
شب و روز پارت 4
دو پادشاهی.یک دشمنی قدیمی.یک پیمان صلح...و عشقی که نباید اتفاق می افتاد
پادشاهی شب و روز سال هاست در جنگ اند.
اما حالا،دو پادشاهی برای نجات سرزمین هایشان دست به تصمیمی غیر منتظره میزنند.
در میان این صلح ،مرینت،تنها شاهدخت روز،وارد زندگی ادرین شاهزاده ی شب میشود.
مرینت از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت انها را کنار هم قرار میدهد....
کدام یک زود تر تسلیم میشود،غرور یا قلب؟
نویسندگان:نویسنده ی تاریکی وB.M
در پادشاهی روز از زبان ادرین
داشتیم همینطور در باره ی علایقمون حرف میزدیم و هر دفعه بیشتر به این نتیجه میرسیدیم که با هم بیشتر فرق داریم که زویی اومد تو
(عمویی)
(زویی اینجا چیکار میکنی؟)
(دلم برات تنگ شده بود)
(بیا اینجا)
زویی با همون پا های کوچولوش دوید سمتم و اومد تو بغلم
که مرینت گفت(چه دختر قشنگی)
زویی نگاهش کرد(تو که خوشگل تری)
(نه به خوشگلی تو)
که یک هو زویی رو کرد به من(عمویی میشه برم بغل خاله خوشگله؟)
منم یکم متعجب بهش نگاه کردم
بعد گفتم(اگر خاله خوشگله راضی باشه)
مرینت هم گفت(با کمال میل)
منم زویی رو دادم بغلش
و دوباره نشستم روی صندلی و تماشاشون کردم
باورم نمیشد اون خیلی فرق کرده بود
من همیشه تصویر یک دختر کوچک رو کنار ذهنم نگه داشته بودم اما الان اون دختر یک دختر هم سن خوم هست
و من قراره با اون دختر ازدواج کنم
تو همین افکار بودم که یک خدمت کار وارد شد
شاه دخت زویی مادرتون با شما کار داره
زویی با همان صدای معصوم گفت (من نمیخوام بیام من خاله خوشگله رو میخوام)
منم رو کردم بهش و گفتم( میدونیمامانت ناراحت بشه چی میشه دیگه؟)
(اره میدونم)
(پس بهتره ناراحتش نکنی)
(باشه)
و با همون پاهای کوچولو هم راه اون خدمت کار رفت
بعد اینکه زویی رفت چند لحظه ای در سکوت گذشت تا اینکه یک چیز توجهم رو جلب کرد به طرف پنجره رفتم بعدبا انگشت به مکانی اشاره کردم و گفتم (اونجا کجاست؟)
(او اونجا باغ اصلی)
به سمتش رفتم و گفتم (ایا شاهدخت روز به من افتخار میدن تا در باغ اصلی مقداری قدم بزنیم؟)
(او البته)
لبخندی از رضایت زدم و باهم به سمت باغ اصلی حرکت کردیم
سر راه لوکا رو دیدیم
لوکا با تعجب به ما نگاه کرد و بعد پرسید (ببخشید کجا میرین؟)
مرینت هم بهش نگاه کرد و گفت (باغ اصلی )
(باشه)
و رفت همینقدر ساده عجیب بود
ولی الان باید روی چیز
باید میفهمیدم که مرینت هم اون روز رو یادشه همون روز که تو باغ باهم اشنا شدیم
همون روز که یک هو او خاطره تلخ دوباره تو سرم پسری که با اشتیاق یک گل سرخ زیبا چید اما وقتی رسید دختری دیگه اونجا نبود
{عکسش رو گذاشتم تو اسلاید ها}
باید میفهمیدم که مرینت هم اون روز رو یادشه؟تو فکربودم
که با صدای مرینت به خودش اومد (عالیجنام ادرین)
بهش نگاه کردم (به من بگو ادرین )
(باشه بر بقرمایید ورودی باغه)
(خانوم ها مقدم هستن )
(ممنونم)
و وارد باغ شد
باغ زیبایی بود پر درختان سبز و گل های سفید
دیگه وقتش بود باید سر بحث رو باز میکردم ببینم اون هم من رو یادشه یا نه
گفتم(میگم شاهدخت مرینت)
(بله)
(چهره ی من براتون اشنا نیست؟)
(نه من اولین باره شما رو ملاقات میکنم)
همون لحظه نا امید شدم یعنی هیچی از من یادش نیست خدایا
خون سردی خودم رو حس کردم و گفتم (بسیار خب)
(برای چی این سوال رو پسیدین؟ نکنه شما قبلا من رو دیدین؟)
(نه گفتم شاید شما من رو دیده باشین)
دوباره چند لحظه ای در سکوت گذشت
که پرسیدم (شما چطور میخوابید؟)
(منظورت اینه که وقتی همیشه خورشید هست چطور میخوابیم؟)
(اره)
(خب ببین قنون ما اینه در طول 24 ساعت 16 ساعت رو بیداریم و وقتی ناقوس های قصر به صدا در میان 8 ساعت دیگه رو میخابیم. تو پادشاهی شب چطوری میخوابین؟)
(ماهم مثل شما فقط با این تفاوت که پادشاهی شب همیشه در تاریکی)
(چه جالب بلاخره یک چیز شبیه هم داریم)
(اره مثل اینکه،میدونی من عاشق اسمون شبم)
(اره اینو تو اتاق هم گفتی)
(و موهای تو هم رنگ اسمون شبه )
گونه های مرینت سرخ شد بعد یکم خندید
(چرا میخندی؟)
(چون منم بار اولی که دیدمت حس کردم موهات مثل پرتو های خورشیده)
(چه جالب)
بعد رفتم یکم اون طرف تر و یک گل رز سفید زیبا کندم تا بدم بهش ولی وقتی بگشتم اونجا نبود
یکم اینطرف اونطرف رو نگاه کردم که دیدم رو تاب نشسته
رفتم سمتش گل رو گرفتم به طرفش و گفتم (بفرمایید)
(برای منه؟)
(بله)
(ممنون)
معلوم بود که گونه هاش سرخ شده و مطمئن بودم گونه های من هم دست کمی از اون نداره که یک هو همون پیشخدمت اومد
(شاهدت و شاهزاده پادشاه ها با شما کار دارن)
پایان پارت 4
حمایت یادتون نره❤️

