
عشق
پارت 53/54/55/56
زبان مرینت
چند روز از آن روز گذشته بود...
روزی که آدرین را در مرکز حمایت دیده بودم.
نمیدانستم چرا...
اما تصویرش از ذهنم بیرون نمیرفت.
نه به خاطر گذشته...
بلکه به خاطر چیزی که دیده بودم.
آدرین بدون اینکه بداند من آنجا هستم، داشت به دیگران کمک میکرد.
هیچ انتظاری نداشت.
هیچ چیزی نمیخواست.
...
صبح، برای اولین بار بعد از مدتها، پردههای اتاقم را کنار زدم.
نور خورشید وارد اتاق شد.
چشمهایم را کمی بستم.
مدتها بود اجازه نداده بودم نور وارد زندگیام شود.
روی میز، دفتر طراحیام هنوز همانجا بود.
آرام نشستم.
مداد را برداشتم.
دستم کمی لرزید.
اما این بار...
از ترس نبود.
از هیجان بود.
اولین خط را روی کاغذ کشیدم.
بعد خط دوم...
کمکم یک طرح شکل گرفت.
یک لباس سفید با جزئیات ساده.
لباسی که حس آرامش داشت.
لباسی که شبیه شروع دوباره بود.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
آلیا که وارد اتاق شد، چند ثانیه خشکش زد.
ـ مرینت...
داری طراحی میکنی؟
سرم را بالا آوردم.
لبخند زدم.
ـ آره...
فکر کنم دوباره بتونم.
چشمان آلیا پر از اشک شد.
ـ میدونی چند ماه منتظر این لحظه بودم؟
خندیدم.
ـ منم...
منتظر خودم بودم.
...
آن شب، مدت زیادی به صفحهی گوشیام نگاه کردم.
اسم آدرین هنوز در مخاطبینم بود.
انگشتم روی اسمش ماند.
میخواستم پیام بدهم.
فقط یک جمله:
«ممنون...»
اما ترسیدم.
هنوز آماده نبودم.
گوشی را کنار گذاشتم.
ولی این بار...
فرار نکردم.
فقط پذیرفتم که شاید...
هنوز احساسی در قلبم وجود دارد.
احساسی که مدتها از آن میترسیدم.
زبان مرینت
یک ماه گذشت...
زندگی من آرامآرام تغییر میکرد.
نه اینکه همهچیز ناگهان خوب شده باشد...
نه.
هنوز روزهای سخت داشتم.
هنوز گاهی با شنیدن بعضی صداها یا دیدن بعضی مکانها، قلبم میگرفت.
اما دیگر مثل قبل فرار نمیکردم.
یاد گرفته بودم با ترسهایم روبهرو شوم.
و مهمتر از همه...
دوباره خودم را پیدا میکردم.
...
اولین مجموعهی کوچک طراحیام را آماده کرده بودم.
وقتی صاحب مزون گفت که میخواهد طرحهایم را نمایش دهد، باورم نمیشد.
آلیا با هیجان گفت:
ـ دیدی؟
مرینت قدیمی هنوز اونجاست.
فقط یه مدت گمش کرده بودی.
لبخند زدم.
اما در دلم...
یک جای خالی هنوز وجود داشت.
آدرین.
...
آن روز بعد از نمایشگاه کوچک، وقتی از مزون بیرون آمدم، او را دیدم.
آدرین کنار خیابان ایستاده بود.
نه با گل.
نه با حرفهای بزرگ.
فقط ایستاده بود.
وقتی مرا دید، کمی لبخند زد.
ـ تبریک میگم، مرینت.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ آلیا گفت.
نگاهش آرام بود.
ـ خوشحالم که دوباره طراحی میکنی.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ ممنون.
همین یک کلمه باعث شد لبخندش بیشتر شود.
اما هنوز چیزی در دلم مانده بود.
گفتم:
ـ آدرین...
او منتظر ماند.
ـ من هنوز نمیتونم همهچیز رو مثل قبل ببینم.
نگاهش را پایین انداخت.
ـ میدونم.
ـ هنوز بعضی وقتها فکر میکنم...
شاید تو فقط چون احساس گناه میکنی کنارمی.
آدرین آرام سرش را تکان داد.
ـ مرینت...
من نمیخوام تو به خاطر گذشته منو ببخشی.
فقط میخوام بدونی که امروز...
من آدم اون روزها نیستم.
چشمانم را پایین انداختم.
حرفش را میشنیدم...
اما هنوز باور کردنش برایم سخت بود.
آدرین لبخند کوچکی زد.
ـ عجلهای ندارم.
هرچقدر زمان بخواد...
صبر میکنم.
و رفت.
من همانجا ایستادم.
برای اولین بار...
از رفتنش نترسیدم.
چون فهمیدم...
شاید این بار، کسی نرفته باشد.
شاید فقط...
به من زمان داده باشد.
ادامه دارد..
زبان آدرین
شش ماه گذشته بود...
در این مدت، من و مرینت دوباره به آرامی به زندگی هم برگشته بودیم.
نه مثل گذشته...
بلکه بهتر از گذشته.
چون این بار، چیزی که بین ما بود فقط احساس نبود.
احترام بود.
اعتماد بود.
و صداقت.
من دیگر نمیخواستم با حرفهای بزرگ او را قانع کنم.
میخواستم با رفتارم ثابت کنم.
...
آن روز در بیمارستان، شیفت طولانیای داشتم.
یکی از همکارانم گفت:
ـ دکتر اگرست، شما چرا اینقدر برای این مرکز وقت میذارید؟
لبخند زدم.
ـ چون بعضی آدمها وقتی آسیب میبینن، فقط به درمان جسم نیاز ندارن.
به کسی نیاز دارن که یادشون بندازه هنوز ارزشمند هستن.
بعد از پایان شیفت، به مرکز حمایت رفتم.
اما این بار...
مرینت آنجا بود.
وقتی وارد شدم، دیدم کنار چند نفر نشسته و به حرفهایشان گوش میدهد.
لبخند روی لبم آمد.
او دیگر فقط کسی نبود که درد کشیده بود.
داشت به دیگران امید میداد.
چشمش به من افتاد.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
همان لبخند کوچک...
برای من کافی بود.
کنارش رفتم.
ـ خسته نباشی، خانم طراح.
لبخند زد.
ـ تو هم خسته نباشی، دکتر.
شنیدن این کلمه...
دکتر...
از زبان او حس عجیبی داشت.
چون یادم آمد روزی چقدر از من دور بود.
و حالا...
دوباره داشت با من حرف میزد.
بعد از چند دقیقه، وقتی از مرکز بیرون آمدیم، مرینت آرام گفت:
ـ آدرین...
نگاهش کردم.
ـ بله؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ فکر کنم...
دیگه مثل قبل از دیدنت نمیترسم.
قلبم لرزید.
اما چیزی نگفتم.
چون میدانستم این جمله برای او چقدر بزرگ است.
فقط گفتم:
ـ همین برای من کافیه.
مرینت به آسمان نگاه کرد.
ـ شاید...
بتونم دوباره به یه نفر اعتماد کنم.
لبخند زدم.
اما در دلم عهد کردم...
این بار هیچوقت کاری نکنم که دوباره این اعتماد را از دست بدهد.
زبان مرینت
چند ماه از آن روز گذشته بود...
روزهایی که فکر میکردم دیگر هرگز برنمیگردند، کمکم دوباره ساخته میشدند.
من دوباره طراحی میکردم.
دوباره رنگها را دوست داشتم.
دوباره وقتی پارچهای زیبا میدیدم، ذهنم پر از ایده میشد.
انگار بخشی از مرینت قدیمی...
آرامآرام برگشته بود.
...
آن روز اولین نمایشگاه بزرگ مجموعهام برگزار میشد.
پشت صحنه ایستاده بودم.
دستانم کمی میلرزید.
آلیا کنارم آمد.
ـ استرس داری؟
لبخند زدم.
ـ یکم.
ـ باورم نمیشه همون دختری که چند ماه پیش حتی از اتاقش بیرون نمیاومد، الان اینجاست.
نگاهم به لباسهایی افتاد که طراحی کرده بودم.
ـ منم باورم نمیشه.
صدای آشنایی از پشت سر آمد.
ـ من باورم میشه.
برگشتم.
آدرین بود.
با همان لبخند آرام همیشگی.
ـ چون همیشه میدونستم تو قویتر از چیزی هستی که فکر میکنی.
لبخند کوچکی زدم.
این بار...
حرفش را باور کردم.
...
بعد از پایان نمایشگاه، همه برای تبریک آمدند.
خانوادهام...
آلیا...
فلیکس...
و آدرین.
پدرم با افتخار نگاهم کرد.
ـ دخترم...
بهت افتخار میکنم.
این جملهای بود که سالها منتظر شنیدنش بودم.
اشک در چشمانم جمع شد.
اما این بار...
اشکهایم از درد نبود.
از خوشحالی بود.
...
شب، وقتی همه رفتند، من و آدرین کمی قدم زدیم.
سکوت بینمان آرام بود.
آدرین گفت:
ـ مرینت...
ـ بله؟
ـ میخوام بدونی...
من منتظر نیستم که گذشته رو فراموش کنی.
گذشته بخشی از توئه.
اما امیدوارم اجازه بدی...
کنارت باشم و آینده رو با هم بسازیم.
ایستادم.
به او نگاه کردم.
ماهها پیش شاید فرار میکردم.
اما حالا...
فقط گفتم:
ـ ممنون که صبر کردی.
لبخند زد.
ـ همیشه صبر میکنم.
و برای اولین بار...
حس کردم شاید...
قلبم دوباره آمادهی دوست داشتن است.
ادامه دارد...