مون مارتر

مون مارتر 

پارت بیست و دوم

از زبان مرینت

لبخند زدم و روی صندلی روبه‌رویش نشستم.

رستوران آرام بود. صدای موسیقی ملایمی در فضا پخش می‌شد و نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ روی میز می‌افتاد.

ادرین منو را به سمتم گرفت.

هر چیزی دوست داری سفارش بده.

 

نگاهی به منو انداختم.

من زیاد سخت‌گیر نیستم.

 

او خندید.

این اولین باره یکی این جمله رو بعد از دیدن این منوی بلندبالا می‌گه.

 

هر دو خندیدیم.

بعد از اینکه سفارشمان را دادیم، چند لحظه سکوت بینمان برقرار شد.

من سکوت را شکستم.

راستش... یه سؤال دارم.

بپرس.

تو می‌تونستی هر خواننده‌ای رو برای اون مهمونی دعوت کنی. چرا من؟

 

ادرین چند لحظه فکر کرد.

بعد صادقانه گفت:

چون وقتی توی کنسرتت نشسته بودم، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ذهنم از کار خالی شد.

 

متعجب نگاهش کردم.

او ادامه داد:

من تقریباً تمام زندگیم رو صرف شرکت کردم. اما اون شب... فقط موسیقی رو می‌شنیدم. حس کردم این همون چیزیه که مهمون‌هام هم باید تجربه کنن.

 

لبخند آرامی روی لبم نشست.

این قشنگ‌ترین تعریفی بود که تا حالا از اجراهام شنیدم.

 

همان لحظه پیشخدمت غذاها را آورد.

چند دقیقه درباره غذا، سفر و شهرهای مختلف حرف زدیم.

کم‌کم فهمیدم ادرین، برخلاف تصویری که رسانه‌ها از او ساخته بودند، آدم بسیار آرام و خوش‌برخوردی است.

ناگهان پرسید:

تو از کی خوندن رو شروع کردی؟

 

نفسم را آرام بیرون دادم.

از بچگی.

خانواده‌ات حمایتت کردن؟

 

چند ثانیه سکوت کردم.

همیشه نه...

 

نگاهش جدی شد.

یعنی مخالفت می‌کردن؟

 

لبخند تلخی زدم.

بابام دوست داشت پزشک یا وکیل بشم. فکر می‌کرد موسیقی فقط یه سرگرمیه، نه یه شغل.

پس چی شد که نظرت رو عوض نکردی؟

 

به لیوان آبم نگاه کردم.

چون هر بار که روی صحنه می‌رم... حس می‌کنم جای درستیم.

 

ادرین بدون اینکه حرفم را قطع کند، فقط گوش می‌داد.

بعد آرام گفت:

خوشحالم که تسلیم نشدی.

 

برای لحظه‌ای نگاهمان در هم گره خورد.

لبخند زدم.

راستی... حالا نوبت منه.

بپرس.

تو چی؟ چرا با این همه موفقیت... هنوز این‌قدر تنها به نظر می‌رسی؟

 

سؤال از دهانم پرید.

همان لحظه پشیمان شدم.

ببخشید... شاید سؤال شخصی‌ای بود.

 

اما ادرین فقط لبخند محوی زد.

فنجان قهوه‌اش را آرام روی میز گذاشت.

نه...

 

نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت.

اتفاقاً... شاید وقتش باشه برای اولین بار، داستانش رو برای یکی تعریف کنم...