
اخرین گلوله پارت 13
از زبان مرینت
ساعت نزدیک یازده شب بود.
پایگاه تقریباً خالی شده بود و فقط من، آدرین، فلیکس، نینو و آلیا داخلش بودیم.
روی میز، نقشهی منطقهای که قرار بود بریم پهن شده بود.
آدرین با خودکار روی نقطهای ضربه زد.
«این ساختمون متروکهست. طبق اطلاعات ما، حداقل هشت ساله کسی اونجا زندگی نمیکنه.»
گفتم:
«دقیقاً برای همینه که انتخابش کرده.»
آلیا پرسید:
«یعنی مطمئنی واقعاً میاد؟»
«نه.»
نینو گفت:
«پس ممکنه همهاش یه بازی باشه.»
گفتم:
«ممکنه.»
آدرین به من نگاه کرد.
«ولی میریم.»
سرم رو تکون دادم.
«آره.»
فلیکس آهی کشید.
«من هنوز معتقدم این کار دیوونگیه.»
آدرین بهش نگاه کرد.
«فلیکس، تو میمونی اینجا.»
فلیکس اخم کرد.
«چی؟»
«یکی باید پایگاه رو زیر نظر داشته باشه.»
«من میام.»
«نه.»
«آدرین—»
«فلیکس.»
لحن آدرین جدی شده بود.
«این پرونده به گذشتهی هر دومون مربوطه. اگه اتفاقی برای من افتاد، تو باید اینجا باشی.»
فلیکس چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام گفت:
«باشه.»
آلیا رو به من کرد.
«من و نینو هم میمونیم.»
گفتم:
«خوبه. ارتباطمون رو باز نگه دارید.»
آدرین اسلحهاش رو چک کرد.
«آمادهای؟»
بهش نگاه کردم.
«من همیشه آمادهام.»
لبخند زد.
«همین اعتمادبهنفست یه روز کار دستت میده.»
«و همین بدبینی تو یه روز باعث میشه هیچ پروندهای رو حل نکنی.»
«پس از همدیگه یاد میگیریم.»
برای لحظهای هر دو ساکت شدیم.
نینو زیر لب گفت:
«این دوتا دیگه دارن با هم کنار میان.»
آلیا لبخند زد.
«آره.»
هر دو همزمان برگشتیم سمتشون.
«شنیدیم!»
از زبان آدرین
ساعت ۲۳:۰۰ دقیقاً جلوی ساختمون بودیم.
ماشین رو خاموش کردم.
چند ثانیه به ساختمان خیره شدم.
یک ساختمان قدیمی، سه طبقه، با پنجرههای شکسته و دیوارهای پر از ترک.
مرینت کمربندش رو باز کرد.
«بریم؟»
«صبر کن.»
«چی شده؟»
به ساعت نگاه کردم.
۲۳:۰۱.
«یک دقیقه گذشته.»
«خب؟»
«هیچ اتفاقی نیفتاد.»
مرینت گفت:
«شاید هنوز نرسیده.»
از ماشین پیاده شدیم.
در اصلی ساختمان نیمهباز بود.
مرینت جلو رفت.
«درب بازه.»
گفتم:
«که یعنی منتظر ما بودن.»
وارد شدیم.
داخل تاریک بود.
چراغ قوهام رو روشن کردم.
راهرو پر از گرد و خاک بود.
اما وسط زمین...
رد کفش تازه دیده میشد.
مرینت خم شد.
«این ردها جدیده.»
«چند نفر؟»
«حداقل دو نفر.»
آرام جلو رفتیم.
به انتهای راهرو رسیدیم.
یک در چوبی جلوی ما بود.
روی در با رنگ قرمز نوشته شده بود:
S-27
مرینت دستش رو روی دستگیره گذاشت.
گفتم:
«صبر کن.»
نگاهم کرد.
«چی؟»
«اگه تله باشه؟»
«آدرین.»
«هوم؟»
«از اولش گفتیم تلهست.»
«درسته.»
«پس الان میخوای برگردیم؟»
لبخند زدم.
«نه.»
در رو باز کرد.
از زبان مرینت
اتاق کاملاً خالی بود.
یک صندلی وسط اتاق قرار داشت.
و روی صندلی...
یک جعبهی سیاه.
نزدیکش شدم.
آدرین گفت:
«دست نزن.»
«نمیخوام دست بزنم.»
«پس چرا داری نزدیک میشی؟»
«برای اینکه ببینم چیه.»
«همون معنی دست زدن رو میده.»
نگاهش کردم.
«تو همیشه همینقدر غر میزنی؟»
«فقط وقتی کنار تو باشم.»
«پس باید بهش عادت کنی.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
«فکر کنم مجبورم.»
جعبه رو با دستکش بررسی کردم.
هیچ سیم یا مکانیزم خطرناکی پیدا نکردم.
درش رو باز کردم.
داخلش سه چیز بود:
یک فلش مموری.
یک عکس.
و یک کارت سیاه.
کارت رو برداشتم.
روی اون نوشته شده بود:
«مرحله اول: حقیقتی که فراموش کردید.»
عکس رو برداشتم.
همون مردی بود که پشت سر آدرین و فلیکس ایستاده بود.
اما این بار عکس بزرگتر بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«پناهگاه شماره ۱۷»
آدرین گفت:
«این اسم برام آشناست.»
بهش نگاه کردم.
«یادت اومد؟»
چشمهاش رو بست.
«نه... فقط حس میکنم قبلاً اینجا بودم.»
فلش رو برداشتم.
«باید ببینیم داخلش چیه.»
لپتاپ کوچکم رو از کیفم بیرون آوردم.
فلش رو وصل کردم.
یک فایل بیشتر وجود نداشت.
نام فایل:
A-27
بازش کردم.
صفحه سیاه شد.
بعد یک ویدیو پخش شد.
تصویر تار بود.
دو کودک داخل یک اتاق نشسته بودند.
دو پسر دوازده ساله.
آدرین و فلیکس.
نفس آدرین حبس شد.
«این...»
دوربین به سمت مردی چرخید.
همان مرد داخل عکس.
صدایش پخش شد:
«امروز، مرحلهی آخر آزمایش انجام میشه.»
مرینت، این بار صدای خودش هم لرزید:
«آزمایش؟»
مرد ادامه داد:
«این دو کودک باید یک خاطرهی مشخص رو فراموش کنن.»
آدرین با ناباوری به صفحه خیره شده بود.
ویدیو ادامه پیدا کرد.
مرد به دوربین نزدیک شد.
«اگر این فایل رو میبینید، یعنی یکی از شما موفق شده پرونده S-27 رو پیدا کنه.»
ناگهان تصویر مستقیم روی صورت آدرین زوم شد.
مرد گفت:
«آدرین، اگر این ویدیو رو میبینی...»
تصویر قطع شد.
صفحه سیاه شد.
آدرین چند قدم عقب رفت.
«نه.»
بهش نزدیک شدم.
«آدرین؟»
دستش رو روی سرش گذاشت.
«نه...»
«چی شده؟»
«یادم اومد.»
«چی؟»
آرام گفت:
«پناهگاه شماره ۱۷...»
نگاهش کردم.
«کجاست؟»
چشمهاش رو بالا آورد.
«زیر پایگاه سنتیل.»
خشکم زد.
«چی؟»
«پناهگاه شماره ۱۷ زیر پایگاهه.»
از زبان آدرین
به مرینت نگاه کردم.
«من و فلیکس بچه که بودیم...»
صدام میلرزید.
«یه بار داخل پایگاه گم شدیم.»
مرینت گفت:
«پانزده سال پیش؟»
«آره.»
«بعد؟»
«یه در مخفی پیدا کردیم.»
«چی داخلش بود؟»
چشمهام رو بستم.
تصاویر تکهتکه توی ذهنم ظاهر شدن.
راهروی تاریک.
چراغ قرمز.
صدای آژیر.
فلیکس کنارم.
و اون مرد.
آرام گفتم:
«اون مرد ما رو به اونجا برد.»
مرینت پرسید:
«چرا؟»
سرم رو تکون دادم.
«نمیدونم.»
«ولی میتونیم بفهمیم.»
«چطوری؟»
مرینت فلش رو از لپتاپ بیرون کشید.
«برمیگردیم پایگاه.»
«الان؟»
«الان.»
از زبان مرینت
وقتی برگشتیم، ساعت نزدیک نیمهشب بود.
فلیکس و نینو و آلیا هنوز بیدار بودن.
همین که وارد شدیم، فلیکس بلند شد.
«چی شد؟»
آدرین گفت:
«پناهگاه شماره ۱۷.»
فلیکس خشکش زد.
«نه.»
آلیا پرسید:
«چی شده؟»
فلیکس به آدرین نگاه کرد.
«یادت اومد؟»
آدرین سرش رو تکون داد.
فلیکس چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
«منم یادم اومد.»
همه ساکت شدیم.
فلیکس ادامه داد:
«ما اونجا تنها نبودیم.»
آدرین جلو رفت.
«چی؟»
«یک نفر دیگه هم اونجا بود.»
آدرین با تعجب پرسید:
«کی؟»
فلیکس به من نگاه کرد.
«یه دختر.»
قلبم فرو ریخت.
«چه دختری؟»
فلیکس اخم کرد.
«نمیدونم.»
آدرین گفت:
«اسمش؟»
فلیکس چشمهاش رو بست.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
«مرینت.»
من خشک شدم.
«چی؟»
آدرین به فلیکس خیره شده بود.
«فلیکس... دوباره بگو.»
فلیکس گفت:
«اسم اون دختر... مرینت بود.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
آدرین به من نگاه کرد.
من هم به آدرین.
هیچکدوممون حرفی نمیزدیم.
چون یک سؤال بزرگتر از همهچیز جلوی ما قرار گرفته بود:
اگر من و آدرین پانزده سال پیش همدیگه رو دیده بودیم...
پس چرا هیچکدوممون چیزی یادمون نبود؟
همان لحظه تمام مانیتورهای پایگاه روشن شدند.
تصویر مرد ناشناس روی همهی صفحهها ظاهر شد.
او لبخند زد.
«بالاخره یادتون اومد.»
نینو اسلحهاش رو بیرون کشید.
آلیا گفت:
«این دیگه چه کوفتیه؟»
مرد به دوربین نگاه کرد.
«مرینت دوپنچنگ...»
من قدمی جلو رفتم.
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«کسی که شما سه نفر رو از هم جدا کرد.»
آدرین با عصبانیت گفت:
«سه نفر؟»
مرد جواب داد:
«تو، فلیکس... و مرینت.»
تصویر قطع شد.
و روی تمام مانیتورها فقط یک جمله باقی ماند:
«مرحله دوم شروع شد.»
😁قراره کلی سردرگم بشین