مون مارتر

مون مارتر 

پارت نوزدهم 

 از زبان ادرین

آخرین مهمان‌ها هم کم‌کم سالن را ترک می‌کردند.

صدای موسیقی ملایم جای همهمه‌ی چند دقیقه‌ی قبل را گرفته بود و کارکنان مشغول جمع کردن میزها بودند.

نگاهم هنوز به سمتی بود که مرینت ایستاده بود و با حوصله با آخرین طرفدارهایش عکس می‌گرفت.

فلیکس کنار او ایستاده بود و هر از گاهی چیزی می‌گفت که باعث خنده‌ی مرینت می‌شد.

آرام به سمتشان رفتم.

فلیکس تا مرا دید، لبخند زد.

بالاخره رسیدی.

 

نگاهم بین او و مرینت جابه‌جا شد.

هنوز باورم نمی‌شه شما دو نفر همدیگه رو می‌شناسید.

 

مرینت خندید.

ما چهار سال همکلاسی بودیم.

 

فلیکس ادامه داد:

نه فقط همکلاسی... دوست‌های خوبی هم بودیم.

 

مرینت با خنده گفت:

البته بیشتر وقت‌ها تو باعث دردسرم می‌شدی.

 

فلیکس با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت:

من؟! فقط باعث می‌شدم از درس خوندن خسته نشی.

 

مرینت سرش را تکان داد.

یادت هست یه بار استاد دنبال مقصر می‌گشت و تو همه‌چی رو گردن من انداختی؟

 

فلیکس زد زیر خنده.

آخرش هم هر دومون از کلاس بیرون افتادیم.

 

هر دو آن‌قدر طبیعی با هم حرف می‌زدند که معلوم بود دوستی قدیمی‌شان هنوز از بین نرفته است.

لبخندی زدم.

پس من تنها کسی بودم که از این ماجرا خبر نداشت.

 

فلیکس شانه‌ای بالا انداخت.

فرصت نشد بگم.

 

مرینت به ساعتش نگاه کرد.

فکر کنم دیگه باید برم. فردا صبح هم تمرین دارم.

 

همان لحظه یکی از محافظ‌ها درِ ورودی را باز کرد.

هوای خنک شب داخل سالن پیچید.

بی‌اختیار گفتم:

اجازه بدید من تا ماشین همراهیتون کنم.

 

مرینت چند لحظه نگاهم کرد.

بعد لبخند آرامی زد.

ممنون... خوشحال می‌شم.

 

فلیکس با لبخندی معنی‌دار عقب رفت.

خب، من دیگه مزاحم نمی‌شم.

 

همراه مرینت از سالن خارج شدم.

شب آرام بود و نور چراغ‌های باغ روی مسیر سنگ‌فرش افتاده بود.

چند قدم در سکوت راه رفتیم.

بعد مرینت لبخند زد و گفت:

باید اعتراف کنم... امشب یکی از متفاوت‌ترین اجراهای عمرم بود.

 

نگاهش کردم.

امیدوارم دلیلش خوب بوده باشه.

خیلی خوب.

 

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

معمولاً اجرای خصوصی این‌قدر صمیمی از آب درنمیاد.

 

لبخند زدم.

خوشحالم که خوشتون اومد.

 

به ماشینش رسیدیم.

راننده در را برایش باز کرد.

مرینت قبل از سوار شدن، رو به من برگشت.

ممنون بابت دعوت، ادرین.

 

امیدوارم دوباره همدیگه رو ببینیم.

برای لحظه‌ای فقط به چشمانش نگاه کردم.

بعد لبخند زدم.

من هم همین امید رو دارم.

 

مرینت سوار ماشین شد.

ماشین آرام از مقابل عمارت دور شد و چراغ‌هایش در تاریکی شب محو شدند.

تا چند لحظه همان‌جا ایستادم.

نمی‌دانستم چرا...

اما حس می‌کردم این، پایان آشنایی ما نبود.

بلکه تازه آغاز داستانی بود که هیچ‌کداممان انتظارش را نداشتیم.