
بزن رو ادامه مطلب
فصل سوم
همکاری اجباری
سه هفته بعد، اتفاقی افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت.
در کنفرانسی که هردو شرکت بیش از اندازه تلاش کرده بودند که برنده شود
هردو شرکت مساوی شده بودند و باید باهم کار میکردند
مرینت وقتی خبر را شنید، چند ثانیه فقط به الیا نگاه کرد.
الیا گفت:
«نه.»
مرینت آرام گفت:
«دقیقاً.»
«تو باید با ادرین کار کنی.»
«میدونم.»
«هر روز.»
مرینت سرش را روی میز گذاشت.
«زندگی من تموم شد.»
الیا خندید.
«شاید اتفاقاً زندگیات تازه شروع بشه.»
مرینت سرش را بلند کرد.
«چی گفتی؟»
«هیچی.»
اولین جلسهی همکاری تقریباً به یک جنگ تبدیل شد.
مرینت طرحی را روی میز گذاشت.
«این طراحی باید تغییر کنه.»
ادرین بدون حتی نگاه کردن گفت:
«نه.»
مرینت سرش را بلند کرد.
«نه؟»
«همین بهتره.»
«من طراح اصلی این بخش هستم.»
«و من مدیر پروژهام.»
مرینت لبخند زد.
«پس مدیر پروژهی عزیز، بذار کسی که طراحی بلده کارش رو انجام بده.»
ادرین آرام به او نگاه کرد.
«و بذار کسی که مدیریت بلده پروژه رو نجات بده.»
الیا که گوشهی اتاق نشسته بود، زیر لب گفت:
«خدایا...»
مرینت و ادرین همزمان گفتند:
«چی؟»
الیا دستهایش را بالا برد.
«هیچی.»
حمایت یادتون نره