مون مارتر

مون مارتر 

پارت بیست و پنجم 

 از زبان ادرین

همراه مرینت از درِ پشتی رستوران بیرون آمدیم.

کوچه خلوت بود.

ماشینم چند متر آن‌طرف‌تر منتظرمان ایستاده بود.

راننده در را باز کرد.

رو به مرینت گفتم:

اجازه بده برسونمت.

 

لبخند مؤدبانه‌ای زد.

ممنون، ولی مدیر برنامه‌م داره دنبالم میاد.

 

همان موقع یک خودروی مشکی کنارمان توقف کرد.

مدیر برنامه‌های مرینت از ماشین پیاده شد.

مرینت، باید بریم. چند تا جلسه هم به برنامه اضافه شده.

 

مرینت سری تکان داد و قبل از سوار شدن، رو به من گفت:

ممنون بابت ناهار.

من باید تشکر کنم که اومدی.

 

چند لحظه نگاهمان در هم گره خورد.

بعد سوار ماشین شد.

ماشین آرام دور شد و من همان‌جا ایستادم تا از پیچ خیابان ناپدید شد.

 

---

فردای آن روز...

به محض اینکه وارد شرکت شدم، مینو با عجله به سمتم آمد.

ادرین!

چی شده؟

 

تبلتش را مقابلم گرفت.

تقریباً تمام خبرگزاری‌ها درباره‌ی من و مرینت نوشته بودند.

بعضی‌ها از «رابطه‌ی پنهانی» حرف می‌زدند.

بعضی دیگر نوشته بودند قرار است به‌زودی نامزد کنیم.

با ناباوری گفتم:

اینا دیگه از کجا اومده؟

 

مینو شانه بالا انداخت.

رسانه‌ها عاشق داستان ساختنن.

 

نفسی کشیدم.

باید تکذیبش کنیم.

اگه تکذیب کنی، شاید بیشتر سر زبون‌ها بیفته.

 

سکوت کردم.

حق با او بود.

همان لحظه تلفنم زنگ خورد.

فلیکس بود.

سلام، پسرخاله.

سلام.

 

صدایش مثل همیشه آرام بود.

خبرها رو دیدم.

منم.

 

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

مرینت از این چیزها خوشش نمیاد.

 

اخم کردم.

یعنی ناراحته؟

نمی‌دونم... ولی از دوران دانشگاه یادمه همیشه دوست داشت زندگی شخصیش از کارش جدا باشه.

 

به صندلی تکیه دادم.

این موضوع ذهنم را درگیر کرد.

آخرین چیزی که می‌خواستم، این بود که مرینت به خاطر آشنایی با من تحت فشار قرار بگیرد.

همان لحظه تصمیمم را گرفتم.

گوشی را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم.

چند بوق خورد...

بعد صدای آرامش از آن سوی خط آمد.

سلام، ادرین.

 

لبخند کمرنگی زدم.

سلام، مرینت... مزاحمت نشدم؟

نه، بگو.

 

مکث کوتاهی کردم.

فقط خواستم مطمئن بشم حالت خوبه... و اگر این شایعه‌ها باعث دردسر شدن، هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم.

 

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای خنده‌ی آرامش را شنیدم.

ممنون، ادرین...

 

ولی لازم نیست همه‌ی بار دنیا رو روی دوشت بذاری.

این جمله باعث شد، برای اولین بار بعد از دیدن آن خبرها، لبخند بزنم.