
مون مارتر
پارت سیزدهم
از زبان مرینت
چند لحظه در سکوت به فنجان قهوهام خیره ماندم.
نام «ادرین اگرست» هنوز در ذهنم میچرخید.
نه به خاطر شهرتش...
بلکه به خاطر اینکه هیچوقت قبل از قبول یک اجرای خصوصی، دوست نداشتم فقط بر اساس قرارداد تصمیم بگیرم.
سرم را بلند کردم و به مدیر برنامههایم نگاه کردم.
میخوام اول خودش رو ببینم.
او لبخند زد؛ انگار از قبل منتظر همین جواب بود.
حدس میزدم همینو بگی.
تبلتش را برداشت و چند یادداشت را بررسی کرد.
پس یه قرار میذارم که همدیگه رو ببینید.
متعجب پرسیدم:
همینقدر راحت؟
چرا که نه؟ این فقط یه جلسهی کاریه. دربارهی مراسم، آهنگها و قرارداد صحبت میکنید. اگر از شرایط خوشت اومد، قرارداد رو امضا میکنیم.
آرام سری تکان دادم.
باشه... مشکلی ندارم.
مدیر برنامهها در حالی که گوشیاش را برمیداشت، گفت:
امروز با دفترش تماس میگیرم. احتمالاً تا فردا زمان جلسه مشخص میشه.
بعد با لبخندی شیطنتآمیز اضافه کرد:
راستی... امیدوارم این بار مثل دفعهی قبل، پنج دقیقه دیر نرسی!
با خنده بالش کوچکی را به سمتش پرت کردم.
فقط یک بار دیر کردم!
بالش را گرفت و خندید.
همون یه بار باعث شد همه فکر کنن ستارهی کنسرت فرار کرده!
هر دو خندیدیم.
وقتی از خانه بیرون رفت، دوباره سکوت همهجا را فرا گرفت.
به فنجان قهوهام نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
ادرین اگرست...
نمیدانستم این ملاقات فقط یک گفتوگوی کاری خواهد بود...
یا آغاز داستانی که هیچکدام از ما انتظارش را نداشتیم.