آدرین

بعد از چند دقیقه، تقریباً تمام سربازها نفس‌نفس می‌زدن.

مرینت اما هنوز با همون جدیت بین صف‌ها راه می‌رفت و به نحوه تمرین کردنشون دقت می‌کرد.

-شماره ۱۸، کمرت رو صاف کن.

-چشم، فرمانده!

-شماره ۷، سرعتت رو بیشتر کن.

-چشم!

بعد ایستاد و نگاهی به همه انداخت.

-خوبه. حالا بلند شید.

همه با زحمت از زمین بلند شدن.

من هم بلند شدم و دست‌هام رو تکون دادم.

مرینت گفت:

-حالا می‌ریم سراغ مبارزه.

چند سرباز با شنیدن این حرف با ناباوری به هم نگاه کردن.

یکی از اون‌ها زیر لب گفت:

-هنوز از شنا جون سالم به در نبردیم…

مرینت شنید.

-چی گفتی؟

سرباز سریع صاف ایستاد.

-هیچی، فرمانده!

-خوبه.

بعد به سمت قفسه اسلحه‌ها رفت و یک شمشیر تمرینی برداشت.

-دو نفر بیان جلو.

دو سرباز جلو اومدن.

مرینت شمشیر رو به یکی از اون‌ها داد.

-با هم مبارزه کنید. هدف فقط سرعت نیست؛ باید بتونید حرکات حریفتون رو پیش‌بینی کنید.

مبارزه شروع شد.

چند حرکت اول خوب بود، اما یکی از سربازها بیش از حد جلو رفت و تعادلش رو از دست داد.

مرینت سریع گفت:

-ایست!

هر دو متوقف شدن.

مرینت نزدیکشون رفت.

-تو زیادی به قدرتت تکیه کردی. اگر حریفت واقعاً قصد حمله داشت، الان زمین خورده بودی.

سرباز سرش رو پایین انداخت.

-بله، فرمانده.

مرینت شمشیر رو از دستش گرفت.

-دوباره.

این بار خودش مقابل سرباز ایستاد.

یکی از سربازها با تعجب گفت:

-فرمانده می‌خواد خودش مبارزه کنه؟

مرینت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

-مشکلیه؟

-نه، فرمانده!

مبارزه شروع شد.

مرینت خیلی سریع حرکت کرد.

ضربه اول رو دفع کرد، قدمی کنار رفت و با یک حرکت شمشیر تمرینی سرباز رو از دستش انداخت.

سرباز با تعجب به دست خالی خودش نگاه کرد.

چند نفر از سربازها زیر لب خندیدن.

مرینت شمشیر رو به سمتش گرفت.

-قدرت به تنهایی کافی نیست.

سرباز شمشیر رو برداشت.

-دوباره؟

-دوباره.

این بار سرباز با دقت بیشتری حمله کرد.

مرینت چند ضربه رو دفع کرد و بعد با یک چرخش سریع، نوک شمشیر تمرینی رو درست مقابل شونه سرباز نگه داشت.

-تموم شد.

سرباز نفس‌نفس زد.

-بله، فرمانده.

مرینت شمشیر رو پایین آورد.

-همه دو نفره تقسیم بشید.

سربازها شروع به تقسیم شدن کردن.

من کنار ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.

مرینت متوجه نگاهم شد.

-شاهزاده، شما هم می‌تونید تمرین کنید.

گفتم:

-فکر کردم فقط سربازها باید تمرین کنن.

-شما خودتون وارد تمرین شدید.

شمشیر تمرینی دیگه‌ای برداشت و به سمتم گرفت.

-پس حالا دیگه فرقی نمی‌کنه.

شمشیر رو گرفتم.

-قبوله.

مرینت چند قدم عقب رفت.

-آماده‌اید؟

شمشیر رو بالا آوردم.

-همیشه.

چند سرباز اطرافمون کم‌کم ساکت شدن و نگاه‌هاشون به ما دو نفر افتاد.

مرینت لبخند خیلی کمرنگی زد.

-پس شروع کنیم.

از زبان راوی

هنوز تمرین ادامه داشت که یکی از سربازها با عجله خودش را به آدرین رساند.

— شاهزاده!

آدرین که شمشیر تمرینی در دستش بود، برگشت.

— بله؟

سرباز کمی خم شد.

— اعلیاحضرت پادشاه شما رو فوراً احضار کردن.

آدرین لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی به مرینت انداخت. مرینت مشغول توضیح دادن حرکت بعدی به سربازها بود و متوجه گفت‌وگوی آن‌ها نشده بود.

آدرین شمشیر تمرینی را کنار گذاشت و گفت:

— خیلی خوب. به پدرم بگو همین الان میام.

سپس از محوطه بیرون رفت.

 

چند دقیقه بعد، آدرین وارد تالار شد.

پادشاه کنار پنجره ایستاده بود. با شنیدن صدای قدم‌های آدرین برگشت.

آدرین کمی سر خم کرد.

— اعلیاحضرت، من رو احضار کرده بودید؟

پادشاه چند لحظه نگاهش کرد و بعد آرام گفت:

— بله. درباره انتخابی که کردی.

آدرین بدون مکث جواب داد:

— انتخاب من هنوز همون انتخاب قبلیه.

پادشاه لبخند کوتاهی زد.

— می‌دونم. و اتفاقاً به همین دلیل خواستم باهات صحبت کنم.

آدرین کمی متعجب نگاهش کرد.

— درباره چی؟

پادشاه به سمت میز رفت و دست‌هایش را روی آن گذاشت.

— مرینت الان فرمانده ارتشه.

آدرین ابرویش را کمی بالا برد.

— بله.

— و با شناختی که ازش پیدا کردم، بعید می‌دونم به این راحتی از چیزی که برای خودش ساخته دست بکشه.

آدرین لبخند کوچکی زد.

— منم همین فکر رو می‌کنم.

پادشاه لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:

— بنابراین نمی‌خوام انتخابت رو عوض کنم. فقط می‌خوام بهت زمان بدم تا خود مرینت هم به همون نتیجه‌ای برسه که تو رسیدی.

آدرین با دقت نگاهش کرد.

— یعنی؟

پادشاه مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

— شش ماه.

آدرین کمی مکث کرد.

— چی؟

— شش ماه بهت فرصت می‌دم دلش رو به دست بیاری.

آدرین چند ثانیه ساکت ماند.

— و بعد؟

— بعد، اگر خودش تو رو انتخاب کرد، درباره ازدواجتون صحبت می‌کنیم.

آدرین نفس آرامی کشید.

— و اگر انتخابم نکرد؟

پادشاه بدون مکث جواب داد:

— اون وقت تصمیمش محترمه.

آدرین نگاهش را پایین انداخت و بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.

— پس شش ماه.

— شش ماه.

پادشاه کمی جدی‌تر ادامه داد:

— فقط یک چیز رو یادت باشه. تو شاهزاده‌ای. مرینت نباید احساس کنه مجبور به انتخاب توئه. نه به خاطر جایگاهت، نه به خاطر دستور من و نه به خاطر هیچ چیز دیگه‌ای.

آدرین سرش را تکان داد.

— متوجه شدم.

پادشاه لبخند زد.

— خوبه. حالا برو. سربازها منتظرت هستن.

آدرین سر خم کرد.

— بله، اعلیاحضرت.

و از تالار بیرون رفت.


 

وقتی آدرین دوباره به حیاط تمرین برگشت، صدای برخورد شمشیرهای تمرینی از دور شنیده می‌شد.

مرینت هنوز وسط محوطه ایستاده بود و تمرین را زیر نظر داشت.

همین که آدرین نزدیک شد، مرینت متوجه حضورش شد.

— برگشتید، شاهزاده.

آدرین شمشیر تمرینی‌اش را برداشت.

— بله.

مرینت نگاهی به او انداخت.

— پس ادامه بدیم؟

آدرین لبخند کوتاهی زد.

— حتماً.

اما این بار، نگاهش برای چند لحظه روی مرینت ماند.

شش ماه.

برای اولین بار، این مدت زمان برای آدرین نه طولانی به نظر می‌رسید و نه کوتاه.

فقط یک فرصت بود.

فرصتی که قرار بود در آن، بدون استفاده از عنوان شاهزاده، بدون اجبار و بدون فشار، مرینت را عاشق خودش کند.

***
خب خب خب 

شرط پارت بعد 

۳۰کامنت

۸لایک