👑دو روی عشق ⚔️پارت ۷
· · خواندن 3 دقیقه منو تا نکشین اروم نمیگیرین نه؟
خیلی خب
امروز کار زیاد دارم پس به جز این پارت فقط یک پارت دیگه میتون بدم
خودتون انتخاب کنید
دوروی عشق،اخرین گلوله،شب و روز
کدوم؟؟؟
و یک چیز دیگه بگم و بریم سراغ پارت ۶ دو روی عشق
میخواین بزارین یکم بگذره از پارت دادنم بعد شرط رو پر کنید؟
پارت ۶ از زبون مرینت
بعد اینکه نینو رفت هنوز تو شک بودم.شاهزاده در رو بست و در و قفل کرد .
بعد برگشت و به من نگاه کرد خنجر هنوز تو دستش بود
یکم همینطوری بهم نگاه کرد هنوز حتی ماسکم رو هم ور نداشته بودم
بعد که یکم تونستم با موقعیتی که توش هستم کنار بیام سریع روی زمین نشستم
(اعلیا حضرت)
(از روی زمین پاشو،نیازی نیست به من احترام بزاری)
از روی زمین پاشدم
(ماسکت رو بردار)
(اما..)
(اما نداره دلیل ماسک گذاشتن تو اینکه دشمنات حویت واقعیت رو ندونن من که دشمنت نیستم)
دلیلش کاملا منطقی بود چاره ای نداشتم نمیدونستم نینو چه چیزهایی دربارم به شاهزاده گفته اگر تهدیدش میکردم میتونست به پادشاه گزارش بده اگرم بهش صدمه میزدم بازم همین کار رو میکرد در هر صورت سرم بالای دار بود اروم دستم رو بالا بردم کلاه که روی سرم کشیده بودم رو برداشتم
موهام که به صورت مرتب بافته بودم ازش بیرون اومد
(سریع!!)
این کلمه رو با عصبانیت نگفت لحنش مثل کسی بود که انگار هم متعجبه هم نگران
دستم رو پشت سرم بردم و گره ی بند ماسکم رو باز کردم و ماسک رو اروم برداشتم
یک قدم به سمتم اومد
یک قدم عقب رفتم
بازم اومد
بازم عقب رفتم
اینقدر اینکار رو ادامه دادیم که پشتم به دیوار خورد.
اون همینجوری داشت بهم نزدیک میشد
اینقدر نزدیک شد که نفس هاش به صورتم میزاشت
با خودم گفتم«یعنی میخواد چیکار کنه؟بکشتم؟تحویلم بده؟»
اما ناگهان از اون فکرام بیرون اومدم چون یکهو شاهزاده لبهاش رو روی لبهام گزاشت
کاملا تو شک بودم همراهیش نکردم ولی اونقدر تو شک بودم که توان عقب نشینی رو هم نداشتم
بعد اینکه از هم جدا شدیم تو چشمام نگاه کرد و گفت
(چرا؟چرا یک همچین زن زیبایی باید بخواد همچین کار های رزمیه سختی انجام بده؟)
حق داشت از لحاظ چهر زیبایی زیادی داشتم خواستگاران زیادیم داشتم اصلا به چهره ی من نمیخورد که فرمانده ی اصلی ارتش و قصر باشن
میخواستم جوابش رو بدم
*به خودم مربوطه
*تو چیکار داری
*چون یک زن معمولی نیستم و……
اما انگار چیزی گلوم رو گرفته بود که نمیتونستم حرف بزنم
فقط به چشماش نگاه کردم
لبام رو باز کردم
(پس پدرم درست حدس زده بود شاهزاده واقعا عاشق من شده!)
توقع داشتم متعجب بشه ولی لبهاش رو برد سمت گوشم و گفت
(بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی)
نفسم حبس شد تو چشماش نگاه کردم
(میخوای من رو تحویل بدی؟)
(هرگز کاری نمیکنم که یک فرشته از روی زمین محو بشه)
(پس چرا اینجایی؟)
(چون میخواستم بدونم برای چی با اینکه میدونستی برای خواستگاری دعوتتون کردیم بازم دست رد به سینه ی من زدی؟)
صداش لرزید
خیلی محکم بهش نگاه کردم
(چون تو برنامم نبود که شاهزاده عاشقم بشه چون منم ارزو دارم)
(ولی من عاشقتم مرینت)
اولین بار بود اسمم رو از زبونش شنیدم ولی مهم تر از اون «عاشقتم »بود
ادامه داد
(و میخوام بدونم تو هم عاشقمی یا نه؟)
پایان پارت
الان رمان خوره:پارتت کوتاهه
متاسفم رمان خوره ولی اعتراض قبول نیست
خب حالا بگین ببینم اگر جای مرینت بودین عشق و انتخاب میکردین یا ارزوتون؟
و یادتون نره به سوال اول پارتمم جواب بدین
شرط بعدی
۴۰تا کامنت
۱۰تا لایک
