مون مارتر

مون مارتر 

پارت چهاردهم

از زبان مرینت

شب قرار، کمی زودتر از زمان تعیین‌شده به ساختمان شرکت رسیدم.

کت کرم‌رنگ بلندی روی شانه‌هایم انداخته بودم و موهایم را ساده پشت سرم بسته بودم.

همین که از ماشین پیاده شدم، چند نفر که آن اطراف بودند مرا شناختند.

دختری با هیجان دست دوستش را گرفت.

وای... خودشه! مرینته!

 

چند نفر دیگر هم به سمتم آمدند.

می‌شه یه عکس بگیریم؟

 

لبخند زدم.

حتماً.

 

کنارشان ایستادم و عکس گرفتیم.

پسر بچه‌ای دفترچه‌ی کوچکش را جلو آورد.

می‌شه برام امضا کنید؟

 

زانو زدم تا هم‌قدش شوم.

البته.

 

اسمش را پرسیدم و با حوصله برایش امضا نوشتم.

کم‌کم چند نفر دیگر هم جمع شدند.

هرکدام یا عکس می‌خواستند یا امضا.

با اینکه می‌دانستم ادرین منتظر است، دلم نمی‌آمد درخواستشان را رد کنم.

 

---

از زبان ادرین

کنار پنجره‌ی اتاق جلسات ایستاده بودم.

قرار بود ساعت هشت برسد.

نگاهی به ساعت انداختم.

دقیقاً هشت شده بود.

ناگهان نگاهم به ورودی ساختمان افتاد.

یک ماشین مشکی جلوی در توقف کرد.

او از ماشین پیاده شد.

مرینت...

همان لحظه چند نفر به سمتش رفتند.

از بالا همه‌چیز را می‌دیدم.

با وجود خستگی، با لبخند با تک‌تکشان عکس می‌گرفت.

برای بچه‌ها امضا می‌کرد.

حتی وقتی یکی از طرفدارها از شدت هیجان دستش می‌لرزید، مرینت آرام با او صحبت کرد تا آرام شود.

بی‌اختیار لبخندی روی لبم نشست.

زیر لب گفتم:

برای همین این‌قدر دوستش دارن...

 

من فقط صدایش را شنیده بودم...

اما حالا می‌دیدم دلیل محبوبیتش فقط صدای فوق‌العاده‌اش نیست.

برخوردش با آدم‌ها، صبرش و لبخندی که از روی اجبار نبود...

همه‌اش واقعی به نظر می‌رسید.

چند دقیقه بعد، وقتی آخرین عکس را گرفت، با احترام از هوادارهایش خداحافظی کرد و وارد ساختمان شد.

از پنجره فاصله گرفتم.

نفسی آرام کشیدم و کت سرمه‌ای‌ام را مرتب کردم.

چند ثانیه‌ی دیگر...

برای اولین بار، قرار بود رو‌در‌رو با دختری ملاقات کنم که فقط با یک شب، صدایش در ذهنم ماندگار شده بود.