مون مارتر

مون مارتر 

پارت شانزدهم 

از زبان ادرین

ساعت از هشت شب گذشته بود.

سالن مجلل، پر از مهمان‌های سرشناس، مدیران شرکت‌ها و خانواده‌های اشرافی شده بود.

همه مشغول گفت‌وگو بودند، اما هر چند دقیقه یک بار، یکی از آن‌ها به سمتم می‌آمد و می‌پرسید:

آقای اگرست، اون سورپرایزی که گفتید کی شروع می‌شه؟

 

فقط لبخند می‌زدم.

چند دقیقه‌ی دیگه.

 

اما خودم هم هر چند ثانیه یک بار به ورودی سالن نگاه می‌کردم.

هنوز خبری از مرینت نبود.

همان موقع، مینو کنارم آمد و آرام بازویم را گرفت.

ادرین... بیا.

 

متعجب دنبالش رفتم.

مرا تا یکی از میزهای نزدیک صحنه برد.

اینجا بشین.

چرا؟

 

با شیطنت لبخند زد.

چون نمی‌خوام لحظه‌ی شروع اجرا رو از دست بدی.

 

هنوز حرفش تمام نشده بود که...

تمام چراغ‌های سالن خاموش شدند.

همهمه‌ی مهمان‌ها هم در یک لحظه قطع شد.

بعد، نورهای صورتی‌رنگ آرام روی صحنه افتادند.

مهی صورتی از دو طرف صحنه بالا آمد و فضا را مثل یک رؤیا کرد.

چند ثانیه بعد...

سایه‌ی دختری از میان مه نمایان شد.

مرینت.

با لباس بلندی به رنگ صورتی که زیر نورها می‌درخشید، آرام روی صحنه قدم گذاشت.

همین که چهره‌اش دیده شد، صدای هیجان مهمان‌ها بلند شد.

باورم نمی‌شه... خود مرینته!

واقعاً دعوتش کرده؟

چه سورپرایزی!

 

لبخندی روی لبم نشست.

دقیقاً همان واکنشی بود که انتظارش را داشتم.

مرینت میکروفون را بالا آورد، نگاهی به جمعیت انداخت و با لبخند گفت:

امشب خوشحالم که کنار شما هستم. امیدوارم از این آهنگ لذت ببرید.

 

اولین نت موسیقی نواخته شد.

🎵

Coffee in the morning, clouds are clearing up

I’m pouring all the magic in your favorite cup

You walk into the kitchen with that sleepy grin

And suddenly, the best part of my day begins

چند نفر با لبخند سرشان را همراه ریتم تکان می‌دادند.

مرینت با انرژی روی صحنه حرکت می‌کرد.

🎵

The radio is playing our song on repeat

Dancing in the hallway, moving to the beat

Nothing else is mattering, nothing else is real

Just the way you make me, oh, the way I feel

وقتی به کورس رسید، نورهای طلایی و صورتی تمام سالن را روشن کردند.

🎵

You’re the colors in my grey, you’re the melody I play

You’re the sunshine chasing all the rain away

I’m falling, oh I’m falling, and it feels so right

You’re my happy place from morning until night!

صدای تشویق مهمان‌ها بلند شد.

حتی کسانی که معمولاً در چنین مراسم رسمی کاملاً جدی بودند، با لبخند همراه موسیقی دست می‌زدند.

نگاهم از روی مرینت برداشته نمی‌شد.

او روی صحنه کاملاً در دنیای خودش بود.

با هر لبخند، با هر نت و با هر قدم، انگار تمام سالن را زنده‌تر می‌کرد.

🎵

Walking down the sidewalk, holding on to you

The world is looking brighter in every shade of blue

People stop and stare, but we don’t even care

There’s a little bit of magic floating in the air

مینو آرام کنار گوشم گفت:

حالا می‌فهمی چرا اصرار داشتم دعوتش کنی؟

 

بی‌آنکه نگاهم را از صحنه بردارم، فقط لبخند زدم.

حق با او بود.

وقتی مرینت دوباره کورس را خواند، صدای دست زدن مهمان‌ها با موسیقی یکی شد.

🎵

You’re the colors in my grey, you’re the melody I play

You’re the sunshine chasing all the rain away

I’m falling, oh I’m falling, and it feels so right

You’re my happy place from morning until night!

سپس با لبخندی گرم وارد بخش پایانی شد.

🎵

I never knew that love could be this kind of sweet

A rhythm in my chest, a fire at my feet

Yeah, it’s easy, baby, just like breathing in

I’m so lucky that this journey’s where we’ve been

و در آخر، با صدایی آرام‌تر، آخرین جمله‌ها را خواند.

🎵

Yeah, you’re my sunshine...

The best part of my day...

Don’t ever change a thing, baby

Just keep on loving me that way...

آخرین نت در سالن پیچید.

چند ثانیه سکوت...

و بعد، سالن با صدای تشویق و ایستادن مهمان‌ها منفجر شد.

من هم از جایم بلند شدم و بی‌اختیار برایش دست زدم.

در آن لحظه فقط یک فکر در ذهنم بود...

دعوت کردن مرینت، بهترین تصمیمی بود که برای این مهمانی گرفته بودم.