صبح روز بعد، ادرین زودتر از همیشه به اداره رسید.

پرونده‌ی جک را روی میز گذاشت و چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد.

پرونده‌ی رسمی تقریباً خالی بود.

نه شکایت مشخصی علیه جک وجود داشت، نه مدرکی که بتواند مستقیم به او ربطش بدهد.

ادرین زیر لب گفت:
«خب… از کجا باید شروع کنم؟»

چند برگه را دوباره ورق زد.

اسم شرکت تام دوپن‌چنگ، چند قرارداد مالی، اطلاعات حساب‌های شرکت و چند گزارش قدیمی جلویش بود.

همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

ادرین گوشی‌اش را برداشت و به مرینت پیام داد.

«رسیدی اداره؟»

چند دقیقه گذشت.

جوابی نیامد.

ادرین گوشی را روی میز گذاشت و دوباره سراغ پرونده رفت.

این بار یک گزارش مالی قدیمی توجهش را جلب کرد.

تاریخ گزارش مربوط به حدود سه ماه قبل بود.

ادرین ابروهایش را بالا برد.

«سه ماه پیش…؟»

گزارش را جلو کشید.

یک تراکنش نسبتاً بزرگ بین شرکت تام و یک شرکت واسطه ثبت شده بود؛ اما در توضیحات، نام شرکت واسطه با چیزی که در اسناد دیگر دیده بود فرق داشت.

ادرین سریع سراغ کامپیوتر رفت و نام شرکت را جست‌وجو کرد.

چند نتیجه بالا آمد.

شرکتی کوچک و تقریباً ناشناخته.

ادرین وارد اطلاعات ثبت شرکت شد.

مدیرعامل، آدرس، شماره تماس…

همه را یادداشت کرد.

بعد چند لحظه مکث کرد.

«چرا باید همچین شرکتی وسط معاملات شرکت تام باشه؟»

هنوز نمی‌توانست نتیجه‌گیری کند.

ممکن بود کاملاً قانونی باشد.

حتی ممکن بود فقط یک اشتباه اداری باشد.

ادرین برگه را برداشت و داخل پوشه‌ای جدا گذاشت.

همان موقع نینو وارد اتاق شد.

«ادرین؟»

ادرین سریع برگه‌ها را جمع کرد.

«جان؟»

نینو نزدیک میز آمد.

«از صبح اینجایی؟»

«آره.»

نینو نگاهی به پرونده‌ها انداخت.

«چیزی پیدا کردی؟»

ادرین کمی مکث کرد.

«هنوز نه.»

نینو صندلی روبه‌رو را کشید و نشست.

«مرینت چی؟»

ادرین نگاهش را پایین انداخت.

«نمی‌دونم.»

نینو چند ثانیه ساکت ماند.

«بهش زنگ نزدی؟»

«نه.»

«چرا؟»

ادرین نفس کوتاهی کشید.

«فکر کنم الان بیشتر از هر چیزی نیاز داره تنها باشه.»

نینو چیزی نگفت.

ادرین دوباره به صفحه‌ی کامپیوتر نگاه کرد.

«ولی من نمی‌خوام بذارم این ازدواج اتفاق بیفته.»

نینو آهسته گفت:
«پس باید یه چیزی پیدا کنی.»

ادرین نگاهش کرد.

«می‌دونم.»


 

آن طرف شهر، مرینت در خانه نشسته بود.

چند بار گوشی‌اش را برداشت و دوباره روی میز گذاشت.

پیام ادرین را دیده بود.

اما هنوز جواب نداده بود.

صدای پدرش از اتاق کناری آمد:

«مرینت؟»

«بله؟»

تام وارد اتاق شد.

چند لحظه به دخترش نگاه کرد.

«هنوز سر تصمیمت هستی؟»

مرینت آرام گفت:
«آره.»

تام نشست.

«تو مجبور نیستی این کارو بکنی.»

مرینت چیزی نگفت.

«بابا…»

«جانم؟»

«اگه من این کارو نکنم، جک واقعاً می‌تونه برات پرونده درست کنه؟»

تام کمی مکث کرد.

«نمی‌دونم.»

«ولی احتمال‌ش هست.»

«آره.»

مرینت سرش را پایین انداخت.

«پس من تصمیمم رو گرفتم.»

تام آهسته گفت:
«مرینت، ازدواج با کسی که دوستش نداری تصمیم کوچیکی نیست.»

مرینت لبخند خیلی کمرنگی زد.

«می‌دونم.»

«پس چرا این‌قدر راحت می‌گی؟»

این بار مرینت جواب نداد.

چند ثانیه سکوت بینشان ماند.

بعد گفت:
«چون نمی‌خوام دوباره به خاطر من اتفاقی برای خانواده بیفته.»

تام نگاهش کرد.

اما چیزی نگفت.


 

عصر همان روز، ادرین هنوز در اداره بود.

تقریباً تمام اسناد مربوط به شرکت واسطه را بررسی کرده بود.

هیچ ارتباط مستقیمی با جک پیدا نکرد.

نه اسم جک در اسناد بود، نه اسم فردی از خانواده‌اش.

ادرین با ناراحتی به صندلی تکیه داد.

«هیچی…»

برگه‌ها را کنار زد.

اما درست وقتی می‌خواست سیستم را خاموش کند، چشمش دوباره به آدرس شرکت افتاد.

آدرس برایش آشنا بود.

ادرین چند ثانیه فکر کرد.

بعد دوباره آن را جست‌وجو کرد.

نتیجه‌ای که ظاهر شد، باعث شد دستش روی موس ثابت بماند.

آدرس شرکت با آدرس یک دفتر حقوقی کوچک در یکی از پرونده‌های قدیمی جک یکی بود.

ادرین آرام گفت:

«نه…»

فایل قدیمی را باز کرد.

نام دفتر حقوقی را با اطلاعات شرکت مقایسه کرد.

همان آدرس.

اما هنوز نمی‌شد گفت این دو موضوع به هم مربوط‌اند.

ادرین سریع از اطلاعات صفحه عکس گرفت و فایل را ذخیره کرد.

این اولین چیزی بود که واقعاً ارزش بررسی داشت.

گوشی‌اش را برداشت.

این بار به مرینت زنگ زد.

صدای مرینت بعد از چند بوق آمد:

«الو؟»

ادرین چند لحظه چیزی نگفت.

بعد پرسید:

«خوبی؟»

مرینت آرام جواب داد:

«نه خیلی.»

ادرین مکث کرد.

«من یه چیزی پیدا کردم.»

مرینت کمی ساکت شد.

«چی؟»

ادرین به صفحه‌ی مانیتور نگاه کرد.

«هنوز مدرک نیست… ولی فکر کنم باید بیشتر دنبالش بگردم.»

مرینت آهسته گفت:

«ادرین…»

«هوم؟»

«دیگه دنبالش نگرد.»

ادرین اخم کرد.

«چرا؟»

«چون من تصمیمم رو گرفتم.»

«مرینت—»

«می‌دونم چی می‌خوای بگی.»

صدایش کمی لرزید.

«ولی این بار… بذار من این کارو انجام بدم.»

ادرین چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

«باشه.»

مرینت نفس راحتی کشید.

اما ادرین قبل از قطع تماس اضافه کرد:

«فقط یه چیز.»

«چی؟»

«من نگفتم که دیگه دنبالش نمی‌گردم.»

مرینت چیزی نگفت.

«ادرین…»

«شب بخیر، مرینت.»

و تماس را قطع کرد.

ادرین دوباره به صفحه خیره شد.

این بار دیگر مطمئن بود که یک چیزی در این پرونده درست نیست.

فقط هنوز نمی‌دانست جک دقیقاً چه چیزی را پنهان کرده است.

 

 

 

 

این پارت تقدیم به رمان خوره ی عزیز که حتی توی مدرسم رمان میخونه😉😉😉😉😉

 

اگر رمان خوره یک دونه کامنت بزاره توی این پست 

من پارت ۱۹ رو هم میدم