جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته

پارت سیزدهم 

(از زبان آدرین)

داشتم سعی می‌کردم تمرکز کنم، اما ذهنم مدام به سمت مرینت و مشکلش کشیده می‌شد. تلفنم ناگهان زنگ خورد. شماره‌ی آشنایی بود، شماره‌ی خانه. قلبم فرو ریخت. مادرش بود.

«الو؟» صدایم کمی لرزید.

«آدرین؟ پسرم؟» صدای مادرم گرفته و ضعیف بود. «حالت خوبه عزیزم؟»

«مامان؟ چی شده؟ صدای خوبی نداری.»

بغضی در گلویش گیر کرد. «پسرم… من… من یه مشکلی برام پیش اومده. امروز صبح… حس کردم سرم خیلی درد می‌کنه و… و بعدش…» صدایش قطع شد و شروع به سرفه کرد.

تمام بدنم یخ کرد. «مامان؟ حالت خوبه؟ چی شده؟»

«دکترها گفتن… گفتن یه سکته‌ی مغزی کوچیک داشتم. و… و باید سریع عمل بشم. یه عمل سنگین… گرونه پسرم. خیلی گرونه.»

دنیا روی سرم خراب شد. سکته؟ عمل مغز؟ قیمت بالا؟ کلمات در ذهنم تکرار می‌شدند و هیچ‌کدام معنای واقعی‌شان را درک نمی‌کردم. مادرم، تنها کسی که واقعاً برایم مانده بود، در چنین وضعیت خطرناکی بود.

«مامان، نگران نباش. من درستش می‌کنم. هر کاری لازم باشه می‌کنم. فقط آروم باش.» سعی کردم صدام را محکم نگه دارم، اما لرزش آن را حس می‌کردم.

«ولی آدرین… من نمی‌دونم چطور…»

«نگران نباش مامان. من هستم. الان راهی می‌شم بیام پیشت.»

تماس را قطع کردم و با دست صورتم را پوشاندم. چه باید می‌کردم؟ عمل مغز، آن هم با هزینه‌ی بالا. از کجا باید این پول را تهیه می‌کردم؟