
عشق
پارت 57/58/59/60
پارت پنجاه و هفتم
بعد از نمایشگاه...
چیزی در زندگیام تغییر کرده بود.
دیگر وقتی به گذشته فکر میکردم، فقط درد نمیدیدم.
میدیدم که از آن روزهای سخت عبور کردهام.
البته هنوز زخمهایی وجود داشتند...
اما دیگر اجازه نمیدادم آنها من را تعریف کنند.
...
صبح روز بعد، وقتی به خانه رسیدم، دیدم همهی خانوادهام جمع هستند.
مادرم با لبخند به سمتم آمد.
ـ دخترم...
یک چیزی برات داریم.
با تعجب نگاهشان کردم.
روی میز، یک جعبهی قدیمی بود.
پدرم آرام آن را باز کرد.
داخلش...
دفتر طراحیهای قدیمی من بود.
همانهایی که سالها پیش کشیده بودم.
با ناباوری گفتم:
ـ اینها رو نگه داشته بودید؟
مادرم اشک در چشمانش جمع شد.
ـ همیشه.
حتی وقتی خودت باور نداشتی دوباره طراحی کنی.
دفتر را باز کردم.
صفحههای قدیمی...
پر از رویاهای دختری بود که هنوز نمیدانست چه سختیهایی در انتظارش است.
برادرم آرام گفت:
ـ مرینت...
ما خیلی چیزها رو دیر فهمیدیم.
فکر کردیم قوی بودن یعنی هیچوقت اشتباه نکردن.
اما فهمیدیم قوی بودن یعنی قبول کنیم اشتباه کردیم و جبران کنیم.
سکوت کردم.
بخشی از قلبم هنوز درد داشت.
اما این بار...
درد همراه با آرامش بود.
آرام گفتم:
ـ من هنوز دارم یاد میگیرم ببخشم.
پدرم سرش را تکان داد.
ـ ما هم یاد میگیریم دوباره اعتمادت رو به دست بیاریم.
...
عصر همان روز، آدرین به دیدنم آمد.
وقتی فهمید خانوادهام کنارم بودند، لبخند زد.
ـ خوشحالم.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه میبینم دیگه تنها با گذشتهات نمیجنگی.
نگاهش کردم.
حالا میفهمیدم...
نجات پیدا کردن فقط این نبود که کسی دستم را بگیرد.
گاهی...
یعنی خودم دوباره یاد بگیرم روی پاهایم بایستم.
و شاید...
آماده بودم یک قدم دیگر بردارم.
پارت پنجاه و هشتم
زبان مرینت
چند هفته بعد...
صبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.
چشمهایم را باز کردم و به صفحه نگاه کردم.
یک یادآوری روی گوشی بود:
«وقت دکتر - ساعت ۱۰ صبح»
آهی کشیدم.
هنوز از رفتن به بیمارستان و مطبها حس خوبی نداشتم.
بعد از تمام اتفاقاتی که گذشته بود...
بوی بیمارستان همیشه خاطرات سختی را به یادم میآورد.
اما این بار فرق داشت.
این بار...
برای کمک به خودم میرفتم.
...
وقتی آماده شدم، آدرین متوجه شد.
ـ امروز وقت دکتر داری؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام پرسید:
ـ میخوای همراهت بیام؟
برای چند ثانیه مردد ماندم.
قبلاً شاید میگفتم نه.
اما این بار...
گفتم:
ـ اگه مزاحمت نیست...
لبخند آرامی زد.
ـ هیچوقت مزاحم نیستی، مرینت.
...
در راه، آدرین زیاد حرف نزد.
فقط کنارم بود.
همین سکوتش باعث میشد آرامتر باشم.
وقتی به مطب رسیدیم، دستم را آرام فشرد.
ـ هر چیزی که دکتر بگه...
یادت باشه من کنارتم.
نگاهش کردم.
این جمله را قبلاً هم گفته بود.
اما این بار...
فرق داشت.
چون حالا باورش میکردم.
...
داخل مطب نشستم.
دکتر پروندهام را نگاه کرد و چند سؤال پرسید.
بعد گفت:
ـ مرینت، قبل از هر چیزی میخوام بدونی که روند بهبودت خیلی خوب پیش رفته.
لبخند کوچکی زدم.
اما هنوز ته دلم اضطراب داشتم.
دکتر ادامه داد:
ـ ولی باید چند آزمایش دیگه هم انجام بدیم تا وضعیت بدنت رو دقیقتر بررسی کنیم.
سرم را تکان دادم.
وقتی از مطب بیرون آمدم، آدرین منتظر بود.
با نگرانی پرسید:
ـ همه چیز خوبه؟
لبخند زدم.
ـ هنوز جواب همه چیز رو نمیدونم...
ولی این بار...
تنها نیستم.
و همین...
برایم کافی بود.
پارت پنجاه و نهم
زبان مرینت
چند روز بعد...
برای انجام آزمایشها دوباره به بیمارستان رفتم.
این بار آدرین کنارم نبود.
خودم خواسته بودم تنها بروم.
نه به خاطر اینکه از او دور شده بودم...
فقط میخواستم قویتر شوم.
میخواستم یاد بگیرم بعضی ترسها را خودم هم میتوانم پشت سر بگذارم.
...
وقتی جواب آزمایشها آماده شد، دوباره مقابل پزشک نشستم.
دکتر چند لحظه به برگهها نگاه کرد.
همین سکوتش کافی بود تا قلبم تندتر بزند.
آرام پرسیدم:
ـ دکتر...
چیزی شده؟
او نفس عمیقی کشید.
ـ مرینت، قبل از هر چیزی باید بدونی که تو خیلی چیزها رو پشت سر گذاشتی.
من سرم را پایین انداختم.
دکتر ادامه داد:
ـ آسیبهایی که در گذشته به بدنت وارد شده، هنوز روی بعضی بخشها تأثیر گذاشته.
دستم را محکم گرفتم.
ـ یعنی چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ یعنی ممکنه برای بارداری در آینده با مشکل روبهرو بشی.
دنیا برای چند ثانیه دور سرم چرخید.
ـ یعنی...
نمیتونم؟
دکتر با آرامش گفت:
ـ نمیگیم غیرممکنه.
اما احتمال بارداری ممکنه کمتر از حالت عادی باشه و نیاز به بررسی و مراقبت داشته باشه.
اما من دیگر چیزی نمیشنیدم.
تمام چیزی که در ذهنم میچرخید...
«ممکنه نتونم...»
...
از مطب بیرون آمدم.
آدرین جلوی بیمارستان منتظرم بود.
تا مرا دید، لبخند زد.
ـ مرینت، حالت خوبه؟
نگاهش کردم.
و ناگهان ترس تمام وجودم را گرفت.
آدرین...
او همیشه آرزوی داشتن یک خانواده را داشت.
یک زندگی آرام.
و من...
شاید نمیتوانستم آن را به او بدهم.
لبخند مصنوعی زدم.
ـ خوبم.
اما صدایم لو میداد که دروغ میگویم.
آدرین جلو آمد.
ـ مرینت؟
سرم را تکان دادم.
ـ فقط خستهام.
آن شب...
برای اولین بار بعد از مدتها تصمیمی گرفتم.
تصمیمی که قلبم را میشکست.
باید از آدرین فاصله میگرفتم.
چون فکر میکردم...
دوست داشتن من یعنی گرفتن آیندهای که حق اوست.
و نمیدانستم...
که همین تصمیم...
دوباره قرار است هر دوی ما را آزمایش کند.
پارت شصتم
زبان مرینت
از آن روز...
کمکم فاصله گرفتم.
نه چون آدرین کاری کرده بود.
نه چون دیگر دوستش نداشتم.
بلکه چون...
فکر میکردم دوست داشتنش یعنی کنار گذاشتن خواستههای خودش.
صبحها پیامهایش را میدیدم.
اما جواب نمیدادم.
وقتی تماس میگرفت، گوشی را نگاه میکردم و بعد آرام کنار میگذاشتم.
هر بار دلم میخواست صدایش را بشنوم...
اما ترس اجازه نمیداد.
...
یک روز آلیا به دیدنم آمد.
وقتی مرا دید، اخم کرد.
ـ مرینت...
داری دوباره خودتو از همه دور میکنی.
نگاهم را پایین انداختم.
ـ باید برم.
ـ کجا؟
ـ از زندگی آدرین بیرون.
آلیا با ناراحتی نگاهم کرد.
ـ چرا؟
اشک در چشمانم جمع شد.
ـ چون اون لیاقت یه زندگی کامله.
ـ یه خانواده...
ـ بچه...
ـ من نمیخوام آیندهش رو خراب کنم.
آلیا آرام کنارم نشست.
ـ تو واقعاً فکر میکنی آدرین فقط به خاطر بچه کنارته؟
سکوت کردم.
چون جوابش را میدانستم...
اما ترس، بلندتر از من حرف میزد.
ـ مرینت...
آدرین سالها دنبال تو گشت.
نه دنبال یه رویا.
نه دنبال یه زندگی بینقص.
دنبال خودِ تو.
...
همان شب آدرین آمد.
اما این بار...
من خودم رفتم جلوی در.
وقتی مرا دید، خوشحال شد.
ـ مرینت...
اما قبل از اینکه ادامه بده، گفتم:
ـ آدرین، باید حرف بزنیم.
لبخندش آرام آرام محو شد.
ـ اتفاقی افتاده؟
نفسی عمیق کشیدم.
ـ من...
شاید نتونم چیزی که تو همیشه میخواستی بهت بدم.
چشمانش پر از نگرانی شد.
ـ منظورت چیه؟
اشکهایم پایین آمدند.
ـ شاید نتونم مادر بشم.
چند ثانیه سکوت شد.
منتظر بودم...
منتظر بودم نگاهش تغییر کند.
منتظر بودم ناامیدی را ببینم.
اما آدرین فقط آرام گفت:
ـ مرینت...
دستم را گرفت.
ـ تو واقعاً فکر کردی من تو رو فقط برای این میخوام؟
سرم را پایین انداختم.
ـ من نمیخوام زندگی تو رو محدود کنم.
آدرین با صدایی آرام گفت:
ـ تو زندگی منی.
نه یک شرط برای خوشبختی من.
اشکهایم بیشتر شد.
اما هنوز...
ته دلم باور نمیکردم.
هنوز فکر میکردم شاید یک روز...
او پشیمان شود.
و همین ترس...
باعث شد دوباره قدمی از او فاصله بگیرم.
ادامه دارد...