
مون مارتر
پارت بیست و سوم
از زبان ادرین
چند لحظه به فنجان قهوهام خیره ماندم.
نمیدانستم از کجا شروع کنم.
سالها بود که دربارهی خودم حرف نزده بودم.
همه همیشه فقط دربارهی شرکت از من سؤال میکردند.
دربارهی قراردادها...
سود...
و موفقیت.
اما مرینت...
برای اولین بار از خودم پرسیده بود.
نفسی آرام کشیدم.
وقتی هجده سالم بود، پدرم ادارهی شرکت رو به من سپرد.
مرینت با تعجب گفت:
هجده سالگی؟
سرم را تکان دادم.
آره. از همون موقع تقریباً تمام زندگیم شد کار.
لبخند تلخی زدم.
اول فکر میکردم چند سال زحمت میکشم، بعد به خودم استراحت میدم.
اما اون چند سال...
هیچوقت تموم نشد.
مرینت بدون اینکه حرفم را قطع کند، فقط گوش میداد.
ادامه دادم:
دوستام یکییکی ازم دور شدن. سفر نرفتم، تولدها رو از دست دادم... حتی خیلی وقتها یادم میرفت ناهار بخورم.
او آرام گفت:
برای همینه که اون شب توی شرکت، مینو انقدر اصرار داشت به کنسرت بیای؟
با خندهی کوتاهی گفتم:
دقیقاً.
پس باید از مینو تشکر کنم.
لبخند زدم.
منم باید تشکر کنم.
چند لحظه سکوت بینمان نشست.
بعد مرینت با لبخندی آرام گفت:
میدونی... وقتی اولین بار دیدمت، فکر کردم خیلی مغروری.
خندهام گرفت.
جدی؟
آره. گفتم حتماً یه مدیرعامل خشک و جدیه که فقط دربارهی پول حرف میزنه.
ابرویم را بالا انداختم.
و حالا؟
نگاهم کرد.
لبخندش صادقانه بود.
حالا میبینم... فقط خیلی خستهای.
حرفش مستقیم به دلم نشست.
چون درست گفته بود.
نه مغرور بودم...
نه بیاحساس.
فقط سالها بود که خسته زندگی میکردم.
لبخند کمرنگی زدم.
ممنون که اینو گفتی.
همان لحظه گوشی مرینت روی میز لرزید.
نگاهی به صفحه انداخت.
لبخندش کمرنگ شد.
ببخشید... مدیر برنامهمه.
تماس را جواب داد.
بله؟
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد با تعجب گفت:
چی؟!
نگاهم به چهرهاش دوخته شده بود.
وقتی تماس تمام شد، آرام گوشی را پایین آورد.
اتفاقی افتاده؟
مرینت نفس عمیقی کشید.
یکی از سایتهای خبری... از ما امروز عکس گرفته.
اخم کردم.
یعنی...؟
گوشیاش را جلویم گرفت.
تیتر خبر روی صفحه دیده میشد:
«آیا مرینت و ادرین اگرست زوج جدید دنیای هنر و تجارت هستند؟»
هر دو برای چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندیم.
و هر دو میدانستیم...
این فقط شروع دردسرهای ماست.