آخرین گلوله

سلام دوستان اومدم با پارت 3 آخرین گلوله امید وارم خوشتون بیاد.

بزن رو ادامه ی مطالب 

p3(آخرین گلوله)


از زبون آدرین

گفتم:سلام

مرینت یک نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:او آره تو رو یادمه،دم در خوردیم بهم.

تا این جمله رو گفت از خجالت سرخ شدم.

ادامه داد:خب اسمت رو میگی یا باید برادر فیلیکس صدات کنم؟

گفتم:اسمم آدرینه

بعد نینو رفت و خودش رو معرفی کرد: سلام من نینو هستم و 26 سالمه

بعد مرینت گفت: منم مرینت هستم25 سالمه


از زبون مرینت

صبح زود از خواب پاشدم امروز قرار بود از مرسی به پارس انتقالی بگیرم  شنیدم قرار رئیس گروه سنتیل باشم .از اینجا تا پاریس 1:35 دقیقه راه بود.

وقتی رسیدم پاریس  داخل یک آپارتمان که از قبل یک طبقه اش رو خریدم رفتم .

بعد از انجام یک سری کار به سمت پایگاه رفتم که با یک نفر برخوردم ولی خیلی برام مهم نبود.

رفتم داخل و به اتاق استراحت رفتم و با اولین نفر آشنا شدم اسمش آلیابود بعد با فلیکس و آدرین هم آشنا شدم آدرین یک جور عجیبی نگاهم میکرد

انگار که متعجب و نگران باشه

و بعد نوبت نینو شد .

بعد از گفت گو رفتیم تا پرونده ی اول رو برسی کنیم که الیا اومد پیشم:رئیس میشه یک سوال ازتون بپرسم؟

رو کردم و بهش گفتم:الیا رئیس؟؟؟؟ما دیگه الان دوستیم راحت باش بگو مرینت.

آلیا:باشه مرینت میتونم یک سوال ازتون بپرسم ؟

مرینت:بپرس

آلیا:شما تو چه مدرسه ای درس خوندین؟

مرینت:دبیرستان کندورسه

آلیا:وای خدای من مرینت دوپن چنگ؟

مرینت:آلیا سزار؟

آلیا:وای خدای من دختر توقع نداشتم دیگه ببینمت بعد از رفتنتون به مرسی دیگه کلا هم رو ندیدیم

مرینت:پس تو هم پلیس شدی اره؟

آلیا:خدا خواسته 

و بعد هردو خندیدیم

حمایت یادتون نره❤️🥰