
عشق
پارت سی و نهم
زبان آدرین
وقتی قاضی از من خواست سر جایم بمانم...
دیگر حتی توان یک قدم برداشتن هم نداشتم.
فقط به مرینت نگاه میکردم.
زنده بود...
اما آن برق همیشگی چشمانش دیگر وجود نداشت.
انگار تمام احساساتش را جایی در گذشته جا گذاشته بود.
قاضی سکوت سالن را شکست.
ـ متهمان، برای آخرین بار اگر دفاعی دارید، بیان کنید.
لایلا با دستبند از جایش بلند شد.
چشمانش از گریه متورم شده بود.
نگاهی به مرینت انداخت و با صدایی لرزان گفت:
ـ هیچ دفاعی ندارم...
من از روی حسادت، زندگی مرینت رو نابود کردم.
به همه دروغ گفتم...
باعث شدم دوستاش، خانوادهش...
و حتی آدرین بهش شک کنن.
سرش را پایین انداخت.
ـ هیچ مجازاتی نمیتونه اشتباهاتم رو جبران کنه.
بعد نوبت لیلی شد.
او هم آرام گفت:
ـ من هم مقصرم...
میتونستم جلوی خواهرم رو بگیرم، اما کمکش کردم.
از مرینت... معذرت میخوام.
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
دیگر شنیدن این عذرخواهیها برایم کافی نبود.
هیچکدامشان نمیتوانستند سالهایی را که از مرینت گرفته بودند، برگردانند.
قاضی چند دقیقه پرونده را بررسی کرد.
بعد چکش را روی میز کوبید.
همه از جا بلند شدند.
قاضی با صدایی محکم گفت:
ـ با توجه به مدارک موجود، اعتراف صریح متهمان و شهادت شاکی...
دادگاه هر دو متهم، لایلا روسی و لیلی روسی، را مجرم میشناسد.
نفسم را در سینه حبس کردم.
ـ حکم نهایی...
در جلسهی بعدی دادگاه اعلام خواهد شد.
چکش دوباره روی میز فرود آمد.
ـ جلسه ختم شد.
همهمهای در سالن پیچید.
من فقط یک نفر را میدیدم...
مرینت.
او آرام از جایگاه پایین آمد.
بیاختیار قدمی به سمتش برداشتم.
ـ مرینت...
او لحظهای ایستاد.
نگاهش به چشمانم افتاد.
با هزار بغض گفتم:
ـ فقط... اجازه بده حرف بزنم.
اما مرینت نگاهش را از من گرفت.
بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید...
از کنارم رد شد.
و من...
فهمیدم به دست آوردن بخشش او...
از هر حکمی سختتر خواهد بود.
ادامه دارد...