صبح، حیاط تمرین مثل همیشه شلوغ بود.

پنجاه سرباز در صف ایستاده بودند و مرینت روبه‌روی آن‌ها قدم می‌زد و وضعیت هرکدام را بررسی می‌کرد.

اما برخلاف روزهای قبل، امروز یک نفر زودتر از همه در حیاط حاضر شده بود.

آدرین.

لباس تمرین پوشیده بود و کنار یکی از ستون‌ها ایستاده بود.

وقتی مرینت وارد شد، نگاهش برای لحظه‌ای به او افتاد.

— صبح بخیر، شاهزاده.

آدرین لبخند زد.

— صبح بخیر، خانم فرمانده.

مرینت ابرویش را بالا برد.

— پس خودتون بودید.

آدرین خودش را به ندانستن زد.

— من؟

مرینت به دسته‌گل کوچکی که روی میز کنار حیاط قرار داشت نگاه کرد.

— اون گل‌ها.

آدرین لبخندش را پنهان نکرد.

— خوشحال شدم خوشتون اومده.

— نگفتم خوشم اومده.

— ولی نگهشون داشتید.

مرینت برای چند ثانیه ساکت ماند.

— چون دور انداختن گل کار خوبی نیست.

آدرین خندید.

— پس هنوز امیدی هست.

مرینت سعی کرد لبخندش را پنهان کند.

— به صف بایستید، شاهزاده.

— چشم، فرمانده.

آدرین رفت و در کنار سربازها ایستاد.

تمرین شروع شد.

این بار آدرین برخلاف روز قبل سعی نکرد خودش را به مرینت ثابت کند. نه جلو می‌زد و نه می‌خواست بهتر از بقیه باشد.

هر دستوری که مرینت می‌داد، همان را انجام می‌داد.

وقتی یکی از سربازها در دویدن سرعتش کم شد، آدرین هم سرعتش را کم کرد و کنار او دوید.

— ادامه بده. می‌تونی.

سرباز نفس‌نفس‌زنان گفت:

— شاهزاده، شما برید. من میام.

آدرین سرش را تکان داد.

— فرمانده گفته همه با هم برگردیم.

مرینت که از دور این صحنه را دیده بود، چیزی نگفت.

اما نگاهش برای چند ثانیه روی آدرین ماند.

بعد از پایان دویدن، یکی از سربازها پایش درد گرفت و نشست.

مرینت فوراً به سمتش رفت.

— کجاش درد می‌کنه؟

— مچ پام، فرمانده.

مرینت خم شد و نگاهی به پایش انداخت.

— امروز دیگه تمرین نمی‌کنی. برو درمانگاه.

سرباز خواست مخالفت کند.

— ولی فرمانده…

آدرین قبل از اینکه مرینت چیزی بگوید، دستش را روی شانه سرباز گذاشت.

— شنیدی فرمانده چی گفت. برو.

سرباز بلند شد و رفت.

مرینت به آدرین نگاه کرد.

— لازم نبود دخالت کنید.

آدرین آرام گفت:

— دخالت نکردم. فقط کمک کردم حرف شما رو بهتر بشنوه.

مرینت چند لحظه نگاهش کرد.

— شما همیشه این‌قدر راحت با سربازها رفتار می‌کنید؟

— چرا نباید بکنم؟

مرینت جواب نداد.

آدرین ادامه داد:

— فرمانده بودن یا شاهزاده بودن، دلیل نمی‌شه آدم‌های اطرافمون رو نبینیم.

این بار مرینت چیزی برای گفتن نداشت.


 

ظهر، بعد از پایان تمرین، سربازها یکی‌یکی محوطه را ترک کردند.

مرینت مشغول جمع کردن شمشیرهای تمرینی بود که متوجه شد آدرین هنوز آنجاست.

— شما چرا نرفتید؟

آدرین یکی از شمشیرها را برداشت.

— چون این‌ها هنوز جمع نشده.

مرینت گفت:

— سربازها انجامش می‌دن.

آدرین شمشیر را سر جایش گذاشت.

— می‌دونم.

بعد شمشیر دیگری برداشت.

— ولی من هم می‌تونم کمک کنم.

مرینت چند لحظه به او نگاه کرد.

— شما شاهزاده‌اید.

— و؟

— معمولاً شاهزاده‌ها این کارها رو نمی‌کنن.

آدرین لبخند زد.

— شاید وقتشه بعضی چیزها عوض بشه.

مرینت ناخواسته لبخند کوتاهی زد.

— شما عجیبید.

آدرین با خونسردی گفت:

— این رو به عنوان تعریف قبول می‌کنم.

مرینت سرش را تکان داد.

— هر طور راحتید.

هر دو مشغول جمع کردن وسایل شدند.

چند دقیقه بعد، حیاط تقریباً خالی شده بود.

مرینت به آدرین نگاه کرد.

— ممنون.

آدرین مکث کرد.

— بابت چی؟

— بابت امروز.

— خواهش می‌کنم.

مرینت برای لحظه‌ای خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.

آدرین هم چیزی نپرسید.

فقط لبخند کوچکی زد و از کنارش گذشت.

مرینت چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد خیلی آرام زیر لب گفت:

— شاید اون‌قدرها هم بد نباشه…

و خودش هم نفهمید دقیقاً منظورش دسته‌گل بود، رفتار آدرین یا خودِ آدرین.

 

 

خیلی خب من فعلا دارم تلاش میکنم علوم و‌عربی حفظ کنم و ببینم میتونم کاری کنم رمان خوره قهر کنه یا نه 

پس تو کامنتا پیشنهاد بدین چیکار کنم

 

شرط

۳لایک

۱۰کامنت

شرط زیاد ندادم چون میدونم الان تو مدرسه سخته زیاد لایک و‌کامنت داد