بیشتر دور خودش پیچید.

— فقط پنج دقیقه دیگه...

اما صدای تیکی باعث شد چشم‌هایش را باز کند.

— مرینت!

مرینت با خواب‌آلودگی چشم‌هایش را مالید.

— چی شده تیکی؟

تیکی جواب نداد.

فقط با چهره‌ای عجیب به گوشه‌ی اتاق خیره شده بود.

مرینت نشست.

— تیکی؟

تیکی هنوز چیزی نمی‌گفت.

مرینت مسیر نگاهش را دنبال کرد.

همان لحظه خشکش زد.

در گوشه‌ی اتاق...

چیزی قرار داشت که دیشب آنجا نبود.

یک جعبه‌ی عجیب و قدیمی.

جعبه‌ای نسبتاً بزرگ که روی آن نقش‌ها و علامت‌های ناشناخته‌ای حک شده بود.

مرینت از تخت پایین آمد.

— این دیگه چیه؟

آرام به سمت جعبه رفت.

خم شد و با دقت به آن نگاه کرد.

— تیکی، تو اینو آوردی؟

تیکی سریع سرش را تکان داد.

— نه!

مرینت با تعجب گفت:

— پس کی گذاشته اینجا؟

تیکی آرام از کنار مرینت جلو رفت.

به محض اینکه جعبه را دید، چشمانش گرد شد.

مرینت متوجه تغییر حالتش شد.

— تیکی؟

تیکی چند لحظه ساکت ماند.

مرینت دوباره پرسید:

— این چیه؟

تیکی با صدایی لرزان گفت:

— مرینت...

مرینت منتظر ماند.

تیکی به جعبه خیره شد و با ناباوری گفت:

— امکان نداره...

مرینت ابروهایش را بالا برد.

— چی امکان نداره؟!

تیکی یک قدم عقب رفت.

— این جعبه نباید اینجا باشه...

مرینت با تعجب به جعبه نگاه کرد.

دستش را آرام به سمت درِ آن برد.

اما درست قبل از اینکه لمسش کند...

جعبه شروع به درخشیدن کرد.

مرینت خشکش زد.

تیکی با نگرانی فریاد زد:

— مرینت! دست نزن!