مون مارتر

مون مارتر 

پارت بیست و چهارم 

 از زبان مرینت

چند ثانیه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره ماندم.

زیر همان خبر، صدها نظر نوشته شده بود.

بعضی‌ها فقط شوخی کرده بودند.

بعضی دیگر با اطمینان از رابطه‌ای حرف می‌زدند که اصلاً وجود نداشت.

نفسم را آرام بیرون دادم.

باورم نمی‌شه...

 

ادرین گوشی را از دستم نگرفت.

فقط نگاهی به خبر انداخت و گفت:

خبرنگارها همیشه از این تیترها می‌زنن.

 

لبخند تلخی زدم.

برای تو شاید عادی باشه...

 

اما برای من هر شایعه‌ای می‌تونه روی کارم تأثیر بذاره.

او سرش را پایین انداخت.

حق با توئه.

 

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ببخشید، مرینت.

 

متعجب نگاهش کردم.

چرا عذرخواهی می‌کنی؟

چون احتمالاً اگر با من دیده نمی‌شدی، این اتفاق نمی‌افتاد.

 

به چهره‌اش نگاه کردم.

از روی اجبار معذرت‌خواهی نمی‌کرد.

واقعاً خودش را مقصر می‌دانست.

لبخند کوچکی زدم.

تقصیر تو نیست.

ولی...

نه، ادرین.

 

گوشی را روی میز گذاشتم.

ما فقط برای ناهار بیرون اومدیم. اینکه بقیه ازش داستان می‌سازن، تقصیر هیچ‌کدوممون نیست.

 

برای اولین بار از ابتدای آشنایی‌مان، دیدم که نفس راحتی کشید.

بعد با لبخند گفت:

پس... هنوز از دستم ناراحت نیستی؟

 

خندیدم.

نه.

مطمئنی؟

اگه بودم، الان اینجا نمی‌نشستم.

 

هر دو خندیدیم.

اما همان لحظه، صدای زنگ گوشی‌ام دوباره بلند شد.

این بار مدیر برنامه‌هایم بود.

تماس را جواب دادم.

بله؟

 

صدایش کمی جدی بود.

مرینت، خبر رو دیدی؟

آره.

خبرنگارها جلوی استودیو جمع شدن. احتمالاً تا عصر ازت درباره‌ی ادرین سؤال می‌پرسن.

 

نگاهم بی‌اختیار به ادرین افتاد.

او ساکت نشسته بود و منتظر بود مکالمه تمام شود.

مدیر برنامه‌ها ادامه داد:

فعلاً بهتره درباره‌ی این موضوع هیچ مصاحبه‌ای نکنی.

باشه.

 

تماس را قطع کردم.

ادرین پرسید:

مشکل خاصیه؟

 

سرم را تکان دادم.

فقط باید چند روز مراقب خبرنگارها باشم.

 

او کمی فکر کرد.

بعد گفت:

اگر بخوای، از درِ پشتی رستوران خارج می‌شیم.

 

متعجب نگاهش کردم.

از کجا فهمیدی جلوی در خبرنگارن؟

 

لبخند محوی زد.

چون محافظم دو دقیقه پیش پیام داد...

 

و نوشته بود جلوی در اصلی، حداقل ده خبرنگار منتظر ایستادن.

ناخواسته خنده‌ام گرفت.

فکر کنم امروز، ناهارمون زیادی معروف شد.

 

ادرین هم خندید.

متأسفانه... آره.

 

اما هیچ‌کداممان خبر نداشتیم که این شایعه، فقط یک خبر زرد نبود...

بلکه قرار بود زندگی هر دوی ما را وارد مسیر تازه‌ای کند.