
عشق
پارت چهل و ششم
زبان مرینت
نوک مداد روی کاغذ نشست...
اما دستم نمیلرزید.
اولین خط را کشیدم.
بعد دومی...
کمکم طرحی که مدتها فقط در ذهنم بود، روی کاغذ جان گرفت.
آلیا با ذوق دستش را جلوی دهانش گرفت.
ـ مرینت...
داری طراحی میکنی...
لبخند کمرنگی زدم.
ـ یادم نرفته بود...
فقط...
فراموش کرده بودم هنوز میتونم.
آدرین چیزی نگفت.
فقط همانطور که به طرح نگاه میکرد، لبخند آرامی روی لبش نشست.
همان سکوتش...
بیشتر از هر تعریفی به من دلگرمی میداد.
...
دو هفته بعد...
برای اولین بار بعد از مدتها، به مزون رفتم.
صاحب مزون با دقت طرحهایم را نگاه کرد.
چند دقیقه سکوت کرد.
بعد لبخند زد.
ـ این طرحها فوقالعادهان.
اگر موافق باشی، دوست دارم باهامون همکاری کنی.
با ناباوری به او نگاه کردم.
ـ یعنی...
واقعاً؟
ـ بله.
استعدادت حیفه که پنهان بمونه.
از ساختمان که بیرون آمدم، هنوز باورم نمیشد.
آدرین بیرون منتظرم بود.
تا مرا دید، از چهرهام فهمید.
ـ قبول شدی؟
لبخند زدم.
این بار...
لبخندی واقعی.
ـ آره...
قبول شدم.
قبل از اینکه متوجه شوم، آدرین از خوشحالی مرا در آغوش گرفت.
اما یک لحظه بعد، انگار یادش آمد.
فوراً عقب رفت.
ـ ببخشید...
من...
فکر نکردم...
نگاهش پر از نگرانی بود.
لبخندم محو نشد.
آرام گفتم:
ـ اشکالی نداشت.
او با تعجب نگاهم کرد.
ادامه دادم:
ـ دیگه از حضورت نمیترسم، آدرین.
فقط...
هنوز دارم یاد میگیرم دوباره اعتماد کنم.
چشمانش برق زد.
ـ هرچقدر زمان بخواد...
صبر میکنم.
به او نگاه کردم.
شاید...
برای اولین بار بعد از تمام آن اتفاقها...
حرفش را باور کرده بودم.