مون مارتر

مون مارتر 

پارت نهم

از زبان ادرین

چند قدم تا خروجی مانده بود.

جمعیت آرام‌آرام از سالن خارج می‌شدند و هنوز صدای هیجان‌زده‌ی آدم‌ها از هر طرف به گوش می‌رسید.

من اما... هنوز ذهنم روی همان صحنه مانده بود.

بی‌اختیار، انگار که با خودم حرف بزنم، زیر لب گفتم:

...بازم اجرا داره؟

 

مینو که کنارم راه می‌رفت، همان لحظه ایستاد و با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهم کرد.

اوه... بالاخره اعتراف کردی!

 

متعجب به او نگاه کردم.

چی؟

از اول کنسرت تا الان فقط به اون دختر فکر می‌کنی.

 

اخم ساختگی کردم.

نه... فقط کنجکاوم.

 

مینو خندید.

آره، آره... «فقط کنجکاوی!»

 

بعد گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و چند ثانیه صفحه را بالا و پایین کرد.

بذار ببینم...

 

چند لحظه بعد، با رضایت گفت:

ظاهراً هفته‌ی بعد هم یه اجرا داره.

 

بی‌اختیار پرسیدم:

کجا؟

 

مینو با خنده‌ی بلندی گفت:

دیدی؟! هنوز اسمش رو درست نمی‌دونی، ولی داری برنامه‌ی اجراهای بعدیش رو می‌پرسی!

 

حرفی برای جواب دادن نداشتم.

فقط لبخند کم‌رنگی زدم و نگاهم را از او گرفتم.

شاید حق با مینو بود.

من هیچ‌چیز درباره‌ی آن دختر نمی‌دانستم...

نه اسمش را...

نه سنش را...

نه حتی اینکه بعد از خاموش شدن نورهای صحنه، زندگی‌اش چطور ادامه پیدا می‌کند.

اما یک چیز را مطمئن بودم.

اگر دوباره روی همان صحنه بخواند...

این بار، دلم نمی‌خواهد فقط از دور تماشایش کنم.