🌙 شب و روز ☀️

p7

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

زبان الیا

شب شده بود و بیشتر چراغ‌های قصر خاموش شده بودند.

آروم از اتاقم بیرون اومدم و وقتی مطمئن شدم کسی توی راهرو نیست، به سمت کتابخانه رفتم.

نینو از قبل اونجا منتظرم بود.

آروم گفت:

— بالاخره اومدی.

گفتم:

— خب، اگه نگهبان‌ها می‌دیدنمون، باید کلی توضیح می‌دادیم.

نینو لبخند زد.

— خب حالا بریم سراغ آلبوم‌ها.

در رو بستیم و وارد کتابخانه شدیم.

شروع کردیم به گشتن بین قفسه‌ها. چند آلبوم قدیمی پیدا کردیم و یکی‌یکی ورق زدیم.

نینو گفت:

— اینا که همش عکس‌های رسمی پادشاهیه.

گفتم:

— صبر کن، حتماً یه چیزی پیدا می‌کنیم

— خودشه!

نینو سریع کنارم اومد و به عکس نگاه کرد.

اما قبل از اینکه عکس رو برداریم، چشمم به عکس‌های صفحه‌ی کناری افتاد.

— صبر کن...

نینو پرسید:

— چی شده؟

آروم آلبوم رو ورق زدم.

یک عکس قدیمی دیدم.

دو بچه کنار هم ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها مرینت بود.

اما نفر دوم...

چشم‌هام گرد شد.

— نینو...

نینو خم شد و به عکس نگاه کرد.

چند ثانیه هر دو ساکت موندیم

این... ادرینه؟

آروم سرم رو تکون دادم.

— آره... خودشه!

نینو با تعجب گفت:

— مگه این دوتا توی بچگی همدیگه رو می‌شناختن؟

به عکس خیره شده بودم.

ادرین و مرینت کنار هم ایستاده بودند و لبخند می‌زدند؛ انگار سال‌ها قبل از اینکه پادشاهی‌هایشان دشمن هم شوند، هیچ خبری از جنگ و دشمنی بینشان وجود نداشته.

گفتم:

— پس شاید این اولین باری نبوده که همدیگه رو دیدن...

نینو عکس رو با دقت از آلبوم بیرون آورد.

— این عکس برای گردنبندها عالیه.

لبخند زدم.

— فقط یه مشکل داریم.

— چی؟

عکس رو از وسط نگاه کردم.

— باید دو قسمت بشه.

نینو چند لحظه به عکس نگاه کرد و گفت:

— نصفش برای ادرین...

— و نصفش برای مرینت.

با دقت عکس رو از وسط برش دادیم.

بعد هر قسمت رو داخل یکی از گردنبندها قرار دادیم.

گردنبند اول رو بستم و عکس ادرین داخلش قرار گرفت.

از زبان مرینت

صبح روز بعد، هنوز از اتاقم بیرون نیامده بودم که الیا رو دیدم.

همین که منو دید، لبخند زد و گفت:

— مرینت، صبر کن! یه چیزی برات دارم.

با تعجب گفتم:

— برای من؟

سرش رو تکون داد و یه جعبه کوچیک از کیفش بیرون آورد.

— هدیه ازدواجه.

لبخند کمرنگی زدم.

هنوز شنیدن کلمه‌ی «ازدواج» برام سنگین بود.

ازدواجی که خودم انتخابش نکرده بودم.

به خاطر صلح دو پادشاهی، من مجبور شده بودم با شاهزاده‌ی پادشاهی شب ازدواج کنم؛ کسی که تا چند وقت پیش حتی نمی‌شناختمش.

جعبه رو باز کردم.

یک گردنبند ظریف داخلش بود.

— الیا... قشنگه.

لبخند زد.

— بازش کن.

گردنبند رو برداشتم و قسمت کوچکش رو باز کردم.

همین که عکس داخلش رو دیدم، خشکم زد.

عکس یک دختر بچه بود.

چند لحظه با دقت نگاهش کردم.

بعد با تعجب گفتم:

— این... منم؟

الیا لبخند زد.

— آره.

عکس رو بیرون آوردم.

— ولی این عکس رو از کجا آوردی؟

الیا با شیطنت گفت:

— یه راز کوچیکه.

— الیا!

خندید.

— بعداً بهت می‌گم.

دوباره عکس رو نگاه کردم.

تصویر خودم در کودکی بود، اما فقط بخشی از عکس دیده می‌شد؛ انگار نصف تصویر جایی گم شده بود.

گردنبند رو دور گردنم انداختم و دوباره به عکس کوچیک داخلش نگاه کردم.

هنوز نمی‌فهمیدم چرا الیا چنین هدیه‌ای برای من آورده بود.

از طرفی، ازدواجم...

همون چیزی بود که بیشتر از هر چیزی ذهنم رو درگیر کرده بود.

من این ازدواج رو انتخاب نکرده بودم.

این ازدواج تصمیم پادشاهی‌ها بود؛ تصمیم پدرهایمان برای پایان دادن به سال‌ها جنگ.

اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که ادرین چه فکری درباره این ازدواج می‌کرد.

با خودم فکر کردم:

«احتمالاً اون هم مثل منه...»

با همین فکر از اتاق بیرون رفتم.

از زبان ادرین

بعد از اینکه نینو رفت، دوباره گردنبند رو از جیبم بیرون آوردم.

عکس کوچیک داخلش رو نگاه کردم.

عکس پسربچه‌ای که سال‌ها قبل خودم بودم.

اما چیزی در گوشه‌ی عکس توجهم رو جلب کرد.

بخشی از لباس یک دختر بچه در کنارم دیده می‌شد.

عکس گردنبند