
مون مارتر
پارت هجدهم
از زبان ادرین
چند قدم به آنها نزدیکتر شدم، اما مزاحم گفتوگویشان نشدم.
کنجکاوی تمام وجودم را گرفته بود.
فلیکس با لبخند گفت:
باورم نمیشه... آخرین باری که دیدمت، هنوز توی دانشگاه بودیم.
مرینت خندید.
آره... اون موقع هر روز سر کلاس همدیگه رو میدیدیم.
فلیکس دستش را به نشانهی تأیید تکان داد.
بهترین همکلاسیای که داشتم.
مرینت با خنده گفت:
و دردسرسازترین دوستی که داشتم.
هر دو خندیدند.
فلیکس با شیطنت پرسید:
هنوزم عادت داری شب امتحان تا صبح بیدار بمونی؟
مرینت آهی کشید.
متأسفانه... بعضی عادتها هیچوقت عوض نمیشن.
ولی یه چیز عوض شده.
مرینت ابرویی بالا انداخت.
چی؟
فلیکس با لبخند اطراف را نشان داد.
اون دختر خجالتی دانشگاه، حالا جلوی هزاران نفر روی صحنه میخونه.
مرینت کمی سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت.
اون موقع هم عاشق خوندن بودم... فقط جرئت نشون دادنش رو نداشتم.
من که چند قدم آنطرفتر ایستاده بودم، تازه فهمیدم.
پس راز آشناییشان این بود...
فلیکس و مرینت زمانی در دانشگاه با هم همکلاس و دوست بودند.
فلیکس ناگهان نگاهم کرد و با لبخندی صدا زد:
ادرین، چرا اونجا وایسادی؟ بیا اینجا.
به سمتشان رفتم.
فلیکس دستش را روی شانهی مرینت گذاشت و گفت:
راستی، فکر کنم لازم باشه دوباره معرفیتون کنم.
به من اشاره کرد.
این پسرخالهی منه، ادرین اگرست.
بعد رو به من کرد.
و این هم دوست قدیمی دوران دانشگاه من؛ مرینت.
مرینت لبخند زد و گفت:
پس شما و فلیکس نسبت فامیلی دارید؟
لبخند زدم.
آره... و ظاهراً دنیا از چیزی که فکر میکردم خیلی کوچیکتره.
فلیکس با خنده گفت:
دنیا کوچیکه... ولی داستانهایی که توش شروع میشن، معمولاً خیلی بزرگن.