
اخرین گلوله پارت 10
از زبان آدرین
گوشی رو روی تخت گذاشتم و به سقف خیره شدم.
نمیدونستم چرا هنوز خوابم نبرده.
معمولاً وقتی سرم رو روی بالش میذاشتم، چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید که خوابم ببره.
ولی امشب...
هر کاری میکردم خوابم نمیبرد.
چشمهام رو بستم.
چهرهی مرینت دوباره جلوی چشمم اومد.
اولین روزی که دیدمش.
برخوردش با من دم در.
بعد نگاهش وقتی فهمید من برادر فیلیکسم.
بعد شرطی که بستیم.
بعد پروندهی S-27.
بعد اون شب توی رستوران...
چشمهام رو باز کردم.
با حرص زیر لب گفتم:
«آدرین، جمع کن خودتو.»
از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.
یک لیوان آب خوردم.
برگشتم سمت اتاق.
گوشیام رو برداشتم.
صفحه روشن شد.
هنوز پیام مرینت جلوی چشمم بود.
«یکم.»
یعنی هنوز از دستم ناراحت بود؟
آهی کشیدم.
دوباره برایش پیام نوشتم:
«واقعاً هنوز ناراحتی؟»
چند ثانیه بعد سه نقطه ظاهر شد.
قلبم یک لحظه تندتر زد.
بعد پیامش آمد:
«آره.»
اخم کردم.
«چرا؟ معذرت که خواستم.»
جواب داد:
«چون تو خیلی رو اعصابی.»
لبخندم گرفت.
نوشتم:
«این که دلیل نمیشه.»
جواب داد:
«برای من میشه.»
خندیدم.
«باشه رئیس.»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«بالاخره یاد گرفتی.»
با دیدن پیامش لبخندم بیشتر شد.
«شب بخیر، رئیس ارشد خانوم دوپنچنگ.»
این بار جوابش کمی دیرتر آمد.
«شب بخیر آدرین.»
همین.
فقط دو کلمه.
اما نمیدونم چرا با دیدنشون احساس عجیبی پیدا کردم.
گوشی رو روی میز گذاشتم.
به سمت تخت رفتم.
این بار که چشمهام رو بستم، ذهنم کمی آرامتر بود.
از زبان مرینت
گوشی رو کنار گذاشتم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.
به سقف خیره شدم.
«چرا من دارم با آدرین پیام میدم؟»
اصلاً قرار نبود باهاش صمیمی بشم.
روز اولی که دیدمش از همون اول روی اعصابم رفت.
با اون قیافهی مغرور و نگاههای عجیبش.
ولی...
امشب فرق داشت.
وقتی معذرتخواهی کرد، فهمیدم شاید آنقدرها هم آدم بدی نباشه.
فقط...
زیادی لجبازه.
و زیادی هم اعتمادبهنفس داره.
لبخند زدم.
«خیلی زیادی.»
چشمهام رو بستم.
ولی چند دقیقه بعد دوباره بازشون کردم.
فردا باید برمیگشتم پایگاه.
پروندههای زیادی منتظرم بودن.
و یک نفر هم بود که احتمالاً از همون لحظهای که من وارد پایگاه میشدم شروع میکرد به اذیت کردنم.
آدرین آگرست.
اسمش رو توی ذهنم تکرار کردم.
نمیدونستم چرا...
ولی این اسم دیگه مثل روز اول برام غریبه نبود.
صبح روز بعد
از زبان آدرین
ساعت هفت صبح آلارم گوشی به صدا درآمد.
دستم رو دراز کردم و با چشمان نیمهباز آلارم رو خاموش کردم.
چند ثانیه همونطور روی تخت موندم.
بعد یکدفعه یادم افتاد امروز باید برم پایگاه.
از جا پریدم.
«لعنتی!»
سریع آماده شدم.
وقتی داشتم کفشهام رو میپوشیدم، فلیکس از اتاقش بیرون اومد.
با تعجب نگاهم کرد.
«تو چرا اینقدر عجله داری؟»
«دیرم شده.»
نگاهی به ساعت کرد.
«آدرین... هفت و بیسته.»
ایستادم.
«خب؟»
«شیفت ما ساعت نه شروع میشه.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
«...خب خواستم زودتر برسم.»
فلیکس با شک نگاهم کرد.
«آره... حتماً.»
«چیه؟»
«هیچی.»
«پس چرا اونطوری نگاه میکنی؟»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«هیچی، فقط حس میکنم یه نفر خیلی مشتاقه امروز یه نفر خاص رو ببینه.»
چشمهام رو ریز کردم.
«فلیکس.»
«بله؟»
«خفه شو.»
خندید و رفت سمت آشپزخونه.
«صبح بخیر به تو هم داداش عاشق!»
«فلییییکس!»
صدای خندهاش کل خونه رو پر کرد.
نزدیک پایگاه که رسیدم، ماشینم رو پارک کردم.
قبل از اینکه وارد بشم، برای چند ثانیه به ساختمان نگاه کردم.
نمیدونستم چرا امروز حس عجیبی داشتم.
در رو باز کردم.
داخل که شدم، نینو پشت میز نشسته بود.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
نینو نگاهم کرد.
«چی شده؟»
«هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«پس چرا داری لبخند میزنی؟»
دستم رو روی صورتم کشیدم.
«لبخند میزنم؟»
نینو گفت:
«آره.»
«نه.»
«آره.»
«نه.»
«آدرین، خودم دیدم.»
«تو زیادی دقت میکنی.»
نینو خندید.
«مرینت هنوز نیومده.»
ناگهان لبخندم محو شد.
«من که نگفتم منتظرشم.»
نینو ابرویی بالا انداخت.
«منم نگفتم منتظرشی.»
سکوت کردم.
نینو خندید.
«گیر افتادی.»
«نینو...»
«باشه، چیزی نمیگم.»
همون لحظه صدای در ورودی اومد.
هر دو برگشتیم.
مرینت وارد شد.
لباس ماموریتش رو پوشیده بود و موهاش رو بسته بود.
وقتی چشمش به من افتاد، برای یک لحظه ایستاد.
من هم ناخودآگاه نگاهش کردم.
بعد لبخند کوچکی زد.
«صبح بخیر، آقای مغرور.»
لبخند زدم.
«صبح بخیر، رئیس ارشد خانوم دوپنچنگ.»
نینو زیر لب گفت:
«باز شروع شد.»
مرینت کیفش رو روی میز گذاشت.
«امروز پرونده داریم؟»
گفتم:
«تا جایی که میدونم، بله.»
«خوبه.»
«چرا؟»
«چون حوصلهام سر رفته.»
«پس میخوای با پرونده سرگرم بشی؟»
«آره.»
«فکر کردم با اذیت کردن من سرگرم میشی.»
مرینت لبخند زد.
«اونم هست.»
خندیدم.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
تا اینکه صدای فلیکس از پشت سرمون اومد:
«خب، شما دوتا امروز قراره کار کنید یا فقط به هم زل بزنید؟»
هر دو همزمان برگشتیم.
«خفه شو فلیکس!»
فلیکس دستهاش رو بالا برد.
«باشه بابا.»
نینو خندید.
«این دوتا خیلی هماهنگ شدن.»
مرینت با اخم گفت:
«ما هیچ هماهنگیای نداریم.»
من گفتم:
«دقیقاً.»
فلیکس زیر لب گفت:
«آره، معلومه.»
از زبان مرینت
حدود نیم ساعت بعد، همه دور میز اصلی جمع شده بودیم.
سرهنگ هم قرار بود بیاد و چند پروندهی جدید رو تحویل بده.
در باز شد.
سرهنگ وارد شد.
«صبح بخیر همگی.»
همه جواب دادن.
سرهنگ چند پوشه روی میز گذاشت.
«سه پرونده جدید داریم.»
یکی از پوشهها رو برداشت.
«پرونده اول، سرقت از یک موزه در مرکز پاریس.»
دومی:
«پرونده دوم، ناپدید شدن یک تاجر معروف.»
و سومی رو روی میز گذاشت.
«و پرونده سوم...»
چند لحظه مکث کرد.
نگاهش بین ما چرخید.
«قتل مشکوک یک افسر پلیس.»
همه ساکت شدن.
آدرین کمی جلوتر اومد.
«قتل افسر پلیس؟»
سرهنگ سر تکون داد.
«بله.»
پوشه رو باز کرد.
«جسد دیشب پیدا شده.»
مرینت سریع گفت:
«محل؟»
«یک انبار قدیمی در حومه پاریس.»
«دوربین؟»
«یکی.»
«خراب؟»
سرهنگ گفت:
«نه.»
مرینت تعجب کرد.
«پس چی؟»
«تصویر ضبط شده.»
آدرین گفت:
«پس چرا اینقدر مرموزه؟»
سرهنگ جواب داد:
«چون در تمام مدت ضبط، هیچکس وارد انبار نشده.»
چند ثانیه سکوت شد.
نینو گفت:
«پس قاتل چطوری وارد شده؟»
سرهنگ:
«این دقیقاً همون چیزیه که باید بفهمید.»
من پوشه رو برداشتم.
«من میرم.»
آدرین سریع گفت:
«منم میام.»
نگاهش کردم.
«لازم نیست.»
«چرا؟»
«چون میتونم خودم حلش کنم.»
آدرین لبخند زد.
«من نگفتم نمیتونی.»
«پس؟»
«فقط میخوام ببینم رئیس ارشد خانوم دوپنچنگ واقعاً چقدر خوبه.»
چشمهام رو ریز کردم.
«میخوای دوباره شرط ببندی؟»
لبخندش محو شد.
«نه.»
«چرا؟ ترسیدی؟»
فلیکس خندید.
نینو هم لبخند زد.
آدرین گفت:
«نه. فقط دفعه قبل هنوز دارم تاوانش رو میدم.»
«پس قبول داری باختی.»
«قبول دارم.»
با تعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
«گفتم قبول دارم.»
«همین؟»
«آره.»
«چقدر راحت؟»
آدرین شانه بالا انداخت.
«چون این دفعه قصد ندارم ببازم.»
لبخند زدم.
«پس بیا ببینیم.»
از زبان آدرین
یک ساعت بعد، من و مرینت سوار ماشین شدیم.
من رانندگی میکردم.
مرینت کنارم نشسته بود و پرونده رو بررسی میکرد.
چند دقیقه سکوت بود.
بعد گفتم:
«تو همیشه همینقدر ساکتی؟»
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«وقتی دارم کار میکنم، آره.»
«خستهکنندهست.»
«تو همیشه همینقدر حرف میزنی؟»
«وقتی کنار آدمی مثل تو باشم، آره.»
بالاخره نگاهم کرد.
«یعنی من باعث پرحرفی تو میشم؟»
«دقیقاً.»
«پس تقصیر منه؟»
«صددرصد.»
لبخند کوچکی زد.
دوباره سرش رو پایین انداخت.
چند دقیقه بعد پرسید:
«آدرین.»
«هوم؟»
«تو چند ساله توی سنتیل هستی؟»
«هفت سال.»
«از هفت سال پیش؟»
«آره.»
«پس چرا هنوز ازدواج نکردی؟»
برای یک لحظه دستم روی فرمان خشک شد.
«چی؟»
مرینت خیلی عادی گفت:
«پرسیدم چرا ازدواج نکردی.»
«این چه ربطی به پرونده داره؟»
«هیچی.»
«پس چرا پرسیدی؟»
شانه بالا انداخت.
«کنجکاو بودم.»
خندیدم.
«تو خیلی کنجکاوی.»
«میدونم.»
«خب جوابش اینه که وقت نداشتم.»
«وقت نداشتی؟»
«آره.»
«هفت سال؟»
«پرونده زیاد داشتم.»
مرینت لبخند زد.
«پس یعنی هیچکس نبوده؟»
نگاهش کردم.
«چرا اینقدر سؤال میپرسی؟»
«فقط کنجکاوم.»
«نه.»
«نه یعنی چی؟»
«هیچکس نبوده.»
برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد گفت:
«عجیبه.»
«چی عجیبه؟»
«هیچی.»
«نه بگو.»
«گفتم هیچی.»
لبخند زدم.
«حالا نوبت منه.»
«چی؟»
«تو چرا ازدواج نکردی؟»
این بار خودش سکوت کرد.
«من؟»
«آره.»
«من هم وقت نداشتم.»
خندیدم.
«جوابت خیلی شبیه جواب خودم بود.»
«خب چون واقعاً وقت نداشتم.»
«باشه.»
دوباره سکوت.
اما این بار سکوتمون عجیب نبود.
یک جور آرامش خاصی داشت.
تا اینکه مرینت ناگهان گفت:
«اونجا.»
ترمز کردم.
«چی؟»
به ساختمون روبهرو اشاره کرد.
«انبار.»
نگاهش کردم.
«رسیدیم.»
ماشین رو پارک کردم.
هر دو پیاده شدیم.
مرینت پرونده رو زیر بغل زد و به سمت در رفت.
من هم پشت سرش حرکت کردم.
قبل از اینکه وارد بشیم، دستش رو روی دستگیره گذاشت.
اما ناگهان ایستاد.
«آدرین.»
«چی؟»
آرام گفت:
«اینجا یه چیزی درست نیست.»
نگاهش کردم.
«از کجا فهمیدی؟»
به زمین اشاره کرد.
«رد لاستیک.»
نگاه کردم.
چند رد لاستیک روی زمین بود.
اما چیزی که عجیب بود...
یکی از ردها تازه بود.
با تعجب گفتم:
«این انبار از دیشب تحت نظر بوده.»
مرینت گفت:
«پس چرا رد لاستیک جدیده؟»
هر دو به هم نگاه کردیم.
من دستم رو به سمت اسلحهام بردم.
مرینت هم آماده شد.
آرام گفتم:
«فکر کنم قاتل هنوز اینجاست.»
مرینت لبخند خیلی کوچکی زد.
«بالاخره یه پروندهی درست و حسابی.»
آرام وارد انبار شدیم.
و نمیدانستیم...
کسی از پشت پنجرهی طبقهی دوم ما را زیر نظر دارد.
و روی میز روبهرویش...
یک کارت سیاه قرار داشت.
روی کارت نوشته شده بود:
S-27
اما این بار...
زیر آن یک جملهی دیگر هم نوشته شده بود:
«رئیس جدید سنتیل، خوش آمدی.»
فکر کردین پرونده ی S-27 رو بستم تموم شده ؟؟ نه کار دارم باهاتون
حمایت یلدتون نره❤️