
مون مارتر
پارت بیست و هفتم
از زبان ادرین
سه روز از ناهارمان گذشته بود.
شایعهها کمکم فروکش میکردند، اما هنوز هر جا میرفتم، یکی دربارهی مرینت سؤال میپرسید.
مشغول بررسی یک قرارداد بودم که مینو بدون در زدن وارد اتاق شد.
این بار، برخلاف همیشه، لبخند عجیبی روی لبش بود.
ادرین...
بدون اینکه سرم را بلند کنم، گفتم:
این بار چه نقشهای کشیدی؟
روی صندلی نشست.
یه خبر خوب دارم.
بگو.
هفتهی آینده جشن خیریهی بیمارستان کودکان برگزار میشه.
سرم را بلند کردم.
خب؟
برگزارکنندهها از شرکت اگرست و مرینت خواستن کنار هم توی مراسم حضور داشته باشن.
چند لحظه سکوت کردم.
یعنی... دوباره همدیگه رو میبینیم؟
مینو لبخند پیروزمندانهای زد.
دقیقاً.
خواستم چیزی بگویم که تلفنم زنگ خورد.
شمارهی مرینت روی صفحه افتاد.
بیاختیار لبخند زدم و تماس را جواب دادم.
سلام، مرینت.
سلام، ادرین. مزاحمت نیستم؟
نه، اصلاً.
صدایش مثل همیشه آرام بود.
مدیر برنامهم گفت قراره توی مراسم خیریه همدیگه رو ببینیم.
آره، همین الان فهمیدم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرینت با لحنی مردد گفت:
راستش... میخواستم یه خواهش ازت بکنم.
هر چی باشه.
بعد از مراسم، اگه وقت داشتی... دوست دارم جایی بریم که خبرنگارا پیدامون نکنن.
لبخند زدم.
برای چی؟
خندهی کوتاهی کرد.
چون دفعهی قبل، ناهارمون بیشتر از خودمون مشهور شد.
من هم خندیدم.
این بار یه جای آروم رو انتخاب میکنم.
پس... قرارمون بعد از مراسم؟
حتماً.
تماس که قطع شد، مینو با لبخندی تا بناگوش باز نگاهم میکرد.
چی؟
هیچی...
بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از خارج شدن گفت:
فقط خواستم بگم، چند هفته پیش حاضر نبودی حتی از پشت میزت بلند شی...
الان خودت داری برای دیدن یه نفر برنامه میچینی.
در اتاق بسته شد.
به پنجره نگاه کردم و بیاختیار لبخند زدم.
شاید مینو اغراق میکرد...
اما یک چیز را نمیتوانستم انکار کنم.
هر بار که قرار بود مرینت را ببینم...
بیدلیل، حالم بهتر میشد.