
شب و روز
سلام بچه ها من نویسنده ی تاریکی هستم داریم با بهار جون این داستان رو مینویسیم
امید وارم خوشتون بیاد
دو پادشاهی.یک دشمنی قدیمی.یک پیمان صلح...و عشقی که نباید اتفاق می افتاد
پادشاهی شب و روز سال هاست در جنگ اند.
اما حالا،دو پادشاهی برای نجات سرزمین هایشان دست به تصمیمی غیر منتظره میزنند.
در میان این صلح ،مرینت،تنها شاهدخت روز،وارد زندگی ادرین شاهزاده ی شب میشود.
مرینت از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت انها را کنار هم قرار میدهد....
کدام یک زود تر تسلیم میشود،غرور یا قلب؟
در پادشاهی روز از زبان مرینت
در اتاقم بودم که گیلبرت خدمتکار ارشد به اتاقم اومد
(چیزی شده گیلبرت؟)
(سرورم پدرتون در کتاب خانه منتظرتون هستن)
با خوشحالی به سمت کتاب خانه حرکت کردم گاهی من و پدر با هم در کتاب خانه خلوط میکردیم و حرف میزدیم
ولی وقتی در کتاب خانه را باز کردم لبخندم از لبانم محو شد
کتاب خانه هوای سنگینی داشت و پدرم همان جای همیشه گه وایساده بود اما مثل همیشه نبود این بار در فکر بود ساکت بود و همین بود که من را میترساند
رفتم سمت پدرم
(پدر اتفاقی افتاده؟)
(خب دخترم همونطور که میدونیم ما به پادشاهی روز درخواست صلح دادیم.)
(بله میدونم،یعنی نپذیرفتن؟)
(نه پذیرفتن)
(خب اینکه خیلی خوبه)
(فقط یک شرط هست)
(چه شرطی؟)
(برای محکم شدن قرارداد صلح تو باید)
(من چی پدر؟)
(باید با شاهزاده ی شب ازدواج کنی)
(چی؟نه من نمیخوام با ادمی که حتی اسمش رو نمیدونم ازدواج کنم)
(باید ازدواج کنی مرینت ما به پادشاهی شب درخواست صلح دادیم ،تو بزودی قراره ملکه بشی پس باید یاد بگیری تصمیماتی که میگیری به نفع سرزمینت باشه)
(حتی اگر از خودم بگزرم؟)
(حتی در اون صورت،حالا هم برو اماده شو تا مدتی دیگه پادشاهی شب به اینجا میرسن)
با گریه از کتاب خانه اومدم بیرون که با لوکا برخورد کردم
از زبون لوکا
میخواستم درباره ی موضوعی با مرینت حرف بزن وبه اتاقش رفتم ولی اونجا نبود از از گیلبرت پرسیدم که فهمیدم رفته به کتاب خونه نزدیک کتابخونه که رسیدم صدای داد میومد امکان نداشت پدر هیچوقت سر مرینت داد نمیزد به در که نزدیک تر شدم فقط یک جمله شنیدم(حتی در اون صورت،حالا هم برو اماده شو تا مدتی دیگه پادشاهی شب به اینجا میرسن)
که یکهو در باز شد و مرینت داشت میدوید که با من برخورد کرد دیدم داره گریه میکنه میدونستم داره کجا میره پشت بوم
رفتم اونجا دیدم روی زمین نشسته و داره گریه میکنه رفتم پیشش
(مرینت حالت خوبه؟)
مرینت بدون اینکه حتی سرش رو برگردونه گفت(از اینجا برو)
(به من بگو مرینت چیشده )
که مرینت یکهو پرید بغلم من هم اون رو در اغوش گرفتم
(پدر میخواد مجبورم کنه ازدواج کنم)
(چی؟با کی؟)
(شاهزاده ی شب)
(برای چی؟)
(قرارداد صلح)
(نه! این منصفانه نیست من با پدر صحبت میکنم)
(نه لوکا فایده نداره پدر تصمیم خودش رو گرفته)
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم فقط مرینت رو در اغوش گرفتم نمیتونستم باور کنم که پدر یک همچین تصمیمی ظالمانه ای گرفته باشه .
از زبون مرینت
زمان مهمانی فرا رسیده بود با اینکه به لوکا گفته بودم اما باز هم با پدر در باره ی ازدواج من صحبت کرده بود ولی بازم نتونست تغییری ایجاد کنه
برای مهمانی لباس سفید زیبایی برایم اماده کرده بودند یکی پیراهن بلند سفید چین دار با استین های تور و موهایم رو مثل همیشه شانه کردند و باز گذاشتند و جواهرات طلایی زیبایی به شکل خورشید به گردن و گوش من اویزان کردند
در پادشاهی شب از زبان ادرین
هنوز نمیتوانستم با ازدواج زوری کنار بیایم پدرم میدونست من از بچگی به اون دختر علاقه داشتم و دارم اه هیچوقت اون روز رو یادم نمیره
فلش بک به چند سال قبل قبل شروع جنگ
از زبون راوی
چند سال قبل یک مهمانی بزرگ برگزار شده بود بین پادشاهی روز و شب ادرین دختری همسن و سال خودش رو تو مهمانی دید نمیدانست از کدوم خانواده است اما کمی باهم حرف زدند خندیدند و بازی کردند هردو به باغ قصر رفته بودند و روی نیمکت نشسته بودند و حرف میزدند که ادرین گفت"همینجا وایسا الان میام"
ادرین رفت و با یک گل زیبا برگشت اما دختر اونجا نبود ادرین به سرباز ها گفته بود که تمام قصر رو برای پیدا کردن اون دختر بگردن اما اون دختر رو هیچوقت پیدا نکردند
از زبون ادرین
از همون موقع به اون دختر علاقه دارم تمام خدمت کار ها فکر میکردند من یک دوست خیالی برای خودم اخته بودم خودم هم داشت باورم میشد اما یک چیز را خوب میدانستم اینکه اگر پدرم تصمیمی بگیرد هیچکس نمیتواند جلوی عملی کردن تصمیمش را بگیرد
در اتاقم به این چیز ها فکر میکردم که خدمت کار ها وارد شدند و یک لباس سلطنتی سیاه رنگ برایم اوردند یک شلوار سیاه یک لباس سیاه و یک شنل بلند که تا زیر پام میرسید و موهایم را صاف شانه کردند و رفتند، به خودم در اینه نگاه کردم این من نبودم
دستم را لای موهایم بردم و به حالت قبلی برگرداندمشان حالا یکم به خودم شبیه تر بودم
از اتاقم بیرون اومدم و همراه پدر و مادرم سوار درشکه شدیم و به سمت پادشاهی روز حرکت کردم
در پادشاهی روز از زبان مرینت
وقتی که کامل اماده شدم خدمت کار ها بیرون رفتند به خودم در اینه نگاه کردم یک بانوی موقر همان تور که از یک شاهدخت انتظار میرفت از اتاق بیرون امدم
کل قصر تمیز و مرتب بود از داخل اشپز خانه بوی خوش غذا میامد و میز بزرگ غذا در باغ بزرگ قصر اماده بود اما هیچ کدام از این چیز ها باعث نمیشد غم تصمیم نا عادلانه ی پدرم رو فاموش کنم
تا اینکه شیپور ها به صدا در اومد{پادشاهی شب تشیف اوردند}
سریع خودم رو به در ورودی قصر رسوندم تا خانواده ام رو در خوشامد گویی همراهی کنم
بعد از خوشامد گویی پدرم به یکی از شاهزاده ها اشاره کرد مرینت ایشون ادرین هستند نامزد تو
وقتی این کلمه رو شنیدم{نامزد} غم چهره ام بیشتر شد اما با این حال تعضیمی کردم و ارام سلام کردم اون هم در جواب تعضیمم تعضیم کرد و سلام کرد
نگاهی بهش انداختم چشمهایی به رنگ سبز و بدنی تنومند داشت
و موهای طلایی اشفته اش من رو یاد پرتو های خورشید میانداخت اما تمام این ها باز هم باعث نمیشد من دلم بخواد با اون ازدواج کنم
از زبان ادرین
وقتی رسیدیم انها امدند و به ما خوش امد گفتن و بعد پادشاه روز به من اشاره کرد و گفت مرینت ایشون ادرین هستند نامزد تو معلوم بود با گفتن این کلمه غمش بیشتر شده اما به روی خودش نیاورد و تعضیم کرد و من هم در جوابش تعضیم کردم
موهای سرمه ایش من رو یاد اسمان شب میانداخت و چهره ای زیبا داشت که محو تماشایش شدم و حتی غم او که در چشم های ابیش بود نمی توانست چهره اش را از ریخت بیاندازد
شام لذیذی بود تمام مدت نتونستم چشم از اون چهره ی زیبا دست بردارم که پادشاه روز گفت
از زبان مرینت
شاهزاده ی شب در هنگام غذا همش به من نگاه میکرد میفهمیدم اما به روی خودم نمیاوردم که پدرم گفت
حمایت یادتون نره❤️ عکس مدل لباس هاشون هم گذاشتم
