مون مارتر

مون مارتر 

پارت بیستم

 از زبان مرینت

ماشین آرام در خیابان‌های خلوت شب حرکت می‌کرد.

سرم را به شیشه تکیه داده بودم و چراغ‌های شهر یکی‌یکی از مقابلم می‌گذشتند.

راننده از آینه نگاهم کرد.

خسته شدید، خانم مرینت؟

 

لبخند کوچکی زدم.

یکم... ولی امشب ارزشش رو داشت.

 

نگاهم دوباره به بیرون رفت.

بی‌اختیار تصویر ادرین در ذهنم آمد.

وقتی از سالن تا ماشین همراهم آمد...

وقتی با احترام در را برایم باز کرد...

و وقتی گفت: «من هم همین امید رو دارم.»

آهسته زیر لب گفتم:

عجب آدم عجیبی...

 

چند دقیقه بعد به خانه رسیدم.

کفش‌هایم را درآوردم و خودم را روی مبل انداختم.

همان موقع گوشی‌ام لرزید.

پیامی از فلیکس بود.

«امشب دیدنت بعد از این همه سال واقعاً خوشحالم کرد.»

لبخند زدم و نوشتم:

«من هم همین‌طور. هنوز همون آدم شیطون دانشگاهی هستی؟»

چند ثانیه بعد جواب داد:

«کمتر از قبل! راستی... نظرت درباره‌ی ادرین چیه؟»

اخمی از روی تعجب کردم.

«چرا می‌پرسی؟»

«همین‌جوری. کنجکاوم.»

چند لحظه به صفحه‌ی گوشی خیره ماندم.

بعد نوشتم:

«به نظرم... خیلی مؤدبه. برخلاف چیزی که از مدیرعامل‌های بزرگ انتظار داشتم، اصلاً مغرور نیست.»

سه نقطه‌ی تایپ ظاهر شد.

«دقیقاً. اون همیشه همین‌طوری بوده.»

بعد از چند پیام کوتاه، گوشی را کنار گذاشتم.

اما خوابم نمی‌برد.

از روی مبل بلند شدم و به سمت پیانو کنار پنجره رفتم.

انگشت‌هایم را آرام روی کلاویه‌ها گذاشتم.

ملودی کوتاهی نواختم.

بی‌اختیار، همان لحظه چهره‌ی ادرین جلوی چشمم آمد.

خنده‌ی کوتاهی کردم.

مرینت... فقط یه جلسه‌ی کاری بود.

 

اما انگار دلم حرف دیگری می‌زد.

همان لحظه گوشی دوباره لرزید.

این بار مدیر برنامه‌هایم بود.

سلام مرینت، بیداری؟

آره، چیزی شده؟

آقای اگرست پیام داده. از اجرات خیلی راضی بوده... و گفته اگر خودت موافق باشی، دوست داره هفته‌ی آینده برای ناهار همدیگه رو ببینید. فقط برای آشنایی بیشتر و صحبت درباره‌ی چند پروژه‌ی خیریه.

 

چند لحظه ساکت ماندم.

بعد لبخند محوی روی لبم نشست.

بهش بگو...

 

...قبول می‌کنم.