
عشق
پارت چهل
زبان آدرین
همین که مرینت از کنارم رد شد...
بیاختیار دستم را جلو بردم.
اما قبل از اینکه به او برسم، دستم در هوا ماند.
حق نداشتم.
بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده بود...
حق نداشتم از او انتظار داشته باشم بایستد.
مرینت بدون اینکه برگردد، از سالن دادگاه خارج شد.
چند مأمور پلیس همراهش بودند.
من فقط نگاهش میکردم...
تا وقتی که از دیدم ناپدید شد.
...
چند دقیقه بعد، راهروی دادگاه...
روی یکی از نیمکتها نشسته بودم و به زمین خیره شده بودم.
فلیکس کنارم نشست.
ـ آدرین...
سرم را بالا نیاوردم.
ـ حق باهاشه.
اگه جای اون بودم...
شاید حتی حاضر نمیشدم صورتم رو ببینم.
فلیکس آهی کشید.
ـ اشتباه کردی...
ولی الان داری سعی میکنی جبرانش کنی.
تلخ خندیدم.
ـ بعضی اشتباهها...
جبران نمیشن.
در همان لحظه، آلیا از انتهای راهرو به طرفمان آمد.
چهرهاش خسته بود.
کنارمان ایستاد و گفت:
ـ پلیس از مرینت خواسته فعلاً تحت حفاظت بمونه.
چند نفر هنوز با پروندهی لایلا و لیلی در ارتباط هستن و تا پایان رسیدگی، اجازه نمیدن تنها باشه.
با نگرانی پرسیدم:
ـ حالش چطوره؟
آلیا چند لحظه سکوت کرد.
ـ از نظر جسمی بهتره...
اما روحش...
سرش را پایین انداخت.
ـ هنوز هر شب کابوس میبینه.
گاهی از خواب میپره و فکر میکنه دوباره اسیر شده.
قلبم فشرده شد.
آلیا ادامه داد:
ـ دکترها گفتن برای بهبودش زمان زیادی لازمه.
فقط زمان...
چشمانم را بستم.
تمام چیزی که آرزو داشتم این بود که میتوانستم حتی ذرهای از دردش را به جای او تحمل کنم.
اما دیگر گذشته را نمیشد تغییر داد.
در همان لحظه، یکی از مأموران دادگاه از راهرو عبور کرد و با صدای بلند گفت:
ـ جلسهی نهایی دادگاه، سه روز دیگه برگزار میشه.
سه روز...
سه روز دیگر، حکم نهایی لایلا و لیلی اعلام میشد.
و من با خودم عهد کردم...
بعد از پایان دادگاه، هر کاری لازم باشد انجام بدهم تا مرینت دوباره بتواند زندگی کند؛ حتی اگر هیچوقت مرا نبخشد.
سه روز بعد...
دوباره مقابل ساختمان دادگاه ایستاده بودم.
این بار هوا صاف بود.
اما دل من...
از همیشه سنگینتر.
همراه فلیکس وارد سالن شدیم.
مرینت از قبل آمده بود.
چند مأمور پلیس کنارش ایستاده بودند.
نگاهش خالی بود.
نه به من نگاه میکرد...
نه به هیچکس دیگر.
قاضی وارد شد و همه از جا بلند شدیم.
بعد از چند دقیقه بررسی آخرین مدارک، قاضی پرونده را بست.
سکوتی سنگین سالن را فرا گرفت.
قاضی با صدایی محکم گفت:
ـ با توجه به اعترافات متهمان، مدارک موجود و شهادت شاکی...
دادگاه، لایلا و لیلی را در تمامی اتهامات مجرم میشناسد.
لایلا آرام اشک میریخت.
لیلی سرش را پایین انداخته بود.
قاضی ادامه داد:
ـ به دلیل سنگینی جرایم و آثار جبرانناپذیر آن بر زندگی شاکی، حکم قانونی برای هر دو متهم صادر میشود.
همه نفسشان را حبس کرده بودند.
قاضی برگه را برداشت و حکم را خواند.
با پایان خواندن رأی، صدای همهمه در سالن پیچید.
من فقط به مرینت نگاه میکردم.
هیچ واکنشی نشان نداد.
نه لبخند...
نه اشک...
انگار این حکم هم نتوانسته بود زخمهایش را التیام بدهد.
جلسه تمام شد.
همه آرامآرام از سالن خارج شدند.
این بار تصمیم گرفتم دیگر فرار نکنم.
چند قدم به سمت مرینت برداشتم.
ـ مرینت...
او ایستاد.
بدون اینکه به صورتم نگاه کند، گفت:
ـ کاری داری؟
صدایش آرام بود...
اما سرد.
گفتم:
ـ میدونم هیچ حرفی گذشته رو عوض نمیکنه.
میدونم شاید هیچوقت منو نبخشی.
اما...
اجازه بده حداقل کنارتم باشم.
مرینت برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام سرش را بلند کرد.
چشمهای آبیاش دیگر مثل گذشته نمیدرخشید.
با صدایی آرام گفت:
ـ آدرین...
بعضی آدمها بعد از شکستن...
دیگه مثل قبل نمیشن.
من هنوز دارم یاد میگیرم چطور نفس بکشم...
لطفاً...
مجبورم نکن دوباره به کسی اعتماد کنم.
این را گفت و از کنارم گذشت.
من همانجا ایستادم.
حرفهایش مثل خنجری در قلبم فرو رفت.
اما یک چیز را خوب فهمیدم.
اگر میخواستم دوباره لبخند مرینت را ببینم...
باید با صبر، نه با اصرار، کنارش میماندم.