
عشق
پارت چهل و چهارم
زبان آدرین
سه ماه بعد...
مرینت کمکم به جلسات درمانش ادامه میداد.
هنوز کمحرف بود.
هنوز بعضی شبها کابوس میدید.
اما دیگر خودش را مثل قبل در اتاقش حبس نمیکرد.
گاهی با آلیا برای قدم زدن بیرون میرفت.
گاهی کنار پدر و مادرش مینشست و با آنها چای میخورد.
دیدن همین تغییرهای کوچک...
برای من کافی بود.
...
یک عصر پاییزی، آلیا با من تماس گرفت.
ـ آدرین، مرینت امروز برای اولین بار بعد از مدتها میخواد بره پارک.
لبخند زدم.
ـ خوشحالم.
ـ ولی یه خواهش دارم...
اگر اومدی، نذار فکر کنه دنبالش میکنی.
فقط اتفاقی اونجا باش.
قبول کردم.
...
روی نیمکتی دور از او نشستم.
مرینت کنار برکه ایستاده بود.
برگهای زرد روی آب شناور بودند.
باد آرام موهای آبیاش را تکان میداد.
برای چند دقیقه فقط به منظره نگاه کرد.
بعد بیاختیار نگاهمان به هم افتاد.
این بار...
نه نگاهش را دزدید.
نه از کنارم رد شد.
آرام به سمتم آمد.
قلبم آنقدر تند میزد که فکر کردم صدایش را میشنود.
کنار نیمکت ایستاد.
ـ سلام... آدرین.
لبخند آرامی زدم.
ـ سلام... مرینت.
چند ثانیه هر دو ساکت بودیم.
بعد او روی نیمکت، با فاصلهای از من، نشست.
نگاهش به دریاچه بود.
آرام گفت:
ـ آلیا گفت... هر روز از دور حواست به من بوده.
سرم را پایین انداختم.
ـ نمیخواستم مزاحمت بشم.
فقط میخواستم مطمئن باشم حالت خوبه.
مرینت نفس عمیقی کشید.
ـ هنوز... نمیتونم همهچیز رو فراموش کنم.
به او نگاه کردم.
ـ لازم هم نیست فراموش کنی.
بعضی زخمها هیچوقت از بین نمیرن.
فقط...
کمتر درد میکنن.
مرینت برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ شاید...
بتونیم از اول... دوست باشیم.
برای چند ثانیه حرفش را باور نکردم.
لبخندی از ته دل روی صورتم نشست.
ـ برای من... همین هم از یک دنیا ارزشمندتره.
مرینت برای اولین بار، بدون اجبار...
لبخند زد.
لبخندی کوچک...
اما واقعی.
و همان لحظه فهمیدم...
بازگشت اعتماد، با یک قدم کوچک آغاز میشود.