
مون مارتر
پارت بیست و یکم
از زبان ادرین
صبح روز بعد، زودتر از همیشه به شرکت رسیدم.
فنجان قهوهام هنوز روی میز بود که در اتاق باز شد.
مینو بدون اجازه وارد شد و با همان لبخند همیشگی روبهرویم نشست.
از قیافهات معلومه خبر خوبی شنیدی.
لبخندم را پنهان نکردم.
مدیر برنامههای مرینت دیشب جواب داده.
مینو با هیجان جلو آمد.
خب؟
دعوت برای ناهار رو قبول کرده.
مینو آرام دستش را روی میز کوبید.
آفرین!
با خنده گفتم:
چرا تو از من بیشتر خوشحالی؟
چون بالاخره بعد از چند سال، داری به غیر از قرارداد و جلسه، به یه آدم هم فکر میکنی.
سرم را تکان دادم.
زیادی خیالپردازی میکنی.
واقعاً؟
بعد با شیطنت ادامه داد:
از دیشب تا حالا چند بار اسم مرینت رو گفتی؟
سکوت کردم.
او با خنده گفت:
همین سکوتت یعنی جوابم رو گرفتم.
خواستم چیزی بگویم که تلفنم زنگ خورد.
مدیر برنامههایم بود.
آقای اگرست، رستوران رزرو شده. ساعت یک ظهر، سهشنبه.
عالیه، ممنون.
تماس را قطع کردم.
برای اولین بار، منتظر یک جلسه بودم...
اما نه به خاطر امضای قرارداد.
به خاطر دیدن کسی که فقط چند روز بود میشناختم.
---
ظهر سهشنبه...
زودتر از زمان قرار به رستوران رسیدم.
میزی کنار پنجره رزرو کرده بودم.
هر چند ثانیه یکبار به در ورودی نگاه میکردم.
دقیقاً رأس ساعت یک...
در رستوران باز شد.
مرینت وارد شد.
این بار خبری از لباسهای پرزرقوبرق روی صحنه نبود.
یک مانتوی ساده و شیک به رنگ کرم پوشیده بود و موهایش را به سادگی بسته بود.
بدون آرایش غلیظ، حتی طبیعیتر از شب کنسرت به نظر میرسید.
نگاهش در سالن چرخید تا مرا پیدا کرد.
وقتی چشممان به هم افتاد، لبخند زد.
من هم از جا بلند شدم.
خوش اومدی، مرینت.
ممنون که دعوتم کردی، ادرین.
برای اولین بار، هیچکداممان از لقبهای رسمی استفاده نکردیم.
و عجیب بود...
اما همین موضوع، فاصلهی بین ما را کمتر کرده بود.