
مون مارتر
پارت سی
از زبان مرینت
در آینهی ماشین، آخرین نگاه را به ساختمان بیمارستان انداختم.
لبخندی روی لبم بود.
امروز، برخلاف روزهای شلوغ کنسرت، آرامش عجیبی داشتم.
راننده پرسید:
مستقیم بریم همون کافهای که آدرسش رو فرستادن؟
آره.
ماشین بهآرامی وارد خیابان اصلی شد.
چند دقیقه بعد، گوشیام لرزید.
ادرین: «راه افتادی؟»
لبخند زدم و جواب دادم:
«آره. ده دقیقهی دیگه میرسم.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
«آروم بیا. من زودتر رسیدم.»
بیاختیار خندیدم.
راننده از آینه نگاهم کرد.
اتفاقی افتاده، خانم؟
نه... فقط یکی زیادی وقتشناسه.
---
پانزده دقیقه بعد...
ماشین وارد خیابانی آرام شد.
در انتهای خیابان، کافهی کوچکی قرار داشت که دور تا دورش را درختان بلند احاطه کرده بودند.
وقتی پیاده شدم، خبری از خبرنگارها نبود.
نفس راحتی کشیدم.
همین که وارد کافه شدم، ادرین از جا بلند شد.
خوش اومدی.
ممنون... انتخابت عالی بود.
لبخند زد.
گفتم این بار دیگه کسی مزاحممون نشه.
نشستم و اطراف را نگاه کردم.
کافه خلوت بود.
چند نفر مشغول مطالعه بودند و صدای موسیقی جَز آرامی در فضا پخش میشد.
بعد از سفارش نوشیدنی، ادرین گفت:
امروز... از دیدنت کنار بچهها واقعاً لذت بردم.
لبخند زدم.
من عاشق وقت گذروندن با بچههام.
معلوم بود.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
میدونی... قبل از آشنایی با تو، فقط صدات رو دوست داشتم.
متعجب نگاهش کردم.
او ادامه داد:
ولی حالا... بیشتر از صدات، شخصیتت برام قابل احترامه.
برای لحظهای حرفی برای گفتن نداشتم.
گونههایم کمی گرم شده بود.
آرام گفتم:
ممنون...
بعد برای اینکه موضوع را عوض کنم، پرسیدم:
راستی... فلیکس میگفت بچگیهاتون رو با هم گذروندین؟
لبخند زد.
تقریباً مثل برادر بودیم.
همان لحظه، گوشی ادرین روی میز لرزید.
نگاهی به صفحه انداخت.
لبخندش محو شد.
مینوئه...
تماس را جواب داد.
بله؟
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد اخمش در هم رفت.
مطمئنی؟
نگران نگاهش کردم.
وقتی تماس تمام شد، آرام گوشی را روی میز گذاشت.
چی شده؟
ادرین نفس عمیقی کشید.
مینو میگه... یه خبرنگار فهمیده ما اینجاییم.
نگاهم به سمت پنجره رفت.
همان لحظه، نور فلاش دوربینی از پشت شیشه دیده شد...