اخرین گلوله p9

سلام دوستان اومدم با پارت 9 اخرین گلوله

از زبان آدرین

الیا با تعجب به من و مرینت نگاه کرد و گفت:

«خب پس چرا قیافه‌هاتون شبیه دو نفریه که الان می‌خوان همدیگه رو بکشن؟»

نینو خندید و گفت:

«چون این دوتا حتی وقتی با هم موافقن هم با هم دعوا می‌کنن.»

مرینت خواست جواب بده که گارسون رسید و سفارش‌ها رو آورد.

من صندلی‌ام رو کمی جلو کشیدم و مشغول غذا خوردن شدم، اما چند دقیقه بعد متوجه شدم مرینت تقریباً چیزی نمی‌خوره.

آرام پرسیدم:

«چرا غذات رو نمی‌خوری؟»

نگاهم کرد.

«اشتها ندارم.»

«از دست من ناراحتی؟»

«نه.»

«پس؟»

شانه بالا انداخت.

«همین‌طوری.»

چند لحظه نگاهش کردم.

بعد بدون اینکه چیزی بگم، بشقاب خودم رو کمی به سمتش هل دادم.

مرینت با تعجب نگاهم کرد.

«این چیه؟»

«غذام.»

«این رو می‌بینم. چرا دادی به من؟»

«چون تو غذات رو نخوردی.»

«من گفتم اشتها ندارم.»

«می‌دونم.»

«پس چرا اصرار می‌کنی؟»

لبخند کوچکی زدم.

«چون رئیس ارشد خانوم دوپن‌چنگ اگر فردا از گرسنگی بیهوش بشه، همه فکر می‌کنن تقصیر منه.»

مرینت چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد خنده‌ی کوتاهی کرد.

«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»

«ولی غذام خوبه.»

مرینت بالاخره قاشقش رو برداشت.

«فقط به خاطر اینکه نمی‌خوام غذات بمونه.»

«بله، حتماً.»

چند دقیقه بعد، فضای میز دوباره عادی شد.

نینو و فلیکس مشغول بحث درباره‌ی یک پرونده‌ی قدیمی بودند و آلیا هم با مرینت درباره‌ی دوران مدرسه حرف می‌زد.

من ظاهراً داشتم به حرف‌های نینو گوش می‌دادم، ولی بیشتر حواسم به مرینت بود.

نمی‌دانستم چرا.

شاید چون وقتی می‌خندید، چهره‌اش کاملاً با زمانی که در پایگاه بود فرق می‌کرد.

در پایگاه همیشه جدی بود.

اما اینجا...

آزادتر بود.

خودش بود.

آلیا چیزی گفت که باعث شد مرینت از ته دل بخندد.

ناخودآگاه لبخند زدم.

فلیکس که کنارم نشسته بود، متوجه شد.

آروم با آرنج زد به پهلوم.

«چی شده؟»

«هیچی.»

«پس چرا داری به مرینت نگاه می‌کنی؟»

سریع نگاهم رو از مرینت گرفتم.

«داشتم به حرف‌های آلیا گوش می‌دادم.»

فلیکس پوزخند زد.

«آره، معلومه.»

«فلیکس...»

«باشه، باشه.»

اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.


چند ساعت بعد، کم‌کم همه آماده‌ی رفتن شدند.

نینو گفت:

«خب بچه‌ها، هفته‌ی بعد هم همین‌جا؟»

آلیا گفت:

«صددرصد.»

مرینت کیفش رو برداشت و از همه خداحافظی کرد.

من هم از جایم بلند شدم.

نمی‌دانم چرا، اما وقتی دیدم به سمت ماشینش می‌رود، ناخودآگاه دنبالش رفتم.

«مرینت.»

ایستاد و برگشت.

«بله؟»

«تنهایی می‌ری؟»

ابرویش رو بالا انداخت.

«نه، با ماشینم.»

چشم‌هایم رو بستم.

«منظورم اینه...»

لبخند زد.

«می‌دونم منظورت چی بود.»

«پس چرا جوابم رو این‌طوری می‌دی؟»

«چون اذیت کردنت سرگرم‌کننده‌ست.»

خندیدم.

«پس بالاخره اعتراف کردی از اذیت کردن من خوشت میاد.»

«نه. فقط از جواب دادن بهت خوشم میاد.»

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد گفتم:

«شب بخیر، مرینت.»

«شب بخیر، آدرین.»

رفت سمت ماشینش.

اما قبل از اینکه سوار بشه، برگشت و گفت:

«آدرین؟»

«جانم؟»

«مرسی.»

«برای چی؟»

لبخند کوچکی زد.

«برای اینکه امشب سعی کردی درست معذرت‌خواهی کنی.»

بعد سوار ماشین شد و رفت.

من همان‌جا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می‌کردم.

برای اولین بار از خودم پرسیدم:

چرا حرف یک «مرسی» ساده از طرف اون، این‌قدر خوشحالم کرد؟


از زبان مرینت

وقتی به خانه رسیدم، کیفم رو روی مبل گذاشتم و کفش‌هام رو درآوردم.

خسته بودم، اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، ذهنم آرام نبود.

تمام مسیر به حرف‌های آدرین فکر کرده بودم.

به عذرخواهی‌اش.

به وقتی که غذایش رو به من داده بود.

به نگاهش وقتی داشتم می‌خندیدم.

آرام زیر لب گفتم:

«این پسر چرا این‌قدر عجیبه؟»

گوشی‌ام رو برداشتم.

یک پیام از آلیا داشتم.

آلیا: رسیدی؟

جواب دادم:

مرینت: آره.

چند ثانیه بعد:

آلیا: یه سوال.

مرینت: بپرس.

پیام بعدی آمد:

آلیا: از آدرین خوشت میاد؟

خشکم زد.

چند لحظه به صفحه خیره شدم.

بعد سریع نوشتم:

مرینت: چی؟! 😐

آلیا:

«جواب ندادی.»

گوشی رو روی مبل انداختم.

«این دختر دیوونه‌ست.»

اما چند ثانیه بعد دوباره گوشی رو برداشتم.

پیام دیگری آمده بود.

آلیا: فقط پرسیدم. چون امروز خیلی به هم نزدیک شده بودین.

انگشت‌هام روی صفحه ماند.

نزدیک؟

ما؟

خودم هم نمی‌دانستم.

نمی‌توانستم بگویم از آدرین خوشم می‌آید.

هنوز نه.

ولی یک چیز را نمی‌توانستم انکار کنم.

وقتی ناراحت شده بودم، عذرخواهی‌اش برایم مهم بود.

وقتی غذایش را جلویم گذاشت، حس خوبی پیدا کردم.

و وقتی گفت «شب بخیر، مرینت»...

دلم می‌خواست دوباره صدایش را بشنوم.

اما این‌ها معنی خاصی نداشت.

درست است؟

گوشی را کنار گذاشتم و به اتاقم رفتم.

همان لحظه گوشی دوباره لرزید.

این بار شماره ناشناس نبود.

آدرین: رسیدی خونه؟

چند ثانیه فقط به پیام نگاه کردم.

بعد لبخند کوچکی روی لبم نشست.

نوشتم:

مرینت: آره. تو؟

جوابش خیلی سریع آمد.

آدرین: منم رسیدم.

چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:

آدرین: راستی...

مرینت: بله؟

سه نقطه ظاهر شد.

محو شد.

دوباره ظاهر شد.

بعد بالاخره پیام آمد:

«امشب ناراحتت کردم، هنوزم ازم دلخوری؟»

لبخندم محو شد.

کمی فکر کردم و نوشتم:

«یکم.»

جوابش آمد:

«چقدر؟»

لبخند زدم.

«به اندازه‌ای که فردا اذیتت کنم.»

چند ثانیه بعد:

«پس یعنی بخشیدیم همدیگه رو؟»

سرم را روی بالش گذاشتم.

نوشتم:

«شاید.»

و بعد گوشی را کنار گذاشتم.

اما چند لحظه بعد دوباره برداشتم.

یک پیام دیگر آمده بود.

آدرین: «شب بخیر، رئیس ارشد خانوم دوپن‌چنگ.»

بی‌اختیار خندیدم.

آرام زیر لب گفتم:

«کله‌موزی...»

ولی این بار برخلاف همیشه، وقتی اسمش را گفتم...

لبخندم محو نشد.


حمایت یادتون نره❤️