
مون مارتر
پارت بیست و هشتم
از زبان مرینت
روز مراسم خیریه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.
این بار قرار نبود کنسرتی برگزار کنم.
فقط بهعنوان مهمان ویژه دعوت شده بودم.
جلوی آینه ایستاده بودم و گوشوارههایم را میبستم که مدیر برنامههایم وارد اتاق شد.
آمادهای؟
لبخند زدم.
تقریباً.
نگاهی به لباس آبی روشنم انداخت و با رضایت گفت:
عالیه.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
فقط امیدوارم امروز خبرنگارا کمتر اذیتت کنن.
خندیدم.
امیدوارم.
---
یک ساعت بعد...
ماشین جلوی ساختمان بیمارستان خیریه توقف کرد.
همین که پیاده شدم، صدای فلاش دوربینها بلند شد.
مرینت! اینجا!
لطفاً یه عکس!
با لبخند برایشان دست تکان دادم و وارد سالن شدم.
داخل سالن، کودکان با لباسهای رنگارنگ کنار خانوادههایشان نشسته بودند.
همین که مرا دیدند، چند نفرشان با ذوق دویدند سمتم.
دختربچهای که عروسکی در بغل داشت، آرام گفت:
میشه بغلم کنید؟
زانو زدم و او را در آغوش گرفتم.
لبخندش، تمام خستگی چند روز اخیر را از بین برد.
همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرم آمد.
فکر کنم یکی زودتر از من محبوب شده.
برگشتم.
ادرین با کت سرمهای و پیراهن سفید وارد سالن شده بود.
لبخند آرامی روی لب داشت.
بیاختیار لبخند زدم.
سلام، ادرین.
سلام، مرینت.
قبل از اینکه فرصت بیشتری برای صحبت پیدا کنیم، همان دختربچه دست ادرین را گرفت.
شما هم بیا!
ادرین با تعجب به او نگاه کرد.
من؟
دختربچه با جدیت سر تکان داد.
آره!
من خندهام گرفت.
فکر کنم دعوتش رو نمیتونی رد کنی.
ادرین هم خندید.
معلومه که نه.
او کنارمان نشست.
کودک، دست من و ادرین را گرفت و با ذوق گفت:
حالا یه عکس!
من و ادرین نگاهی به هم انداختیم.
هر دو خندیدیم.
عکاس بیمارستان همان لحظه از ما عکس گرفت.
هیچکداممان خبر نداشتیم...
که همین عکس، چند ساعت بعد دوباره تیتر اول خبرگزاریها خواهد شد.