وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم پارت 6

اعتراف

چند روز گذشت.

مرینت نمی‌توانست بوسه‌ی آن شب را فراموش کند.

هر بار ادرین را می‌دید، قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد.

ادرین هم دیگر مثل قبل رفتار نمی‌کرد.

یک شب، مرینت در دفترش مشغول بررسی طرح‌ها بود.

در باز شد.

ادرین وارد شد.

مرینت سرش را بلند کرد.

«باز هم بدون اجازه؟»

ادرین خندید.

«در زدم

«نشنیدم

«پس تقصیر گوش‌های توئه

مرینت خندید.

«خیلی پررو شدی

ادرین در را بست.

چند لحظه سکوت کرد.

مرینت متوجه حالتش شد.

«چی شده؟»

ادرین آرام گفت:

«می‌خوام باهات حرف بزنم

مرینت پرونده را بست.

«بگو

ادرین چند قدم جلو آمد.

«یادته اولین روزی که همدیگه رو دیدیم؟»

مرینت لبخند زد.

«متأسفانه

ادرین خندید.

«من فکر می‌کردم تو فقط یه رقیب مغروری

«تو هم خیلی بهتر نبودی

«می‌دونم

لبخندش محو شد.

«اما بعد کم‌کم فهمیدم اشتباه می‌کردم

مرینت ساکت بود.

«هر روز که بیشتر می‌شناختمت، بیشتر بهت احترام می‌ذاشتم

چند قدم دیگر نزدیک شد.

«بعد فهمیدم منتظر دیدنت می‌مونم

مرینت آرام گفت:

«ادرین...»

«چند بار خواستم بگم

مکث کرد.

«اما می‌ترسیدم

«از چی؟»

«از اینکه جواب نه باشه

مرینت به او نگاه کرد.

ادرین نفس عمیقی کشید.

«مرینت... من دوستت دارم

سکوت.

مرینت از پشت میز بلند شد.

چند قدم به سمتش آمد.

«می‌دونی مشکل تو چیه؟»

ادرین متعجب پرسید:

«چی؟»

مرینت لبخند زد.

«خیلی دیر گفتی

ادرین چشمانش را گرد کرد.

«یعنی...؟»

مرینت گفت:

«منم دوستت دارم

ادرین برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

«واقعاً؟»

مرینت سر تکان داد.

«واقعاً

ادرین دستش را گرفت.

مرینت لبخند زد.

ادرین آرام نزدیک شد.

این بار مرینت خودش یک قدم جلو آمد.

و اولین بوسه‌شان اتفاق افتاد.

بوسه‌ای کوتاه، آرام و پر از احساسی که ماه‌ها پنهانش کرده بودند.

وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانی‌هایشان هنوز کنار هم بود.

ادرین زمزمه کرد:

«پس بالاخره...»

مرینت لبخند زد.

«بالاخره


حمایت یادتون نره❤️