شب و روز پارت 6

پارت 6

دو پادشاهی.یک دشمنی قدیمی.یک پیمان صلح...و عشقی که نباید اتفاق می افتاد

پادشاهی شب و روز سال هاست در جنگ اند.

اما حالا،دو پادشاهی برای نجات سرزمین هایشان دست به تصمیمی غیر منتظره میزنند.

در میان این صلح ،مرینت،تنها شاهدخت روز،وارد زندگی ادرین شاهزاده ی شب میشود.

مرینت از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت انها را کنار هم قرار میدهد....

کدام یک زود تر تسلیم میشود،غرور یا قلب؟

نویسندگان:نویسنده ی تاریکی و B.M

 

از زبون مرینت

هر دو برگشتیم سمت صدا
لوکا وایساده بود دوباره تکرار کرد(شما ها دارین چیکار میکنین؟)

گفتم(هیچی)

(هیچیت مشکوکه)

ادرین داشت زیر زیرکی میخندید که با ارنج اروم زدم بهش که خندش قطع شد
لوکا نگاه چپ چپی بهمون کرد و گفت(باشه ولی حواسم بهتون هست)
از زبون ادرین
بعد از اینکه لوکا رفت مرینت هم شروع کرد به رفتن میخواستم جلوش رو بگیرم ولی پشیمون شدم 
مرینت رفت من هم رفتم سمت همون اتاقی که بقیه توش بودن
وقتی رفتم تو اتاق پدر مرینت بهم نگاه کرد و گفت(خب؟)

(حالش خیلی خوب نبود رفت تو اتاقش)

لوکا همچنان داشت چپ چپ نگاهم میکرد 
 پدرم یک هو بهم نگاه کرد و گفت (تا یکم دیگه خیاط میرسه)

(خیاط ! خیاط برای چی؟)
(برای مهمانی دیگه)

(مگه لباس هام چشه؟)

که مادرم گفت(این مهمونی یک مهمونی معمولی نیست که به افتخار ازدواج تو و شاهدخت برگزار میشه میدونی چه کسایی برای تبریک گفتن به شما دونفر میان باید یک لباس برازنده بپوشی)

(بسیار خب)
بعد از دوخت لباس منو مرینت مرینت رفت تا لباسش رو پرو کنه چند لحظه نگاهم روش موند  توی اون لباس خیلی زیبا شده بود
که یکهو پدر مرینت اومد 
(او اینجایین بیاین داره زمان مهمونی میشه)
باهم رفتیم سمت سالن اصلی قصر 
مهمون ها تک به تک بهمون تبریک میشدن و من میتونستم ببینم که غم توی چهره ی مرینت چقدر هر دفعه از دفعه ی قبلی بیشتر شده
بلاخره زمان رقص فرا رسید و من و مرینت شروع به رقص کردیم 
عالی میرقصید انگار سالهاست داره برای رقص تمرین میکنه
اروم بهش گفتم(خیلی خوب میرقصی)
با صدایی اروم به من گفت(ممنون)
 مهمانی بلاخره به پایان رسید
برای شام به افتخار پادشاهی شب غذای تند درست  کرد بودند
دیدم که مرینت هیچی نمیخوره
(چرا غذا نمیخورین؟)
(سیرم ممنون)
(تست کن)
(چی؟)
(غذای تند و تست کن)


از زبان مرینت هنوز داشتم به خاطر غذای تند سعی می‌کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم که صدای باز شدن درهای بزرگ سالن آمد. همه برگشتند سمت در. الیا وارد سالن شد و پشت سرش نینو با عجله وارد شد. با دیدنشان لبخند زدم. الیا تا چشمش به من افتاد، دستش را بالا آورد و گفت: — بالاخره رسیدیم! با تعجب گفتم: — الیا! کجا بودین؟ مراسم داشت تموم می‌شد! الیا نفسش را بیرون داد و گفت: — نگو که تقصیر ما بود! مسیر به خاطر کاروان‌های تجاری شلوغ شده بود. نینو هم خندید و گفت: — تازه الیا وسط راه اصرار داشت برگردیم چون یادش افتاده بود هدیه رو جا گذاشته الیا سریع برگشت سمتش.

 (نینو!)

 همه خندیدند. من از دیدن دوست قدیمی‌ام خوشحال شده بودم، اما ناگهان متوجه شدم ادرین به نینو خیره شده. چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد با تعجب گفت:( نینو؟! )

نینو هم با شنیدن اسمش برگشت. چشم‌هایش گرد شد.

 (ادرین؟! )

هر دو چند ثانیه با تعجب به هم نگاه کردند. نینو جلو آمد و گفت: (باورم نمی‌شه! تو اینجایی؟ )

ادرین لبخند زد. ( منم انتظار نداشتم تو رو اینجا ببینم.)

 الیا با تعجب بین آن دو نگاه کرد. (شما همدیگه رو می‌شناسین؟ )

نینو خندید. ( آره، خیلی وقته همدیگه رو می‌شناسیم.)

 ادرین گفت: ( فقط فکر نمی‌کردم بعد از این همه سال دوباره ببینمت. )

نینو با خنده گفت ):  خب، ظاهراً امشب همه قراره غافلگیر بشن! )

الیا کنار من نشست و آرام گفت: (حالا که ما رسیدیم، فکر کنم حداقل شام رو از دست ندیم! ) 

نگاهی به بشقاب غذای تند انداختم و زیر لب گفتم: ( کاش منم می‌تونستم ازش فرار کنم

ادرین که حرفم را شنیده بود، لبخند کوتاهی زد. ( هنوزم می‌تونین غذای دیگه‌ای سفارش بدین. )

 با اخم نگاهش کردم. ( خودت باعث شدی اینو امتحان کنم! )

نینو با تعجب به ما نگاه کرد. ( صبر کن... چی رو باعث شدی؟! ) 

ادرین سریع ساکت شد. من هم چیزی نگفتم. الیا با لبخند مشکوکی به ما نگاه کرد.

ادامه دارد

حمایت یادتون نره❤️
و چون دیر پارت دادیم یک طولانی ترش کردیم