عشق

عشق

پارت چهل و هفتم

 زبان آدرین

سه ماه بعد...

مرینت دوباره مشغول طراحی شده بود.

هنوز روزهای سختی داشت.

بعضی شب‌ها کابوس می‌دید.

گاهی وسط کار، مداد را روی میز می‌گذاشت و در سکوت به یک نقطه خیره می‌شد.

اما...

دیگر تنها نبود.

آلیا، خانواده‌اش...

و من...

همه سعی می‌کردیم کنارش باشیم.

آن روز بعد از پایان کارش، جلوی مزون منتظرش ایستاده بودم.

وقتی بیرون آمد، با دیدنم لبخند کوچکی زد.

ـ خیلی منتظر شدی؟

لبخند زدم.

ـ نه.

تازه رسیدم.

البته دروغ گفته بودم.

تقریباً یک ساعت بود آنجا ایستاده بودم.

اما ارزشش را داشت.

آرام کنار هم قدم زدیم.

این بار بینمان سکوت، آزاردهنده نبود.

مرینت ناگهان گفت:

ـ آدرین...

ـ جانم؟

چند لحظه به خیابان خیره ماند.

بعد گفت:

ـ یه سؤال دارم.

ـ هرچی باشه، جواب می‌دم.

نگاهم کرد.

ـ بعد از همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاد...

بعد از اینکه این همه سال فکر می‌کردی من مُرده‌ام...

چرا هنوز کنارمی؟

برای چند لحظه سکوت کردم.

دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که بتواند تمام احساسم را توضیح دهد.

اما هیچ کلمه‌ای کافی نبود.

ایستادم و رو‌به‌رویش قرار گرفتم.

ـ چون هیچ‌وقت از دوست داشتنت دست نکشیدم.

حتی وقتی فکر می‌کردم از دستت دادم.

اشک آرامی در چشمانش جمع شد.

ادامه دادم:

ـ هر روز با خودم فکر می‌کردم...

اگر فقط یک فرصت دیگه داشتم...

همه چیز رو جبران می‌کردم.

حالا اون فرصت رو دارم.

و تا آخر عمرم از دستش نمی‌دم.

مرینت سرش را پایین انداخت.

چند ثانیه بعد...

آرام دستش را جلو آورد.

دستم را گرفت.

برای اولین بار...

بدون تردید.

بدون ترس.

قلبم از خوشحالی می‌خواست از سینه بیرون بزند.

مرینت با لبخندی کم‌رنگ گفت:

ـ هنوز نمی‌تونم قول بدم همه‌چیز مثل قبل بشه...

اما...

می‌خوام دوباره بهت اعتماد کنم.

دستم را آرام فشردم.

ـ همین برای من، از تمام دنیا باارزش‌تره.

خورشید آرام‌آرام غروب می‌کرد.

و من احساس می‌کردم...

بعد از سال‌ها تاریکی...

اولین پرتوهای امید، دوباره به زندگی هر دوی ما برگشته‌اند.