وقتی رقیبم بودی عاشقت شدم پارت 4

پارت چهارم

چیزی که آرام‌آرام تغییر کرد

روزها گذشتند.

بعد هفته‌ها.

مرینت و ادرین مجبور بودند تقریباً هر روز همدیگر را ببینند.

صبح‌ها جلسه.

ظهرها طراحی.

عصرها ملاقات با مشتری‌ها.

شب‌ها بررسی قراردادها.

گاهی حتی تا نیمه‌شب در شرکت می‌ماندند.

و در این مدت، چیزی آرام‌آرام تغییر کرد.

مرینت متوجه شد ادرین آن‌قدرها که تصور می‌کرد خودخواه نیست.

او به کارکنانش اهمیت می‌داد.

اگر یکی از مدل‌های جوان مضطرب می‌شد، خودش با او صحبت می‌کرد.

اگر یکی از کارمندان اشتباه می‌کرد، به جای تحقیر کردنش، سعی می‌کرد مشکل را حل کند.

یک روز مرینت دید ادرین نزدیک به یک ساعت وقت گذاشته تا به یکی از طراحان تازه‌کار کمک کند.

وقتی کارمند از اتاق بیرون رفت، مرینت گفت:

«لازم نبود این‌قدر وقت بذاری

ادرین نگاهش کرد.

«چرا؟»

«اون فقط یه کارمند تازه‌کاره

ادرین ابرو بالا انداخت.

«و؟»

مرینت ساکت شد.

ادرین گفت:

«همه از یه جایی شروع می‌کنن

مرینت برای اولین بار جواب آماده‌ای نداشت.


ادرین هم چیزهایی درباره‌ی مرینت فهمیده بود.

فهمیده بود پشت آن غرور ظاهری، دختری قرار دارد که برای همه‌ی کارکنانش اهمیت قائل است.

فهمیده بود مرینت بیشتر شب‌ها آخرین نفری است که شرکت را ترک می‌کند.

فهمیده بود اگر یکی از کارکنانش مشکل  داشته باشد، مرینت اولین کسی است که کمک می‌کند.

و همین چیزها باعث شد نگاهش به او تغییر کند.


یک شب، ساعت یازده بود.

مرینت وارد اتاق کنفرانس شد.

ادرین هنوز پشت لپ‌تاپ نشسته بود.

«هنوز نرفتی؟»

ادرین سرش را بلند کرد.

«تو هم نرفتی

«من رئیس این شرکتم

«من هم رئیس شرکت خودمم

مرینت نشست.

«داری روی چی کار می‌کنی؟»

ادرین لپ‌تاپ را به سمت او چرخاند.

«بودجه‌ی تبلیغات

مرینت چند ثانیه به اعداد نگاه کرد.

«این عدد اشتباهه

ادرین ابرو بالا انداخت.

«مطمئنی؟»

مرینت سریع محاسبه کرد.

«بله

ادرین دوباره بررسی کرد.

چند ثانیه بعد آهسته گفت:

«درسته

مرینت لبخند زد.

«دیدی؟»

ادرین به پشتی صندلی تکیه داد.

«باشه

مرینت خندید.

«چی باشه؟»

«تو بردی

مرینت چشم‌هایش برق زد.

«این جمله رو ضبط می‌کنم

ادرین خندید.

«خیلی خوشحال شدی

«چون اولین باره اعتراف می‌کنی

برای چند ثانیه، نگاهشان در هم گره خورد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

و آن شب، برای اولین بار، سکوت میانشان عجیب نبود.


حمایت یادتون نره❤️