
مون مارتر
پارت دوازدهم
از زبان مرینت
صبح با بوی قهوه از خواب بیدار شدم.
موهایم را بالای سرم جمع کردم و با لباس راحتی از اتاق بیرون آمدم.
هنوز خستگی دیشب توی تنم بود، اما حس خوبی داشتم.
کنسرت موفق شده بود.
لیوان قهوه را برداشتم و کنار پنجره نشستم.
همان موقع زنگ در به صدا درآمد.
چند دقیقه بعد، مدیر برنامههایم وارد خانه شد.
لبخند همیشگیاش روی لبش بود، اما از نگاهش معلوم بود خبر مهمی دارد.
صبح بخیر، ستاره.
خندیدم.
سلام. از قیافهات معلومه یه چیزی شده.
روی مبل نشست و تبلتش را روی میز گذاشت.
درسته.
جرعهای از قهوهام نوشیدم.
خب... بگو.
تبلت را روشن کرد و صفحهای را مقابلم گرفت.
امروز صبح یه درخواست رسمی برامون ارسال شده.
متعجب نگاهش کردم.
درخواست؟
برای اجرای خصوصی.
ابروهایم بالا رفت.
از طرف کی؟
مدیر برنامهها لبخند معنیداری زد.
از طرف ادرین اگرست.
اسمش برایم آشنا بود.
چند لحظه فکر کردم و بعد یادم آمد.
همون مدیرعامل جوون شرکت اگرست؟
خودش.
سرم را کج کردم.
اون از کجا منو میشناسه؟
مدیر برنامهها شانهای بالا انداخت.
ظاهراً دیشب توی کنسرتت بوده.
چند لحظه ساکت ماندم.
بیاختیار تصویر ردیفهای بالای سالن در ذهنم زنده شد.
همان مرد جوان با موهای طلایی...
همانی که تمام اجرا را با دقت نگاهم میکرد.
عجیبه...
مدیر برنامهها ادامه داد:
قراره دو هفتهی دیگه یه مهمونی بزرگ برای خانوادههای سرشناس، سرمایهگذارها و مهمونهای ویژه برگزار کنه. ازت خواسته خوانندهی اصلی مراسم باشی.
فقط همین؟
نه.
لبخندش پررنگتر شد.
دستمزدی که پیشنهاد داده... تقریباً دو برابر چیزیه که معمولاً برای اجرای خصوصی دریافت میکنی.
متعجب سوت کوتاهی کشیدم.
دو برابر؟
آره.
تبلت را جلوتر آورد.
نوشته هر شرایطی که برای اجرا لازم داشته باشی، فراهم میکنن.
نگاهم روی صفحه ثابت ماند.
پیشنهاد وسوسهکنندهای بود.
اما چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود، پول نبود.
این بود که...
چرا او، از بین این همه خواننده، من را انتخاب کرده بود؟
مدیر برنامهها لبخند زد.
خب مرینت...
جوابت چیه؟
نگاهم را از پنجره به آسمان آفتابی دوختم و آرام گفتم:
قبل از اینکه جواب بدم...
دلم میخواد بدونم این ادرین اگرست، دقیقاً چه جور آدمیه.