
مون مارتر
پارت بیست و نهم
از زبان ادرین
فلاش دوربین عکاس خاموش شد.
دختربچه با ذوق به عکس روی دوربین نگاه کرد و گفت:
خیلی قشنگ شد!
مرینت لبخند زد و موهای او را نوازش کرد.
وقتی چاپ شد، یکی هم برای خودت نگه دار.
دختربچه با خوشحالی سر تکان داد.
من فقط نگاهشان میکردم.
دیدن مرینت کنار بچهها...
با چیزی که روی صحنه دیده بودم فرق داشت.
اینجا خبری از نورافکن و تشویق نبود.
اما همان لبخند را داشت.
همان صبر را...
و همان مهربانی را.
یکی از مسئولان بیمارستان به سمتمان آمد.
آقای اگرست، خانم مرینت، بچهها خیلی دوست دارن چند دقیقه باهاشون وقت بگذرونید.
مرینت قبل از اینکه من چیزی بگویم، گفت:
با کمال میل.
حدود یک ساعت بین بچهها گذشت.
یکی از آنها از مرینت خواست برایشان آواز بخواند.
او بدون هیچ تردیدی روی صندلی نشست و با دست روی زانویش ریتم گرفت.
آهنگ کوتاه و شادی را برای بچهها خواند.
همه دست میزدند و میخندیدند.
نگاهم از روی او برداشته نمیشد.
مینو که کنارم ایستاده بود، آرام گفت:
داری دوباره خیره میشی.
از فکر بیرون آمدم.
چی؟
خندید.
هیچی...
فقط معلومه ازش خوشت اومده.
خواستم انکار کنم.
اما...
این بار نتوانستم.
فقط لبخند زدم.
---
مراسم رو به پایان بود.
مهمانها یکییکی بیمارستان را ترک میکردند.
مرینت به سمتم آمد.
هنوز سر حرفت هستی؟
لبخند زدم.
منظورت کافه بعد از مراسمه؟
آره.
کلید ماشینم را از جیبم بیرون آوردم.
البته.
او با لبخند گفت:
فقط یه شرط.
بگو.
این بار جایی بریم که هیچ خبرنگاری پیدامون نکنه.
خندیدم.
یه جا میشناسم.
مطمئنی؟
کاملاً.
چند دقیقه بعد، هر کدام سوار ماشین خودمان شدیم.
قرار بود در نقطهای خارج از شلوغی شهر همدیگر را ببینیم.
اما هیچکداممان خبر نداشتیم...
که از همان لحظه، یک ماشین مشکی بیصدا پشت سر مرینت حرکت میکرد.