
عشق
پارت سی و هفتم
زبان آدرین
روز دادگاه...
از شب قبل حتی یک لحظه هم نتوانسته بودم بخوابم.
کت مشکیام را پوشیدم و همراه فلیکس راهی دادگاه شدیم.
وقتی به ساختمان دادگاه رسیدیم، خبرنگارها و مردم زیادی آنجا جمع شده بودند.
همه درباره پروندهای صحبت میکردند که سالها پیش باعث بدنام شدن مرینت شده بود.
با دیدن ما، دوربینها به سمتمان چرخیدند.
اما حوصله پاسخ دادن به هیچ سؤالی را نداشتم.
وارد سالن دادگاه شدیم.
چند ردیف جلوتر...
پدر و مادر مرینت نشسته بودند.
کنارشان برادرهایش، با چهرههایی خسته و غمگین، سرهایشان را پایین انداخته بودند.
هیچکس حرفی نمیزد.
عذاب وجدان از چهره همهشان پیدا بود.
نگاهم را از آنها گرفتم.
چند دقیقه بعد...
صدای چکش قاضی در سالن پیچید.
ـ جلسه رسمی است.
همه از جا بلند شدند.
لایلا و لیلی با لباس زندان و دستبند وارد سالن شدند.
دیگر خبری از غرور همیشگی لایلا نبود.
چهرهاش رنگ پریده و مضطرب بود.
قاضی پرونده را باز کرد.
ـ با توجه به مدارک موجود و اعترافات متهمان...
رسیدگی به این پرونده آغاز میشود.
همان لحظه...
درِ بزرگ دادگاه آرام باز شد.
همه ناخودآگاه به سمت در برگشتند.
دو مأمور پلیس وارد شدند.
و پشت سر آنها...
دختری با مانتوی آبی روشن، ماسک سفید و موهایی که روی شانههایش ریخته بود، آرام قدم به داخل سالن گذاشت.
سالن در سکوت مطلق فرو رفت.
قلبم از تپش ایستاد.
این راه رفتن...
این موها...
غیرممکن بود...
دختر ماسکش را آرام پایین کشید.
نفس در سینهام حبس شد.
اشک بیاختیار از چشمانم سرازیر شد.
با صدایی که از شدت شوک میلرزید، فقط توانستم زمزمه کنم:
ـ م... مرینت...؟
تمام سالن از جا بلند شد.
مادر مرینت با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
پدرش با چشمانی اشکآلود فقط به او خیره مانده بود.
برادرهایش خشکشـان زده بود.
لایلا با دیدن مرینت رنگش مثل گچ سفید شد.
لبهایش میلرزید.
ـ ن... نه...
این... غیرممکنه...
مرینت...
زنده بود.
زبان مرینت
صدای باز شدن درِ دادگاه را میشنیدم.
هر قدمی که برمیداشتم، قلبم سنگینتر میشد.
سالها...
فکر میکردند مردهام.
و حالا...
قرار بود دوباره روبهروی همهی کسانی بایستم که روزی حرفم را باور نکردند.
دو مأمور پلیس کنارم بودند.
یکی از آنها آرام گفت:
ـ خانم دوپنچنگ... اگر احساس کردید نمیتونید ادامه بدید، به ما بگید.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ نه...
باید تمومش کنم.
نفسی عمیق کشیدم.
در باز شد.
قدم اول را داخل سالن دادگاه گذاشتم.
همهی نگاهها به سمتم چرخید.
هیچ صدایی شنیده نمیشد.
انگار زمان ایستاده بود.
نگاهم روی پدرم افتاد.
رنگش پرید.
چشمانش پر از اشک شد.
مادرم دستش را روی دهانش گذاشت و با گریه زمزمه کرد:
ـ مرینت...
برادرهایم از جا بلند شدند.
هیچکدام باورشان نمیشد.
اما...
نگاهم روی یک نفر ثابت ماند.
آدرین.
اشک میریخت.
همانطور که به من خیره شده بود، زیر لب اسمم را تکرار میکرد.
دلم فشرده شد.
روزگاری حاضر بودم تمام دنیا را بدهم تا فقط یک بار نگاهم کند.
اما حالا...
فقط احساس خستگی میکردم.
نه خوشحال بودم...
نه عصبانی...
فقط خسته.
از دروغها...
از قضاوتها...
از دردهایی که هنوز هر شب با آنها از خواب میپریدم.
قاضی با تعجب گفت:
ـ لطفاً خودتون رو معرفی کنید.
نگاهم را از آدرین گرفتم و با صدایی آرام گفتم:
ـ مرینت دوپنچنگ...
سکوت سنگینتری سالن را فرا گرفت.
قاضی پرونده را بست.
ـ پس... شما زنده هستید؟
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
ـ بله...
زندهام.
اما...
صدایم شکست.
ـ کاش فقط جسمم زنده بود...
اشک از چشمان مادرم جاری شد.
لایلا که تا آن لحظه سرش پایین بود، ناگهان با وحشت به من خیره شد.
لبهایش میلرزید.
ـ نه...
این... امکان نداره...
من...
جملهاش نیمهتمام ماند.
برای اولین بار...
ترس واقعی را در چشمانش دیدم.