مون مارتر

مون مارتر 

پارت هفدهم 

از زبان ادرین

با تمام شدن آخرین نت، سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.

بعد ناگهان صدای تشویق و سوت از هر طرف بلند شد.

مهمان‌ها یکی‌یکی از جا بلند شدند.

مرینت با لبخند تعظیم کرد و از همه تشکر کرد.

اما هنوز از روی صحنه پایین نیامده بود که جمعیت دورش حلقه زد.

همه می‌خواستند چند دقیقه با او صحبت کنند.

یکی از مهمان‌ها درخواست عکس داشت.

دیگری از اجرای فوق‌العاده‌اش تعریف می‌کرد.

چند نفر هم برای گرفتن امضا صف کشیده بودند.

از دور، با لبخند نگاهشان می‌کردم.

همان موقع، صدای آشنایی از پشت سرم آمد.

ادرین.

 

برگشتم.

پسرخاله‌ام، فلیکس، تازه وارد سالن شده بود.

کت مشکی شیکی به تن داشت و مثل همیشه، لبخند مرموزی روی صورتش دیده می‌شد.

بالاخره رسیدی.

ترافیک لعنتی.

 

نگاهش از روی من گذشت و روی مرینت ثابت ماند.

با لبخند کوتاهی گفت:

پس این همون سورپرایزته؟

آره.

 

فلیکس بدون اینکه چیز دیگری بگوید، مستقیم به سمت مرینت رفت.

از همان فاصله نگاهش می‌کردم.

جمعیت کمی کنار رفتند و او مقابل مرینت ایستاد.

لبخند زد و با همان لحن همیشگی و مؤدبش گفت:

هِلو، مادمازل.

 

مرینت لحظه‌ای با دقت به چهره‌اش نگاه کرد.

بعد ناگهان چشم‌هایش از تعجب گرد شد و لبخند بزرگی روی لبش نشست.

فلیکس؟!

 

فلیکس سرش را خم کرد.

خودِ خودم.

 

مرینت خندید.

فلیکس... خیلی وقته ندیدمت!

 

برای اولین بار از ابتدای شب، واقعاً غافلگیر شدم.

نگاهم بین آن دو جابه‌جا شد.

زیر لب گفتم:

...همدیگه رو می‌شناسن؟

 

فلیکس با صمیمیت گفت:

فکر نمی‌کردم بعد از این همه سال، دوباره اینجا ببینمت.

 

مرینت لبخند زد.

دنیا واقعاً کوچیکه.

 

من هنوز همان‌جا ایستاده بودم و سعی می‌کردم بفهمم...

این دو از کجا و از چه زمانی یکدیگر را می‌شناسند.